صفحه 1 از 7 123 ... آخرینآخرین
( مشاهده پاسخ شماره 1 تا 10 / از مجموع 63 پاسخ )

موضوع: اندر حکایات

  1. #1

    تاریخ عضویت
    May 2010
    سن
    32
    نوشته ها
    1,385
    پسندیده
    32

    [ مورد پسند: 105 بار در 104 پست ]

    gol اندر حکایات


    با سلام..
    اینجا مکانی است برای گرد آوری حکایات جالب و آموزنده..
    امیدوارم از خوندنشون لذت ببرید..










    یکی از حکمای بزرگ به دیدن یکی از دوستان خود رفت .

    آن شخص پسر کوچکی داشت که با وجود کـوچـکـی سـن ,

    خـیـلی هوشیاربود .

    حکیم به آن طفل فرمود :

    اگر به من بگویی خدا کجاست ,

    یک عددپرتقال به تو خواهم داد .

    پسر با کمال ادب جواب داد :

    من به شما دودانه پرتقال می دهم اگربه من بگویید خدا کجا نیست .

    حکیم از این پاسخ و حاضر جوابی متعجب گردید

    و او را موردلطف خود قرار داد .


    « دانستنیهای تاریخی , ص 398 »




    تصاوير پيوست شده
    ویرایش توسط Dina : Thursday 03 August 17 در ساعت 02:08

    سعید رضازاده (Wednesday 20 January 16)



    دنیای آدم بزرگها خیلی زشته...

    تا لحظه ی مرگم هم..

    نمیخوام..

    "بزرگ................................بشم!!! "



  2. #2

    تاریخ عضویت
    May 2010
    سن
    32
    نوشته ها
    1,385
    پسندیده
    32

    [ مورد پسند: 105 بار در 104 پست ]

    پیش فرض



    شیخ را گفتند:

    «فلان کس بر روی آب می‌رود».

    گفت:

    «سهل است. وزغی و صعوه ای نیز بروی آب می‌رود».

    گفتند که:

    «فلان کس در هوا می‌پرد!»

    گفت:

    «زغنی ومگسی در هوا بپرد».

    گفتند:

    «فلان کس در یک لحظه از شهری به شهری می‌رود».

    شیخ گفت:

    «شیطان نیز در یک نفس از مشرق به مغرب می‌شود،

    این چنین چیزها را بس قیمتی نیست.

    مرد آن بود که در میان خلق بنشیند

    و برخیزد و بخسبد

    و با خلق ستد و داد کند

    و با خلق در آمیزد و یک لحظه از خدای غافل نباشد.


    « ابوسعید ابولخیر »


    ویرایش توسط Dina : Thursday 03 August 17 در ساعت 01:28



    دنیای آدم بزرگها خیلی زشته...

    تا لحظه ی مرگم هم..

    نمیخوام..

    "بزرگ................................بشم!!! "



  3. #3

    تاریخ عضویت
    May 2010
    سن
    32
    نوشته ها
    1,385
    پسندیده
    32

    [ مورد پسند: 105 بار در 104 پست ]

    پیش فرض



    مردی حاشیه خیابون بساط پهن کرده بود،


    زردآلو هر کیلو500تومن،

    هسته زردآلو هرکیلو 700تومن.

    یکی پرسید چرا هسته اش از خود زرد زردالو گرونتره؟؟؟

    فروشنده گفت چون عقل آدم رو زیاد میکنه.

    مرد كمي فكر كردُ گفت، یه کیلو هسته بده .

    خرید و همون نزدیکی نشست و

    مشغول شکستن و خوردن شد با خودش گفت:

    چه کاری بود، زردآلو میخریدم هم خود زردالو رو می خوردم هم هسته شو،

    هم ارزونتر بود

    رفتُ همين حرف رو به فروشنده گفت

    فروشنده گفت:

    بــــــله ، نگفتم عقل آدم رو زیاد میکنه !!!

    چه زود هم اثر کرد


    « علی اکبر دهخدا »




    ویرایش توسط Dina : Thursday 03 August 17 در ساعت 01:31



    دنیای آدم بزرگها خیلی زشته...

    تا لحظه ی مرگم هم..

    نمیخوام..

    "بزرگ................................بشم!!! "



  4. #4

    تاریخ عضویت
    May 2010
    سن
    32
    نوشته ها
    1,385
    پسندیده
    32

    [ مورد پسند: 105 بار در 104 پست ]

    پیش فرض


    ﺷﺒﻲ "ﺳﻠﻄﺎﻥ محمود" ﺍﺣﺴﺎﺱ ﺩﻟﺘﻨﮕﯽ می کرﺩ ﻭ نمی تواﻧﺴﺖ ﺑﺨﻮﺍﺑﺪ؛

    ﺑﻪ ﺭييس ﻣﺤﺎﻓﻈﺎﻧﺶ ﮔﻔﺖ : ﺑﯿﺎ ﺑﺼﻮﺭﺕ ﻧﺎﺷﻨﺎﺱ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﺑﺮﻭﯾﻢ ﻭ ﺍﺯ ﺣﺎﻝ ﻣﻠﺖﺧﺒﺮ ﺑﮕﯿﺮﯾﻢ .

    ﺩﺭ ﻫﻨﮕﺎﻡ ﮔﺸﺖ ﻭ ﮔﺬﺍﺭ ﻣﺸﺎﻫﺪﻩ ﮐﺮﺩﻧﺪ ﻣﺮﺩﯼ ﺭﻭﯼ ﺯﻣﯿﻦ ﺍﻓﺘﺎﺩﻩ ﻭﻣﺮﺩﻡ ﺍﺯﮐﻨﺎﺭﺵ ﺭد می شوند

    ﻭ ﺍﻋﺘﻨﺎﯾﯽ به ﺍﻭ نمی کنند ﻭﻗﺘﯽ ﻧﺰﺩﯾﮑﺘﺮ ﺷﺪﻧﺪ ﻣﺸﺎﻫﺪﻩ ﮐﺮﺩﻧﺪ،

    " ﻣﺮﺩ ﺍﻓﺘﺎﺩﻩ " ﻓﻮﺕ ﮐﺮﺩﻩ ﻭﻣﺪﺗﯽ ﻧﯿﺰ ﺍﺯﻣﺮﮒ ﺍﻭ ﻣﯿﮕﺬﺭﺩ .

    ﺍﺯ ﻣﺮﺩﻣﯽ ﮐﻪ ﺑﯽ ﺍﻋﺘﻨﺎ ﺍﺯ ﮐﻨﺎﺭ ﺟﺴﺪ ﺭﺩ ﻣﯿﺸﺪﻧﺪ ﭘﺮﺳﯿﺪﻧﺪ :ﭼﺮﺍ ﺗﻮﺟﻬﯽ ﺑﻪ ﺍﯾﻦ ﻓﺮﺩ ﻧﻤﯽ ﮐﻨﯿﺪ؟

    ﭘﺎﺳﺦ ﺩﺍﺩﻧﺪ :ﺍﻭ ﻓﺮﺩﯼ ﻓﺎﺳﺪ ، " ﺩﺍﯾﻢ ﺍﻟﺨﻤﺮ " ﻭ "ﺯﻧﺎﮐﺎﺭ " ﺑﻮﺩ!

    ﺳﻠﻄﺎﻥ محمود ﺑﻪ ﮐﻤﮏ ﻫﻤﺮﺍﻫﺶ ﺟﻨﺎﺯﻩ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺧﺎﻧﻪ ﻣﺮﺩ ﺑﺮﺩﻩ ﻭ ﺗﺤﻮﯾﻞﻫﻤﺴﺮﺵ ﺩﺍﺩ ..

    ﻫﻤﺴﺮﺵ ﺑﺎ ﺩﯾﺪﻥ ﺟﻨﺎﺯﻩ ﮔﺮﯾﻪ ﻭ ﺷﯿﻮﻥ ﺑﺴﯿﺎﺭﯼ ﮐﺮﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ :

    ﺧﺪﺍ ﺭﺣﻤﺘﺖ ﮐﻨﺪ ﺍﯼ ﻭﻟﯽ ﺧﺪﺍ !

    ﺗﻮ ﺍﺯ ﺻﺎﻟﺤﯿﻦ ﻭ ﻧﯿﮑﻮﮐﺎﺭﺍﻥ ﺑﻮﺩﯼ !!....

    ﻣﻦ ﺷﻬﺎﺩﺕ ﻣﯿﺪﻫﻢ ﮐﻪ ﺗﻮ " ﻭﻟﯽ ﺍﻟﻠﻪ " ﻭ ﺍﺯ "ﺻﺎﻟﺤﯿﻦ " ﻫﺴﺘﯽ !

    "ﺳﻠﻄﺎﻥ " ﺑﺎ ﺗﻌﺠﺐ ﮔﻔﺖ :

    ﭼﻄﻮﺭ ﻣﯿﮕﻮﯾﯽ ﮐﻪ ﺍﻭ ﺍﺯ ﺍﻭﻟﯿﺎﺀ ﺍﻟﻠﻪ ﺍﺳﺖ ﺩﺭ ﺣﺎﻟﯿﮑﻪ ﻣﺮﺩﻡ ﭼﻨﯿﻦ ﻭﭼﻨﺎﻥ ﺩﺭﺑﺎﺭﻩ ﺍﺵ ﻣﯿﮕﻮﯾﻨﺪ؟ !!

    ﺯﻥ ﭘﺎﺳﺦ ﺩﺍﺩ : ﺑﻠﻪ ، ﻣﻦ ﺍﻧﺘﻈﺎﺭ ﭼﻨﯿﻦ ﮔﻔﺘﺎﺭ ﻭ ﻭﺍﮐﻨﺸﯽ ﺍﺯ ﻣﺮﺩﻡ ﺭﺍ ﺩﺍﺭﻡ ﻭ ﺍﺯﻗﻀﺎﻭﺕ ﺁﻧﺎﻥ ﻣﺘﻌﺠﺐ ﻧﯿﺴﺘﻢ .


    ﺳﭙﺲ ﺍﺩﺍﻣﻪ ﺩﺍﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ :

    ﺷﻮﻫﺮﻡ ﻫﺮ ﺷﺐ ﺑﻪ ﻣﻐﺎﺯﻩ ﻣﺸﺮﻭﺏ ﻓﺮﻭﺷﯽ ﻣﯿﺮﻓﺖ

    ﻭ ﻫﺮ ﭼﻘﺪﺭ مي توﺍﻧﺴﺖ ﻣﺸﺮﻭﺏ می خرﯾﺪ

    ﻭ می آورد ﺧﺎﻧﻪ ﻭ ﺩﺭﻭﻥ ﺩﺳﺘﺸﻮﯾﯽ ﻣﯽﺭﯾﺨﺖ ﻭ می گفت :

    ﺍﻟﺤﻤﺪ ﻟﻠﻪ ﺍﻣﺸﺐ ﺍﯾﻦ ﻣﻘﺪﺍﺭ ﺍﺯ ﮔﻤﺮﺍﻩ ﺷﺪﻥ ﻭﻓﺴﺎﺩ ﻣﺭﺩﻡ ﮐﻤﺘﺮ ﺷﺪ؛ !

    ﭘﺲ ﺍﺯ ﺁﻥ ﻣﻨﺰﻝ ﯾﮑﯽ ﺍﺯ "ﺯﻧﺎﻥ ﻓﺎﺣﺸﻪ ﻭ ﺑﺪﻧﺎﻡ " ﻣﯿﺮﻓﺖ

    ﻭ ﺑﻪ ﺍﻭ ﭘﻮﻝ ﻣﯿﺪﺍﺩ ﻭ ﻣﯿﮕﻔﺖ :ﺍﯾﻦ ﺩﺭ ﺁﻣﺪ ﺍﻣﺸﺒﺖ !

    ﺍﻣﺸﺐ ﺩﺭﺏ ﻣﻨﺰﻟﺖ ﺭﺍ ﺗﺎ ﺻﺒﺢ ﺑﺒﻨﺪ ﻭ ﺍﺯ ﮐﺴﯽ ﭘﺬﯾﺮﺍﯾﯽ ﻧﮑﻦ !!

    ﭘﺲ ﺍﺯ ﺁﻥ ﺑﻪ ﻣﻨﺰﻝ ﺑﺮﻣﯿﮕﺸﺖ ﻭ ﻣﯿﮕﻔﺖ :

    ﺍﻟﺤﻤﺪﻟﻠﻪ ﺍﻣﺸﺐ ﺑﻪ ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ ﯾﮏ ﻧﻔﺮ ﺍﺯ ﺍﺭﺗﮑﺎﺏ ﮔﻨﺎﻩ ﻭ ﮔﻤﺮﺍﻩ ﺷﺪﻥ ﻭ ﺑﻪ ﻓﺴﺎﺩ ﮐﺸﯿﺪﻩ ﺷﺪﻥ ﺟﻮﺍﻧﺎﻥ ﺟﻠﻮﮔﯿﺮﯼ ﺷﺪ !!

    ﻣﻦ ﻫﻤﻮﺍﺭﻩ ﺍﻭ ﺭﺍ ﻣﻼﻣﺖ ﻣﯿﮑﺮﺩﻡ ﻭ ﻣﯿﮕﻔﺘﻢ :

    ﻣﺮﺩﻡ ﺩﺭﺑﺎﺭﻩ ﺍﺕ ﺟﻮﺭ ﺩﯾﮕﺮﯼ ﻓﮑﺮ ﻣﯿﮑﻨﻨﺪ ﻭﺟﻨﺎﺯﻩ ﺍﺕ ﺭﻭﯼ ﺯﻣﯿﻦ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﻣﺎﻧﺪ

    ﻭ ﮐﺴﯽ " ﻏﺴﻞ " ﻭ " ﮐﻔﻨﺖ " ﻫﻢ ﻧﺨﻮﺍﻫﺪ ﮐﺮﺩ .

    ﺍﻣﺎ ﺍﻭ ﻣﯿﮕﻔﺖ :ﻏﺼﻪ ﻧﺨﻮﺭ ﺑﺮﺍﯼ ﻧﻤﺎﺯ ﻣﯿﺖ ﻭ ﮐﻔﻦ ﻭ ﺩﻓﻦ ﻣﻦ، ﺳﻠﻄﺎﻥ ﻭ ﺍﻭﻟﯿﺎﺀ ﻭ ﻋﻠﻤﺎﯼ ﺍﺳﻼﻡ ﺣﺎﺿﺮ ﺧﻮﺍﻫﻨﺪ ﺷﺪ !!!

    ﺳﻠﻄﺎﻥ ﮐﻪ ﻫﻨﻮﺯ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﻣﻌﺮﻓﯽ ﻧﮑﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩ ﺑﻪ ﮔﺮﯾﻪ ﺍﻓﺘﺎﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ :

    ﺑﻪ ﺧﺪﺍ ﻗﺴﻢ ﻣﻦ " ﺳﻠﻄﺎﻥ ﻭ ﭘﺎﺩﺷﺎﻩ ﮐﺸﻮﺭ " ﻫﺴﺘﻢ .

    ﻭ ﻓﺮﺩﺍ ﺻ ﺒﺢ ﺑﻪ ﻫﻤﺮﺍﻩ ﻋﻠﻤﺎﯼ ﺍﺳﻼﻡ ﺑﺮﺍﯼ ﻏﺴﻞ ﻭ ﮐﻔﻨﺶ ﻣﯽﺁﯾﯿﻢ ...

    ﺻﺒﺢ ﺭﻭﺯ ﺑﻌﺪ "ﺳﻠﻄﺎﻥ " ﺑﻪ ﻫﻤﺮﺍﻩ "ﻋﻠﻤﺎ " ﻭ " ﻣﺸﺎﯾﺦ "

    ﻭ ﺑﺰﺭﮔﺎﻥ ﻣﻤﻠﮑﺖ ﻭ ﺟﻤﻊ ﮐﺜﯿﺮﯼ ﺍﺯ ﻣﺮﺩﻡ ﺑﺮ ﺟﻨﺎﺯﻩ ﻧﻤﺎﺯ ﺧﻮﺍﻧﺪﻧﺪ ﻭ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺑﺎﺍﺣﺘﺮﺍﻡ ﻓﺮﺍﻭﺍﻥ ﺩﻓﻦ ﮐﺮﺩﻧﺪ !!...

    ﺧﺪﺍﻭﻧﺪﺍ !

    ﺑﺪ ﮔﻤﺎﻧﯽ ﻭ ﺳﻮﺀ ﻇﻦ ﻧﺴﺒﺖ ﺑﻪ ﺑﻨﺪﮔﺎﻧﺖ ﺭﺍ ﺍﺯ ﻣﺎ ﺩﻭﺭ ﺳﺎﺯ

    ﻭ " ﺣﺴﻦﻇﻦ " ﻭ ﺧﻮﺵ ﮔﻤﺎﻧﯽ ﻧﺴﺒﺖ ﺑﻪ ﻫﻤﮕﺎﻥ ﺭﺍ ﻧﺼﯿﺒﻤﺎﻥ ﺑﻔﺮﻣﺎ.....

    ﺻﺪ ﺳﺎﻝ ﺭﻩ ﻣﺴﺠﺪ ﻭ ﻣﯿﺨﺎﻧﻪ ﺑﮕﯿﺮﯼ،

    ﻋﻤﺮﺕ ﺑﻪ ﻫﺪﺭ ﺭﻓﺘﻪ ﺍﮔﺮ ﺩﺳﺖ ﻧﮕﯿﺮﯼ...

    ﺑﺸﻨﻮ ﺍﺯ ﭘﯿﺮ ﺧﺮﺍﺑﺎﺕ ﺗﻮ ﺍﯾﻦ ﭘﻨﺪ :

    ﻫﺮ ﺩﺳﺖ ﮐﻪ ﺩﺍﺩﯼ ﺑﻪ ﻫﻤﺎﻥ ﺩﺳﺖ ﺑﮕﯿﺮﯼ...


    " ﺷﯿﺦ ﺑﻬﺎﯾﯽ "

    ویرایش توسط Dina : Thursday 03 August 17 در ساعت 01:37



    دنیای آدم بزرگها خیلی زشته...

    تا لحظه ی مرگم هم..

    نمیخوام..

    "بزرگ................................بشم!!! "



  5. #5

    تاریخ عضویت
    May 2010
    سن
    32
    نوشته ها
    1,385
    پسندیده
    32

    [ مورد پسند: 105 بار در 104 پست ]

    پیش فرض




    سلطان،

    حکیمی را به صحرا دید که علف می چید و می خورد.

    گفتش که اگر به خدمت شاهان درمی آمدی،

    نیازمندخوردن علف نمی شدی،

    پاسخ داد:

    تو نیز اگر علف می خوردی، نیازمند خدمت شاهان نبودی.

    کشکول شیخ بهایی

    ویرایش توسط Dina : Thursday 03 August 17 در ساعت 01:43



    دنیای آدم بزرگها خیلی زشته...

    تا لحظه ی مرگم هم..

    نمیخوام..

    "بزرگ................................بشم!!! "



  6. #6

    تاریخ عضویت
    May 2010
    سن
    32
    نوشته ها
    1,385
    پسندیده
    32

    [ مورد پسند: 105 بار در 104 پست ]

    پیش فرض



    روزی مردی جان خود را به خطر انداخت

    تا جان پسر بچه ای را که در دریا در حال غرق شدن بود نجات دهد.

    اوضاع آنقدر خطرناک بود که همه فکر می کردند هر دوی آنها غرق می شوند.

    و اگر غرق نشوند حتما در بین صخره ها تکه تکه خواهند شد.

    ولی آن مرد با تلاش فراوان پسر بچه را نجات داد.

    آن مرد خسته و زخمی پسرک را...

    به نزدیک ترین صخره رساند.

    و خود هم از آن بالا رفت.

    بعد از مدتی که هر دو آرامتر شدند.

    پسر بچه رو به مرد کرد و گفت:

    «از اینکه به خاطر نجات من جان خودت را به خطر انداختی متشکرم»

    مرد در جواب گفت:

    «احتیاجی به تشکر نیست.

    فقط سعی کن طوری زندگی کنی که زندگیت ارزش نجات دادن را داشته باشد!




    ویرایش توسط Dina : Thursday 03 August 17 در ساعت 01:45



    دنیای آدم بزرگها خیلی زشته...

    تا لحظه ی مرگم هم..

    نمیخوام..

    "بزرگ................................بشم!!! "



  7. #7

    تاریخ عضویت
    May 2010
    سن
    32
    نوشته ها
    1,385
    پسندیده
    32

    [ مورد پسند: 105 بار در 104 پست ]

    پیش فرض



    یک جادوگر قدرتمند که می خواست سراسر یک پادشاهی را نابود کند،

    یک معجون جادویی در چاهی ریخت که تمامی ساکنان شهر از آن می نوشیدند

    و همه دیوانه شدند، به جز خود شاه و خانواده اش که چاه مخصوصی داشتن،

    و جادوگر نتوانسته بود آن چاه را مسموم کند.

    شاه نگران شد و

    سعی کرد با صدور یک سلسله فرمان برای حفظ امنیت ملی و سلامتی عمومی،

    مردم را مهار کند.

    اما پلیسها و کاراگاه ها هم از آب مسموم خورده بودند

    و فکر می کردند تصمیم های پادشاه احمقانه است،

    و تصمیم گرفتند هیچ توجهی به آنها نکنند.

    وقتی ساکنان آن سرزمین فرمان ها را شنیدند،

    مطمئن شدند که پادشاه دیوانه شده و فرمان های نامعقول صادر می کند

    به طرف قصر تظاهرات کردند و از او خواستند کنارگیری کند.

    پادشاه، با نومیدی تصمیم گرفت از تخت کناره گیری کند،

    اما ملکه جلویش را گرفت وگفت:

    بیا برویم از همان چاه عمومی بنوشیم.

    بعد ما هم مثل آنها میشویم.و همین کار را کردند.

    پادشاه و ملکه از چاه دیوانگی نوشیدند.

    و بی درنگ شروع کردن به چرند گفتن.

    زیردست هاشان بلافاصله توبه کردند، حالا که شاه داشت این اندازه خردمندانه سخن می گفت،

    چرا نباید بگذارند بر کشور حکومت کند؟

    آن کشور در صلح و صفا به زندگی خود ادامه داد،

    هر چند رفتار ساکنانش بسیار متفاوت با کشورهای همسایه بود.

    پادشاه توانست تا آخرین روزهای عمرش بر آن کشور حکومت کند



    ویرایش توسط Dina : Thursday 03 August 17 در ساعت 01:48



    دنیای آدم بزرگها خیلی زشته...

    تا لحظه ی مرگم هم..

    نمیخوام..

    "بزرگ................................بشم!!! "



  8. #8

    تاریخ عضویت
    May 2010
    سن
    32
    نوشته ها
    1,385
    پسندیده
    32

    [ مورد پسند: 105 بار در 104 پست ]

    پیش فرض





    روزی یک کشتی پراز عسل در ساحل لنگر انداخت

    وعسلها درون بشکه بود وپیرزنی آمد که ظرف کوچکی همراهش بود

    و به بازرگان گفت :

    از تو میخواهم که این ظرف را پر از عسل کنی که تاجر نپذیرفت وپیرزن رفت ..

    سپس تاجر به معاونش سپردکه آدرس آن خانم را پیدا کند

    وبرایش یک بشکه عسل ببرد ...

    آن مرد تعجب کرد وگفت

    ازتو مقدار کمی درخواست کرد نپذیرفتی

    والان یک بشکه کامل به او می دهی .

    تاجر جواب داد :

    ای جوان او به اندازه خودش در خواست می کند

    ومن در حد و اندازه خودم به او می دهم ..

    اگر کسی که صدقه میداد به خوبی میدانست ومجسم می کرد

    که صدقه ی او پیش از دست نیازمند در دست خدا قرار می گیرد ...

    هراینه لذت دهنده بیش از لذت گیرنده بود

    این یک معامله با خداست...!!!


    ویرایش توسط Dina : Thursday 03 August 17 در ساعت 01:51



    دنیای آدم بزرگها خیلی زشته...

    تا لحظه ی مرگم هم..

    نمیخوام..

    "بزرگ................................بشم!!! "



  9. #9

    تاریخ عضویت
    May 2010
    سن
    32
    نوشته ها
    1,385
    پسندیده
    32

    [ مورد پسند: 105 بار در 104 پست ]

    پیش فرض


    شتری با گاوی و قوچی در راهی می رفتند.
    یك دسته علف شیرین و خوشمزه پیش راه آنها پیدا شد.
    قوچ گفت: این علف خیلی ناچیز است.
    اگر آن را بین خود قسمت كنیم هیچ كدام سیر نمی شویم.
    بهتر است كه توافق كنیم هركس كه عمر بیشتری دارد او علف را بخورد.
    زیرا احترام بزرگان واجب است.
    حالا هركدام تاریخ زندگی خود را می گوییم هركس بزرگتر باشد علف را بخورد.
    اول قوچ شروع كرد و گفت:
    من با قوچی كه حضرت ابراهیم بجای حضرت اسماعیل در مكه قربانی كرد در یك چراگاه بودم.
    گاو گفت: اما من از تو پیرترم، چون من جفت گاوی هستم كه حضرت آدم زمین را با آنها شخم می زد.
    شتر كه به دروغ های شاخدار این دو دوست خود گوش می داد،
    بدون سر و صدا سرش را پایین آورد و دسته علف را به دندان گرفت
    و سرش را بالا برد و در هوا شروع كرد به خوردن. دوستانش اعتراض كردند.
    او پس از اینكه علف را خورد گفت: من نیازی به گفتن تاریخ زندگی خود ندارم.
    از پیكر بزرگ و این گردن دراز من چرا نمی فهمید كه من از شما بزرگترم.
    هر خردمندی این را می فهمد. اگر شما خردمند باشید نیازی به ارائه اسناد و مدارك تاریخی نیست

    « مثنوی معنوی »

    ویرایش توسط Dina : Thursday 03 August 17 در ساعت 01:56



    دنیای آدم بزرگها خیلی زشته...

    تا لحظه ی مرگم هم..

    نمیخوام..

    "بزرگ................................بشم!!! "



  10. #10

    تاریخ عضویت
    May 2010
    سن
    32
    نوشته ها
    1,385
    پسندیده
    32

    [ مورد پسند: 105 بار در 104 پست ]

    پیش فرض



    آخرین آرزوی سقراط

    پیش از آنکه سقراط را محاکمه کنند از وی پرسیدند:

    بزرگترین آرزویی که در دل داری چیست؟

    پاسخ داد: بزرگترین آرزوی من این است که به بالاترین مکان آتن صعود کنم

    و با صدای بلند به مردم بگویم: ای دوستان،

    چرا با این حرص و ولع بهترین و عزیزترین سال های زندگی خود را به جمع ثروت و سیم و طلا می گذرانید،


    در حالیکه آنگونه که باید و شاید در تعلیم و تربیت اطفالتان که مجبور خواهید شد ثروت خود را برای آنها باقی بگذارید،

    همت نمی گمارید؟!




    ویرایش توسط Dina : Thursday 03 August 17 در ساعت 01:58



    دنیای آدم بزرگها خیلی زشته...

    تا لحظه ی مرگم هم..

    نمیخوام..

    "بزرگ................................بشم!!! "



صفحه 1 از 7 123 ... آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

موضوعات مشابه

  1. داستان نویس ( داستان ها و مطالب طنز )
    توسط جواد نجفی در انجمن شعر و داستان
    پاسخ: 52
    آخرين نوشته: Tuesday 26 October 10, 16:48
  2. مهندس و برنامه نویس ( طنز)
    توسط مسیب تمیمی در انجمن طنــــز
    پاسخ: 2
    آخرين نوشته: Sunday 03 October 10, 01:40
  3. دانلود SolidWorks 2010 جهت طراحی سازه های صنعتی - سرویس پک 4
    توسط جواد نجفی در انجمن نرم افزارهای مهندسی مکانیک
    پاسخ: 0
    آخرين نوشته: Wednesday 04 August 10, 19:42
  4. تغییر شماره سرویس پک ویندوز از طریق رجیستری
    توسط ario barzan در انجمن ترفندها و نکات سیستم عامل
    پاسخ: 0
    آخرين نوشته: Saturday 12 September 09, 13:23

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •