صفحه 1 از 6 123 ... آخرینآخرین
( مشاهده پاسخ شماره 1 تا 10 / از مجموع 53 پاسخ )

موضوع: داستان نویس ( داستان ها و مطالب طنز )

  1. #1

    تاریخ عضویت
    October 2009
    رشته
    کارشناسی ارشد مهندسی مکانیک
    سن
    31
    نوشته ها
    1,705
    پسندیده
    3

    [ مورد پسند: 23 بار در 18 پست ]

    Talking داستان نویس ( داستان ها و مطالب طنز )

    اولین داستان :

    مسئولین یک مؤسسه خیریه متوجه شدند که وکیل پولداری در شهرشان زندگی می‌کند و تا کنون حتی یک ریال هم به خیریه کمک نکرده است. پس یکی از افرادشان را نزد او فرستادند.
    مسئول خیریه: آقای وکیل ما در مورد شما تحقیق کردیم و متوجه شدیم که الحمدالله از درآمد بسیار خوبی برخوردارید ولی تا کنون هیچ کمکی به خیریه نکرده‌اید. نمی‌خواهید در این امر خیر شرکت کنید؟

    وکیل: آیا شما در تحقیقاتی که در مورد من کردید متوجه شدید که مادرم بعد از یک بیماری طولانی سه ساله، هفته پیش درگذشت و در طول آن سه سال، حقوق بازنشستگی‌اش کفاف مخارج سنگین درمانش را نمی‌کرد؟
    مسئول خیریه: (با کمی شرمندگی) نه، نمی‌دانستم. خیلی تسلیت می‌گویم.
    وکیل: آیا در تحقیقاتی که در مورد من کردید فهمیدید که برادرم در جنگ هر دو پایش را از دست داده و دیگر نمی‌تواند کار کند و زن و 5 بچه دارد و سالهاست که خانه نشین است و نمی‌تواند از پس مخارج زندگیش برآید؟
    مسئول خیریه: (با شرمندگی بیشتر) نه . نمی‌دانستم. چه گرفتاری بزرگی ...
    وکیل: آیا در تحقیقاتتان متوجه شدید که خواهرم سالهاست که در یک بیمارستان روانی است و چون بیمه نیست در تنگنای شدیدی برای تأمین هزینه‌های درمانش قرار دارد؟
    مسئول خیریه که کاملاً شرمنده شده بود گفت: ببخشید. نمی‌دانستم اینهمه گرفتاری دارید ...

    .

    .

    .

    .

    .

    .
    . وکیل: خوب. حالا وقتی من به اینها یک ریال کمک نکرده‌ام شما چطور انتظار دارید به خیریه شما کمک کنم؟
    ای کاش یاد بگیریم که زیر بارهای خمشی و پیچشی زندگی نقطه تسلیم را بالابگیریم و مقاومت شکست را حداکثر کنیم تا چرخ دنده های زندگیمان از لهیدگی و تداخل در امان باشد.

    برگرفته از کتاب طراحی اجزا ماشین نوشته جوزف شیگلی

    ║▌█│║▌║│█║▌║█║
    Copyright © 2013-2014™


  2. #2

    تاریخ عضویت
    October 2009
    رشته
    کارشناسی ارشد مهندسی مکانیک
    سن
    31
    نوشته ها
    1,705
    پسندیده
    3

    [ مورد پسند: 23 بار در 18 پست ]

    Exclamation نامه اي به خدا

    داستان دوم :

    اگر تکراريه ببخشيد...

    نامه اي به خدا

    يك روز كارمند پستي كه به نامه هايي كه آدرس نامعلوم دارند رسيدگي مي كرد
    متوجه نامه‌اي شد كه روي پاكت آن با خطي لرزان نوشته شده بود نامه اي
    به خدا ! با خودش فكر كرد بهتر است نامه را باز كرده و بخواند...در نامه اين طور
    نوشته شده بود :
    خداي عزيزم بيوه زني 83 ساله هستم كه زندگي‌ام با حقوق نا چيز باز نشستگي
    مي گذرد. ديروز يك نفر كيف مرا كه 100دلار در آن بود دزديد. اين تمام پولي بود كه
    تا پايان ماه بايد خرج مي كردم. يكشنبه هفته ديگر عيد است و من دو نفر از
    دوستانم را براي شام دعوت كرده ام. اما بدون آن پول چيزي نمي توانم بخرم.
    هيچ كس را هم ندارم تا از او پول قرض بگيرم. تو اي خداي مهربان تنها اميد من
    هستي به من كمك كن ...
    كارمند اداره پست خيلي تحت تاثير قرار گرفت و نامه را به ساير همكارانش نشان
    داد. نتيجه اين شد كه همه آنها جيب خود را جستجو كردند و هر كدام چند دلاري
    روي ميز گذاشتند. در پايان 96 دلار جمع شد و براي پيرزن فرستادند ...
    همه كارمندان اداره پست از اينكه توانسته بودند كار خوبي انجام دهند خوشحال
    بودند. عيد به پايان رسيد و چند روزي از اين ماجرا گذشت. تا اين كه نامه ديگري
    از آن پيرزن به اداره پست رسيدكه روي آن نوشته شده بود: نامه اي به خدا !
    همه كارمندان جمع شدند تا نامه را باز كرده و بخوانند. مضمون نامه چنين بود:
    خداي عزيزم. چگونه مي توانم از كاري كه برايم انجام دادي تشكر كنم . با لطف
    تو توانستم شامي عالي براي دوستانم مهيا كرده و روز خوبي را با هم بگذرانيم.
    من به آنها گفتم كه چه هديه خوبي برايم فرستادي ...

    [color="darkslategray"]
    البته چهار دلار آن كم بود كه مطمئنم كارمندان بي شرف اداره پست آن را
    برداشته اند ...!!![
    /color]
    ای کاش یاد بگیریم که زیر بارهای خمشی و پیچشی زندگی نقطه تسلیم را بالابگیریم و مقاومت شکست را حداکثر کنیم تا چرخ دنده های زندگیمان از لهیدگی و تداخل در امان باشد.

    برگرفته از کتاب طراحی اجزا ماشین نوشته جوزف شیگلی

    ║▌█│║▌║│█║▌║█║
    Copyright © 2013-2014™


  3. #3

    تاریخ عضویت
    October 2009
    رشته
    کارشناسی ارشد مهندسی مکانیک
    سن
    31
    نوشته ها
    1,705
    پسندیده
    3

    [ مورد پسند: 23 بار در 18 پست ]

    پیش فرض

    خوندن داره واقعاً...

    البته هنوزم هست ....
    ای کاش یاد بگیریم که زیر بارهای خمشی و پیچشی زندگی نقطه تسلیم را بالابگیریم و مقاومت شکست را حداکثر کنیم تا چرخ دنده های زندگیمان از لهیدگی و تداخل در امان باشد.

    برگرفته از کتاب طراحی اجزا ماشین نوشته جوزف شیگلی

    ║▌█│║▌║│█║▌║█║
    Copyright © 2013-2014™


  4. #4

    تاریخ عضویت
    October 2009
    رشته
    کارشناسی ارشد مهندسی مکانیک
    سن
    31
    نوشته ها
    1,705
    پسندیده
    3

    [ مورد پسند: 23 بار در 18 پست ]

    Red face شراکت یک زوج پیر

    داستان ســـوم:


    شراکت یک زوج پیر

    در یک شب سرد زمستانی یک زوج سالمند وارد رستوران بزرگی شدند. آنها در میان زوجهای جوانی که در آنجا حضور داشتند بسیار جلب توجه می کردند. بسیاری از آنان، زوج سالخورده را تحسین می کردند و به راحتی می شد فکرشان را از نگاهشان خواند: «نگاه کنید، این دو نفر عمری است که در کنار یکدیگر زندگی می کنند و چقدر در کنار هم خوشبختند .»
    پیرمرد برای سفارش غذا به طرف صندوق رفت. غذا سفارش داد ، پولش را پرداخت و غذا آماده شد. با سینی به طرف میزی که همسرش پشت آن نشسته بود رفت و رو به رویش نشست..یک ساندویچ همبرگر ، یک بشقاب سیب زمینی خلال شده و یک نوشابه در سینی بود.
    پیرمرد همبرگر را از لای کاغذ در آورد و آن را با دقت به دو تکه ی مساوی تقسیم کرد.
    سپس سیب زمینی ها را به دقت شمرد و تقسیم کرد.
    پیرمرد کمی نوشابه خورد و همسرش نیز از همان لیوان کمی نوشید. همین که پیرمرد به ساندویچ خود گاز می زد مشتریان دیگر با ناراحتی به آنها نگاه می کردند و این بار به این فــکر می کردند که آن زوج پیــر احتمالا آن قدر فقیــر هستند که نمی توانند دو ساندویچ سفــارش بدهند.
    پیرمرد شروع کرد به خوردن سیب زمینی هایش. مرد جوانی از جای خو بر خاست و به طرف میز زوج پیر آمد و به پیر مرد پیشنهاد کرد تا برایشان یک ساندویچ و نوشابه بگیرد. اما پیر مرد قبول نکرد و گفت : « همه چیز رو به راه است ، ما عادت داریم در همه چیز شریک باشیم . »
    مردم کم کم متوجه شدند در تمام مدتی که پیرمرد غذایش را می خورد، پیرزن او را نگاه می کند و لب به غذایش نمی زند.
    بار دیگر همان جوان به طرف میز رفت و از آنها خواهش کرد که اجازه بدهند یک ساندویچ دیگر برایشان سفارش بدهد و این دفعه پیر زن توضیح داد: « ما عادت داریم در همه چیز با هم شریک باشیم.»
    همین که پیرمرد غذایش را تمام کرد ، مرد جوان طاقت نیاورد و باز به طرف میز آن دو آمد و گفت: «می توانم سوالی از شما بپرسم خانم؟»
    پیرزن جواب داد: «بفرمایید.»
    - چرا شما چیزی نمی خورید ؟ شما که گفتید در همه چیز با هم شریک هستید . منتظر چی هستید؟ »

    پیرزن جواب داد: « منتظر دندانهــــــا !»
    ای کاش یاد بگیریم که زیر بارهای خمشی و پیچشی زندگی نقطه تسلیم را بالابگیریم و مقاومت شکست را حداکثر کنیم تا چرخ دنده های زندگیمان از لهیدگی و تداخل در امان باشد.

    برگرفته از کتاب طراحی اجزا ماشین نوشته جوزف شیگلی

    ║▌█│║▌║│█║▌║█║
    Copyright © 2013-2014™


  5. #5

    تاریخ عضویت
    April 2010
    نوشته ها
    781
    پسندیده
    14

    [ مورد پسند: 17 بار در 16 پست ]

    پیش فرض

    چند وقتی بود در بخش مراقبت های ویژه یک بیمارستان معروف، بیماران یک تخت بخصوص در حدود ساعت ۱۱ صبح روزهای یکشنبه جان می سپردند و این موضوع ربطی به نوع بیماری و شدت وضعف مرض آنان نداشت. این مسئله باعث شگفتی پزشکان آن بخش شده بود به طوری که بعضی آن را با مسائل ماورای طبیعی و بعضی دیگر با خرافات و ارواح و اجنه و موارد دیگر در ارتباط می دانستند. کسی قادر به حل این مسئله نبود که چرا بیمار آن تخت درست در ساعت ۱۱ صبح روزهای یکشنبه می میرد. به همین دلیل گروهی از پزشکان متخصص بین المللی برای بررسی موضوع تشکیل جلسه دادند و پس از ساعت ها بحث و تبادل نظر بالاخره تصمیم بر این شد که در اولین یکشنبه ماه، چند دقیقه قبل از ساعت ۱۱ در محل مذکور برای مشاهده این پدیده عجیب و غریب حاضر شوند. در محل و ساعت موعود، بعضی صلیب کوچکی در دست گرفته و در حال دعا بودند، بعضی دوربین فیلمبرداری با خود آورده و ... دو دقیقه به ساعت ۱۱ مانده بود که « پوکی جانسون‌» نظافتچی پاره وقت روزهای یکشنبه وارد اتاق شد. دوشاخه برق دستگاه حفظ حیات ( Life support system) را از پریز برق درآورد و دوشاخه جاروبرقی خود را به پریز زد و مشغول کار شد ...!
    و خدا برای من کافیست...

  6. #6

    تاریخ عضویت
    April 2010
    نوشته ها
    781
    پسندیده
    14

    [ مورد پسند: 17 بار در 16 پست ]

    پیش فرض

    سال های گذشته

    سال های بسيار خوبي و پر بركتي بود . چند سال گذشته پسرهمسایه زير تريلي "چرخ"
    رفت و له گشت و ما در مجلس ترحيمش شركت كرديم و خيلي ميوه و خرما و حلوا و شیرینی خورديم
    و خيلي خوش گذشت. ما خيلي خاك بازي كرديم و تو خاک غلتیدیم. من هر چي گشتم پسر همسایه را پيدا نكردم.....

    در آن روز پدرم مرا با بيل و کلنگ زد، بي دليل! من در اون سال ها خيلي درس
    خواندم ولي نتوانستم قبول شوم و من را از مدرسه ب بيرون پرت كردند.

    پدرم من را ب مكانيكي فرستاد تا كار كنم و اوستاي من هر روز من را با زنجير چرخ مي زد و
    گاهي موقع ها ك خيلي عصباني مي شد من را ب زمين مي بست و دو سه بار با ماشين
    يكي از مشتري ها از روي من رد مي شد

    من خيلي در كارهاي خانه ب مامیم كمك ميكنم. مامی من را در سال گذشته خيلي دوست مي داشت و من را خيلي ماچ مي كند ولي پدرم خيلي حسود است و من را لاي در آشپزحانه مي گذاشت.

    در سال گذشته شوهر دختر همسایه و دخترهمسایه خيلي از هم طلاق گرفتند و دخترهمسایه بسيار حامله است و پدرم ميگويد يا پسر است يا دوقلو ولي من چيزي نمي گويم . در سال گذشته ما ب مسافرت رفتيم و با قطار رفتيم. من در كوه بسيار پدرم را عصباني كردم و او براي تنبيه من را روي تخت خواباند و تخت را محكم بست و من تا صبح همان گونه خوابيدم!

    پدرم در سال گذشته خيلي سيگار مي كشد و مامیم خيلي ناراحت است و هي ب من ميگويد:
    كپي اوغلي، ولي من ... نمي دانم چرا وقتي مامیم ب من فحش مي دهد، پدرم عصباني مي شود!

    در سال گذشته ما ب عيد ديدني رفتيم و من حدودا خيلي عيدي جمع كرده ام ولي پدرم همه آن ها را از من گرفت و آنتن ماهواره اي خريد كه بسيار بد آموزي دارد و من نگاه نمي كنم و پدرم از صبح تا شب شوهاي بي ناموسي نگاه مي كند و بشكن مي زند.

    پدرم در سال گذشته رژيم گرفته بود و هر شب با دوست هايش آب و ماست و خيار مي خورند و مي خندند، گاهي وقتا هم آب با چيپس و ماست موسير

    من خيلي سال های گذشته را دوست دارم و اين بود انشاي من یک دانشجوی تنبل
    و خدا برای من کافیست...

  7. #7

    تاریخ عضویت
    October 2009
    رشته
    کارشناسی ارشد مهندسی مکانیک
    سن
    31
    نوشته ها
    1,705
    پسندیده
    3

    [ مورد پسند: 23 بار در 18 پست ]

    Wink سیانور از داروخانه


    خانمی وارد داروخانه می‏شه و به دکتر داروساز می‏گه که به سیانور احتیاج داره! داروسازه می‏گه واسه چی سیانور می‌‌خوای؟


    خانمه توضیح می‏ده که لازمه شوهرش را مسموم کنه!

    چشم‌های داروسازه چهارتا می شه و می‏گه: خدا رحم کنه! خانوم من نمی‌تونم به شما سیانور بدم که برید و شوهرتان را بکُشید! این بر خلاف قوانینه! من مجوز کارم را از دست خواهم داد... هر دوی ما را زندانی خواهند کرد و دیگه بدتر از این نمی‏شه! نه خانوم، نـــه! شما حق ندارید سیانور داشته باشید و حداقل من به شما سیانور نخواهم داد.

    بعد از این حرف خانمه دستش رو می‏بره داخل کیفش و از اون یه عکس می‏آره بیرون... عکسی که در اون شوهرش و زن داروسازه توی یه رستوران داشتند شام می‌خوردند. داروسازه به عکسه نگاه می کنه و می‏گه: چرا به من نگفته بودید که نسخه دارید؟!



    نتیجه‌ی اخلاقی: وقتی به داروخانه می‌روید، اول نسخه‌ی خود را نشان بدهید!
    ای کاش یاد بگیریم که زیر بارهای خمشی و پیچشی زندگی نقطه تسلیم را بالابگیریم و مقاومت شکست را حداکثر کنیم تا چرخ دنده های زندگیمان از لهیدگی و تداخل در امان باشد.

    برگرفته از کتاب طراحی اجزا ماشین نوشته جوزف شیگلی

    ║▌█│║▌║│█║▌║█║
    Copyright © 2013-2014™


  8. #8

    تاریخ عضویت
    April 2010
    نوشته ها
    781
    پسندیده
    14

    [ مورد پسند: 17 بار در 16 پست ]

    پیش فرض

    جنگ جهانی سوم

    شبی جورج بوش و تونی بلر به بار رفته بودند و سرگرم گفتگو بودند. یک نفر کنارشان نشست و پرسید که دارند راجع به چه موضوعی حرف می زنند. جورج بوش گفت:« ما داریم جنگ جهانی سوم را طراحی می کنیم و قصد داریم پانزده میلیون مسلمان و یک دندانپزشک را بکشیم» مرد پرسید:« برای چی می خواهید یک دندانپزشک را بکشید؟» جورج بوش روی شانه بلر زد و گفت:« دیدی گفتم هیچکس راجع به کشتن پانزده میلیون مسلمان سوال نخواهد کرد»
    و خدا برای من کافیست...

  9. #9

    تاریخ عضویت
    October 2009
    رشته
    کارشناسی ارشد مهندسی مکانیک
    سن
    31
    نوشته ها
    1,705
    پسندیده
    3

    [ مورد پسند: 23 بار در 18 پست ]

    Question شكايت از پدر به خاطر نپرداختن شهريه


    دانشجوی آمریکایی که از پدرش به خاطر عدم پرداخت مخارج تحصیلش شکایت کرده بود 47 هزار دلار ازاین طریق بدست آورد.
    به گزارش خبرآنلاین، دانا سودربرگ از پدرش به خاطر نپرداختن شهریه آخرین سال تحصیل خود در دانشگاه شکایت کرد.
    یکی از مجلات آمریکایی در این باره نوشت: بعد از اینکه والدین دختر آمریکایی در سال 2004 از هم جدا شدند او که آن زمان در دانشگاه کانکتیکات تحصیل می کرد با پدرش توافق کرد تامخارج تحصیلش را تا 25 سالگی اش بپردازد. البته این توافق به صورت کتبی نوشته شد.
    پدر این دانشجو بعد از مدتی این توافق زیر پا گذاشت و شهریه سال آخر دانشگاه دخترش را پرداخت نکرد. به همین دلیل دختر آمریکایی مجبور شد 20 هزار دلار وام بگیرد. او بعد از فارغ التحصیلی از پدرش شکایت کرد. بر اساس حکم دادگاه پدر این دانشجو باید 47 هزار دلار به او بپردازد.
    ای کاش یاد بگیریم که زیر بارهای خمشی و پیچشی زندگی نقطه تسلیم را بالابگیریم و مقاومت شکست را حداکثر کنیم تا چرخ دنده های زندگیمان از لهیدگی و تداخل در امان باشد.

    برگرفته از کتاب طراحی اجزا ماشین نوشته جوزف شیگلی

    ║▌█│║▌║│█║▌║█║
    Copyright © 2013-2014™


  10. #10

    تاریخ عضویت
    October 2009
    رشته
    کارشناسی ارشد مهندسی مکانیک
    سن
    31
    نوشته ها
    1,705
    پسندیده
    3

    [ مورد پسند: 23 بار در 18 پست ]

    Exclamation داستان كشيش


    کشیش پیری پس از دهها سال تلاش و کوشش و انجام وعظ و خطابه و دعوت مردم ،عاقبت چشم از دنیا فرو بست و به دار باقی شتافت . همانطوریکه انتظارش میرفت ، او جزء لیست نجات یافته گان و داخل شوندگان به بهشت منظور شده بود. بنابراین او را به سوی صف ورودی فردوس هدایت نمودند.


    از قضا جوانی جلوتر از او در صف قرار گرفته بود که پیراهن پر زرق و برقی به تن داشته ، ژاکت چرمی و شلوار جین پوشیده و عینک آفتابی نیز بر چشم داشت . صف همچنان پیش میرفت تا اینکه نوبت به آن جوان رسید . مامور درب ورودی از وی نام و نشان پرسید و آن جوان نیز پس از معرفی نمودن خود ، اعلام کرد که شغلش دراین دنیا ، رانندگی بود است . مامور نگاهی به سوابق او انداخت و با همکار بغل دستی پچ پچی کرد و سپس ردائی ابریشم به همراه شال گردن زربفتی را بر تن آن جوان نموده و او را به بهشت داخل کردند.

    نوبت به کشیش پیر رسید . طبق روال معمول از او نیز نام و نشان وشغلش را پرسیدند و پس از تاملی اندک ، ردائی پنبه ای بر تن او کرده و او را نیز بسمت فردوس هدایت کردند . کشیش از این امر رنجیده خاطر شد و زبان به اعتراض گشود و گفت : " مگر نمیدانید که بنده چهل سال آزگار است که مردم را موعظه کرده ام و آنها را به سوی حق دعوت نموده ام اما چرا شما آن جوان کم سن و سال را که در آن دنیا شغل معمولی داشت ، با چنان *خلعت* گرانبهائی روانه بهشت نمودید ؟"

    مامور پاسخ داد : "عزیزم ملاک و معیار پاداش ، عملکرد و نتایج آن است، شما وقتی در آن دنیا به کار مشغول بودید و مردم را موعظه میفرمودید ، همه به خواب میرفتند ، اما وقتی او به کار خود که رانندگیست مشغول میشد ، همه مردم شروع به دعا خواندن میکردند.
    ای کاش یاد بگیریم که زیر بارهای خمشی و پیچشی زندگی نقطه تسلیم را بالابگیریم و مقاومت شکست را حداکثر کنیم تا چرخ دنده های زندگیمان از لهیدگی و تداخل در امان باشد.

    برگرفته از کتاب طراحی اجزا ماشین نوشته جوزف شیگلی

    ║▌█│║▌║│█║▌║█║
    Copyright © 2013-2014™


صفحه 1 از 6 123 ... آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

موضوعات مشابه

  1. پاسخ: 10
    آخرين نوشته: Saturday 21 August 10, 01:03
  2. داستان کوتاه :
    توسط محمد سراج زاده در انجمن شعر و داستان
    پاسخ: 0
    آخرين نوشته: Monday 10 May 10, 11:42
  3. 64 تكنيك براي يادگيري سريع‌تر، بهتر و عميق‌تر
    توسط آرمان بنافی در انجمن دانستنی ها
    پاسخ: 0
    آخرين نوشته: Friday 09 October 09, 01:07

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •