( مشاهده پاسخ شماره 1 تا 4 / از مجموع 4 پاسخ )

موضوع: خوشبختی واقعی

  1. #1

    تاریخ عضویت
    August 2009
    رشته
    مهندسی شیمی
    سن
    30
    نوشته ها
    398
    پسندیده
    12

    [ مورد پسند: 36 بار در 31 پست ]

    پیش فرض خوشبختی واقعی


    دخترک شانزده ساله بود که برای اولین بار عاشق پسر شد. پسر قدبلند بود، صدای بمی داشت و همیشه شاگرد اول کلاس بود. دختر خجالتی نبود اما نمی خواست احساسات خود را به پسر ابراز کند، از اینکه راز این عشق را در قلبش نگه می داشت و دورادور او را می دید احساس خوشبختی می کرد.
    در آن روزها، حتی یک سلام به یکدیگر، دل دختر را گرم می کرد. او که ساختن ستاره های کاغذی را یاد گرفته بود هر روز روی کاغذ کوچکی یک جمله برای پسر می نوشت و کاغذ را به شکل ستاره ای زیبا تا می کرد و داخل یک بطری بزرگ می انداخت. دختر با دیدن پیکر برازنده پسر با خود می گفت پسری مثل او دختری با موهای بلند و چشمان درشت را دوست خواهد داشت.
    دختر موهایی بسیار سیاه ولی کوتاه داشت و وقتی لبخند میزد، چشمانش به باریکی یک خط می شد.
    در 19 سالگی دختر وارد یک دانشگاه متوسط شد و پسر با نمره ممتاز به دانشگاهی بزرگ در پایتخت راه یافت. یک شب، هنگامی که همه دختران خوابگاه برای دوست پسرهای خود نامه می نوشتند یا تلفنی با آنها حرف می زدند، دختر در سکوت به شماره ای که از مدتها پیش حفظ کرده بود نگاه می کرد. آن شب برای نخستین بار دلتنگی را به معنای واقعیحس کرد.
    روزها می گذشت و او زندگی رنگارنگ دانشگاهی را بدون توجه پشت سر می گذاشت. به یاد نداشت چند بار دست های دوستی را که به سویش دراز می شد، رد کرده بود. در این چهارسال تنها در پی آن بود که برای فوق لیسانس در دانشگاهی که پسر درس می خواند،پذیرفته شود. در تمام این مدت دختر یک بار هم موهایش را کوتاه نکرد.
    دختر بیست و دو ساله بود که به عنوان شاگرد اول وارد دانشگاه پسر شد. اما پسر درهمان سال فارغ التحصیل شد و کاری در مدرسه دولتی پیدا کرد. زندگی دختر مثل گذشته ادامه داشت و بطری های روی قفسه اش به شش تا رسیده بود.
    دختر در بیست و پنج سالگی از دانشگاه فارغ التحصیل شد و در شهر پسر کاری پیدا کرد. در تماس با دوستان دیگرش شنید که پسر شرکتی باز کرده و تجارت موفقی را آغاز کرده است. چند ماه بعد، دختر کارت دعوت مراسم ازدواج پسر را دریافت کرد. در مراسم عروسی، دختر به چهره شاد و خوشبخت عروس و داماد چشم دوخته بود و بدون آنکه شرابی بنوشد، مست شد.
    زندگی ادامه داشت. دختر دیگر جوان نبود، در بیست و هفت سالگی با یکی از همکارانش ازدواج کرد. شب قبل از مراسم ازدواجش، مثل گذشته روی یک کاغذ کوچک نوشت: فردا ازدواج می کنم اما قلبم از آن توست... و کاغذ را به شکل ستاره ای زیبا تا کرد.

    [FONT=Tahoma,sans-serif] ده سال بعد، روزی دختر به طور اتفاقی شنید که شرکت پسر با مشکلات بزرگی مواجه شده و در حال ورشکستگی است. همسرش از او جدا شده و طلبکارانش هر روز او را آزار می دهند. دختر بسیار نگران شد و به جستجویش رفت. شبی در باشگاهی، پسر را مست پیدا کرد. دختر حرف زیادی نزد، تنها کارت بانکی خود را که تمام پس اندازش در آن بود در دست پسر گذاشت. پسر دست دختر رامحکم گرفت، اما دختر با لبخند دستش را رد کرد و گفت: مست هستید، مواظب خودتان باشید.
    زن پنجاه و پنج ساله شد، از همسرش جدا شده بود و تنها زندگی می کرد. در این سالها پسر با پول های دختر تجارت خود را نجات داد. روزی دختر را پیدا کرد و خواست دوبرابر آن پول و 20 درصد سهام شرکت خود را به او بدهد اما دختر همه را رد کرد و پیش از آنکه پسر حرفی بزند گفت: دوست هستیم، مگر نه؟
    پسر برای مدت طولانی به او نگاه کرد و در آخر لبخند زد.
    چند ماه بعد، پسر دوباره ازدواج کرد، دختر نامه تبریک زیبایی برایش نوشت ولی به مراسم عروسی اش نرفت.
    مدتی بعد دختر به شدت مریض شد، در آخرین روزهای زندگیش، هر روز در بیمارستان یک ستاره زیبا می ساخت. در آخرین لحظه، در میان دوستان و اعضای خانواده اش، پسر رابازشناخت و گفت: در قفسه خانه ام سی و شش بطری دارم، می توانید آن را برای من نگهدارید؟
    پسر پذیرفت و دختر با لبخند آرامش جان سپرد.
    زندگی صحنه یکتایی هنرمندی ماست، هرکسی نغمه خود خواند و از صحنه رود صحنه پیوسته بجاست خرم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد

  2. #2
    مدیر انجمن
    تاریخ عضویت
    July 2009
    رشته
    مهندسی شیمی
    سن
    29
    نوشته ها
    580
    پسندیده
    0

    [ مورد پسند: 18 بار در 16 پست ]

    پیش فرض پاسخ : خوشبختی واقعی

    جدی میگم

    اولین داستانی بود که بهم حال داد

    به این میگن عشق
    دلم را در غمت کردم ز هر ویرانه ویرانتر
    چو دیدم دوست میدارد دلت دل های ویران را


  3. #3

    تاریخ عضویت
    July 2009
    رشته
    مهندسی شیمی
    سن
    31
    نوشته ها
    2,467
    پسندیده
    364

    [ مورد پسند: 68 بار در 52 پست ]

    پیش فرض پاسخ : خوشبختی واقعی



    [ میتونم بگم که یکی از بهترین داستان های کوتاهی بود که تا حالا خوندم ]
    مرسی روح ا.. جان

    البته بد نیست نظر جناب آقای خرم رخ رو هم درباره این داستان کوتاه داشته باشیم. همونطور که میدونید ایشون یکی از داستان نویسان خوب استان ما هم هستن..


  4. #4

    تاریخ عضویت
    November 2009
    رشته
    حقوق
    نوشته ها
    282
    پسندیده
    0

    [ مورد پسند: 0 بار در 0 پست ]

    پیش فرض پاسخ : خوشبختی واقعی

    با درود خدمت جناب رضا زاده و دوستان كه لطف دارند.(همونطور که میدونید ایشون یکی از داستان نویسان خوب استان ما هم هستن..) البته بنده خود را يك نويسنده آماتور در حد محله خود نيز نمي دانم چه برسد به استان بوشهر كه داراي نويسندگان توانمندي چون صادق چوبك . منيرو روانيپور .رسول پرويزي و .. مي باشد. اما نظر بنده در باره داستان خوشبختی واقعی . اين داستان از ديد سوم شخص (داناي كل) روايت مي شود .ساختار و انسجام داستان بسيار خوب مي باشد. و نويسند سعي كرده از پراكنده گويي دور بماند . اما در داستان شاهد چندين مشكل نگارشي و ويرايشي هستيم . كه با چند بار باز نويسي مجدد قابل حل مي باشد .رمان بزرگ جنگ و صلح اثر لئو تولستوی را همسرش به ‌نام سوفیا آندر ژونا برس. به روایتی ۱۴۰۰ صفحه از پیش نویس اين اثر جاويدان را بیش از هفت بار پاکنویس کرد.
    اما انچه يك داستان خود را از ديگر داستانها متمايز مي كند. محتوا . مغز داستان و نحو و شيوه بيان و نگرش نويسنده به موضوع مي باشد. در اينجا شاهد ابتكارهاي از نويسنده هستيم .نامه هاي در قالب ستاره هاي كاغذي كه نماد عشق سركوب شده دخترك است.تمثيل زيبايي آفريده است . هر چند شايد بهتر مي بود از اين عناصر بيشتر استفاده مي شود . داستان روندي ساده و بدون چالش دارد . كه گاه گاهي بيش از حد از واقعيت دور مي شود . ( ده سال بعد، روزی دختر به طور اتفاقی شنید که شرکت پسر با مشکلات بزرگی مواجه شده و در حال ورشکستگی است. همسرش از او جدا شده و طلبکارانش هر روز او را آزار می دهند. دختر بسیار نگران شد و به جستجویش رفت. شبی در باشگاهی، پسر را مست پیدا کرد. دختر حرف زیادی نزد، تنها کارت بانکی خود را که تمام پس اندازش در آن بود در دست پسر گذاشت. پسر دست دختر رامحکم گرفت، اما دختر با لبخند دستش را رد کرد و گفت: مست هستید، مواظب خودتان باشید.
    زن پنجاه و پنج ساله شد، از همسرش جدا شده بود و تنها زندگی می کرد. در این سالها پسر با پول های دختر تجارت خود را نجات داد. روزی دختر را پیدا کرد و خواست دوبرابر آن پول و 20 درصد سهام شرکت خود را به او بدهد اما دختر همه را رد کرد و پیش از آنکه پسر حرفی بزند گفت: دوست هستیم، مگر نه؟ )
    شخصيتها چندان پخته و كامل نيستند .و در گوشه اي از ذهن احساس مي كنيم كه اين داستان را در جايي شنيده ايم . كه بر مي گردد به روند يك سان اين گونه داستانها .ناكامي در عشق و ياد عزيز گريز پا كه تا پايان عمر با عاشق مي باشد .
    با همه اين تفاصيل اين داستان براي شروع كار بسيار خوب مي باشد و با توجه به سنين جواني كه مخاطبان سايت دارا مي باشند .از اقبال عمومي خوبي برخوردار شده است .
    بزرگي حسادت مي آورد. حسادت كينه به دنبال دارد.و كينه دروغ مي زايد .!!!

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

موضوعات مشابه

  1. يه دوسته خوب ....
    توسط gopet در انجمن طنــــز
    پاسخ: 1
    آخرين نوشته: Wednesday 21 April 10, 00:48
  2. یک داستان واقعی
    توسط روح الله غلامی در انجمن شعر و داستان
    پاسخ: 1
    آخرين نوشته: Monday 08 February 10, 10:53
  3. عشق واقعی
    توسط روح الله غلامی در انجمن شعر و داستان
    پاسخ: 2
    آخرين نوشته: Saturday 30 January 10, 23:39

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •