( مشاهده پاسخ شماره 1 تا 3 / از مجموع 3 پاسخ )

موضوع: داستان كوتاه

  1. #1

    تاریخ عضویت
    December 2009
    سن
    29
    نوشته ها
    70
    پسندیده
    0

    [ مورد پسند: 1 بار در 1 پست ]

    پیش فرض داستان كوتاه

    روزي وقتي که تعدادي مرد در رختکن يک باشگاه ورزشي جمع بودند صداي زنگ موبايلي بلند شد و مردي با استفاده ازاسپيکرفون به آن جواب داد .

    اين گفت و گوي تلفني توجه همه را به خود جمع کرد به طوري که همه کارهاي خود را رها کردند و به گوش ايستادند .
    مرد: سلام
    زن: سلام عزيزم ، منم. تو هنوز باشگاهي؟
    مرد: آره
    زن: من براي خريد بيرون اومدم. يه کت چرم چشممو گرفته قيمتش 100 دلاره بخرم؟
    مرد: اگه خيلي چشمتو گرفته خوب بخر .
    زن: راستي از جلوي نمايندگي مرسدس بنز رد ميشدم. تمام مدل هاي سال 2006 رو آوردن، يکيشون فوق العاده بود .
    مرد: چند؟
    زن: 90.000 دلار
    مرد: خوبه.اما به شرطي که فول باشه .
    زن: عاليه. راستي يه چيز ديگه... خونه اي که پارسال خوشم اومده بود اما از دستمون رفته بود يادته؟ دوباره به فروش گذاشتنش ، 950.000 دلار
    مرد: باشه. سر معامله رو باز کن. قيمت 900.000 تا رو بده. به احتمال زياد قبول مي کنن. اگه هم نکردن و فکر کردي مي ارزه همون 950.000 تا تمومش کن .
    زن: باشه. ميبينمت . خيلي دوست دارم .
    مرد: منم خيلي دوست دارم. فعلا .
    مرد گوشي را قطع کرد.همه با دهان باز ، حيران و متعجب به او نگاه مي کردند .
    او خنديد و گفت: راستي اين گوشي مال کيه؟
    آدمی پرنده نيست‌
    تا به هر کران که پرکشد، برای او وطن شود
    سرنوشت برگ دارد آدمی‌
    برگ‌، وقتی از بلندِ شاخه‌اش جدا شود
    پايمال عابران کوچه‌ها شود...

  2. #2
    مدیر انجمن
    تاریخ عضویت
    July 2009
    رشته
    مهندسی شیمی
    سن
    29
    نوشته ها
    580
    پسندیده
    0

    [ مورد پسند: 18 بار در 16 پست ]

    پیش فرض پاسخ : داستان كوتاه

    واااااااااااااااااای
    من چقدر بدم میاد از این کار!!!!!!!!!!!!!!!!
    گوشی یه وسیله شخصیه!!!!!!!!!!!
    دلم را در غمت کردم ز هر ویرانه ویرانتر
    چو دیدم دوست میدارد دلت دل های ویران را


  3. #3

    تاریخ عضویت
    August 2009
    رشته
    مهندسی شیمی
    نوشته ها
    2,611
    پسندیده
    9

    [ مورد پسند: 52 بار در 41 پست ]

    پیش فرض پاسخ : داستان كوتاه

    اون زنه دیگه چه اسی بوده که صدای شوهرش روهم با یه غریبه تشخیص نداد!

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

موضوعات مشابه

  1. داستان ازدواج یک مهندس ایرانی با دختر بیل گیتس
    توسط آرمان بنافی در انجمن شعر و داستان
    پاسخ: 2
    آخرين نوشته: Saturday 24 April 10, 01:48
  2. یک داستان واقعی
    توسط روح الله غلامی در انجمن شعر و داستان
    پاسخ: 1
    آخرين نوشته: Monday 08 February 10, 10:53
  3. داستان طنز
    توسط محمد سراج زاده در انجمن طنــــز
    پاسخ: 0
    آخرين نوشته: Sunday 07 February 10, 17:57
  4. فضا در معماری و سینمای امروز متاثر از حق انتخاب تماشاگر است
    توسط محمد بهبهانی در انجمن مقالات مهندسی معماری
    پاسخ: 0
    آخرين نوشته: Monday 21 December 09, 18:29

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •