صفحه 3 از 7 نخستنخست 12345 ... آخرینآخرین
( مشاهده پاسخ شماره 21 تا 30 / از مجموع 61 پاسخ )

موضوع: داستان های کوتاه و آموزنده

  1. #21

    تاریخ عضویت
    May 2010
    سن
    32
    نوشته ها
    1,334
    پسندیده
    30

    [ مورد پسند: 84 بار در 84 پست ]

    پیش فرض





    پادشاهی دو شاهین کوچک به عنوان هدیه دریافت کرد .

    آنها را به مربی پرندگان دربار سپرد تا برای استفاده در مراسم شکار تربیت کند .

    یک ماه بعد ، مربی نزد پادشاه آمد

    و گفت که یکی از شاهین ها تربیت شده و آماده شکار است

    اما نمی داند چه اتفاقی برای آن یکی افتاده

    و از همان روز اول که آن را روی شاخه‌ای قرار داده تکان نخورده است .

    این موضوع کنجکاوی پادشاه را برانگیخت

    و دستور داد تا پزشکان و مشاوران دربار ، کاری کنند که شاهین پرواز کند . اما هیچکدام نتوانستند .

    روز بعد پادشاه دستور داد تا به همه مردم اعلام کنند که هر کس بتواند شاهین را به پرواز درآورد . . .

    پاداش خوبی از پادشاه دریافت خواهد کرد .

    صبح روز بعد پادشاه دید که شاهین دوم نیز با چالاکی تمام در باغ در حال پرواز است .

    پادشاه دستور داد تا معجزه گر شاهین را نزد او بیاورند .

    درباریان کشاورزی متواضع را نزد شاه آوردند و گفتند اوست که شاهین را به پرواز درآورد .

    پادشاه پرسید :

    « تو شاهین را به پرواز درآوردی ؟ چگونه این کار را کردی ؟ شاید جادوگر هستی ؟ »

    کشاورز گفت :

    سرورم ، کار ساده‌ای بود ، من فقط شاخه‌ای راکه شاهین روی آن نشسته بود بریدم .

    شاهین فهمید که بال دارد و شروع به پرواز کرد .








    دنیای آدم بزرگها خیلی زشته...

    تا لحظه ی مرگم هم..

    نمیخوام..

    "بزرگ................................بشم!!! "



  2. #22

    تاریخ عضویت
    May 2010
    سن
    32
    نوشته ها
    1,334
    پسندیده
    30

    [ مورد پسند: 84 بار در 84 پست ]

    پیش فرض




    روزی پسر به مادر گفت :

    تو نماز می خونی روزه می گیری ،

    خدا بهت هیچی نمیده !

    ولی من نه نماز می خونم نه روزه می گیرم

    هرچی خواستم خدا بهم داده . . .

    پسر نمی دانست مادر فقط از خدا یک چیز می خواهد

    اینکه هرچه پسرش می خواهد به او بدهد .







    دنیای آدم بزرگها خیلی زشته...

    تا لحظه ی مرگم هم..

    نمیخوام..

    "بزرگ................................بشم!!! "



  3. #23

    تاریخ عضویت
    May 2010
    سن
    32
    نوشته ها
    1,334
    پسندیده
    30

    [ مورد پسند: 84 بار در 84 پست ]

    پیش فرض



    دختر جوانی چند روز قبل از عروسی آبله سختی گرفت و بستری شد .
    نامزد وی به عیادتش رفت و در میان صحبت هایش از درد چشم خود نالید .

    بیماری زن شدت گرفت و آبله تمام صورتش را پوشاند .
    مرد جوان عصا زنان به عیادت نامزدش می رفت و از درد چشم می نالید .


    موعد عروسی فرا رسید .


    زن نگران صورت خود که آبله آن را از شکل انداخته بود و شوهر هم که کور شده بود .
    مردم می گفتند چه خوب عروس نازیبا همان بهتر که شوهرش نابینا باشد .

    دو سال بعد از ازدواج زن از دنیا رفت ، مرد عصایش را کنار گذاشت و چشمانش را گشود .

    همه تعجب کردند .

    مرد گفت :

    "
    من کاری جز شرط عشق را به جا نیاوردم "








    دنیای آدم بزرگها خیلی زشته...

    تا لحظه ی مرگم هم..

    نمیخوام..

    "بزرگ................................بشم!!! "



  4. #24

    تاریخ عضویت
    May 2010
    سن
    32
    نوشته ها
    1,334
    پسندیده
    30

    [ مورد پسند: 84 بار در 84 پست ]

    پیش فرض




    از شبلي پرسیدند :
    استاد تو در طریقت چه كسي بود ؟
    او پاسخ داد :
    یك سگ ! روزی سگی را دیدم كه در كنار رودخانه ای ایستاده بود و از شدت تشنگی در حال مرگ بود .
    هربار كه سگ خم می شد تا از اب رودخانه بنوشد , تصویر خود را در آب می دید و می ترسید ,
    زیرا تصور می كرد سگ دیگری نیز در رودخانه است .
    در نهایت پس از مدتی طولانی سگ ترس خود را كنار گذاشت و به درون رودخانه پرید .
    با پریدن سگ در رودخانه تصویر او در اب نیز ناپدید شد ,
    به این ترتیب سگ متوجه شد آنچهباعث ترس او شده , خودش بوده است .
    در واقع مانع میان او و آنچه به دنبالش بود به این شكل از میان رفت .
    من نیز وقتی به درون خود فرو رفتم متوجه شدم مانع من و انچه در جستجویش می باشم خودم هستم
    و با آموختن از رفتار این سگ حقیقت را دریافتم...




    دنیای آدم بزرگها خیلی زشته...

    تا لحظه ی مرگم هم..

    نمیخوام..

    "بزرگ................................بشم!!! "



  5. #25

    تاریخ عضویت
    May 2010
    سن
    32
    نوشته ها
    1,334
    پسندیده
    30

    [ مورد پسند: 84 بار در 84 پست ]

    پیش فرض



    دو دانه توی خاک حاصل خيز بهاری كنار هم نشسته بودند....
    دانه اولی گفت :
    « من می خواهم رشد كنم ! من می خواهم ريشه هايم را هر چه عميق تر در دل خاک فرو كنم
    و شاخه هايم را از ميان پوسته زمين بالای سرم پخش كنم...
    من می خواهم شكوفه های لطيف خودم را همانند بيرق های رنگين برافشانم و رسيدن بهار را نويد دهم...
    من می خواهم گرمای آفتاب را روی صورت و لطافت شبنم صبحگاهی را روی گلبرگ هايم احساس كنم ! »

    و بدين ترتيب دانه رویید...


    دانه دومی گفت :
    « من می ترسم . اگر من ريشه هايم را به دل خاک سياه فرو كنم ،
    نمی دانم كه در آن تاريكی با چه چيزهایی روبرو خواهم شد .
    اگر از ميان خاک سفت بالای سرم را نگاه كنم ، امكان دارد شاخه های لطيفم آسيب ببينند...
    چه خواهم كرد اگر شكوفه هايم باز شوند و ماری قصد خوردن آنها را كند ؟
    تازه ، اگر قرار باشد شكوفه هايم به گل بنشينند ، احتمال دارد بچه كوچكی مرا از ريشه بيرون بكشد .
    نهی، همان بهتر كه منتظر بمانم تا فرصت بهتری نصيبم شود . »

    و بدين ترتيب دانه منتظر ماند ....

    مرغ خانگی كه برای يافتن غذا مشغول كند و كاو زمين بود دانه را ديد و در يک چشم بر هم زدن آن را خورد...

    آن عده از انسان ها كه از حركت و رشد می ترسند ، به وسيله زندگی بلعيده می شوند....










    دنیای آدم بزرگها خیلی زشته...

    تا لحظه ی مرگم هم..

    نمیخوام..

    "بزرگ................................بشم!!! "



  6. #26

    تاریخ عضویت
    May 2010
    سن
    32
    نوشته ها
    1,334
    پسندیده
    30

    [ مورد پسند: 84 بار در 84 پست ]

    پیش فرض



    يک دختر کوچک به داروخانه رفت و گفت:
    معجزه داريد؟
    معجزه می خوای واسه چی عزیزم؟ !
    یه چیز بدی هر روز داره توی سر داداش کوچولوم گنده تر می شه !
    بابام میگه فقط معجزه می تونه نجاتش بده ، منم همه پول هام رو آوردم تا اونو براش بخرم ..
    عزیزم ببخش که نمی تونم کمکت کنم ، ما اینجا معجزه نمی فروشیم .
    چشم های دخترک پر از اشک شد و گفت :
    ولی اون داره می میره ، تورو خدا یه معجزه بهم بدید ..
    ناگهان دستی موهای دختر کوچولو رو نوازش کرد و صدایی گفت :
    ببینم چقدر پول داری ؟
    پول ها رو شمرد و گفت :
    خدای من عالیه ، درست به اندازه خرید معجزه برای داداش کوچولوت !
    بعد هم گرم و صمیمی دست دختر رو گرفت و گفت
    منو ببر خونه تون تا ببینم می تونم واسه داداشت معجزه تهیه کنم؟ !
    اون مرد فوق تخصص جراحی مغز بود ..
    دو روز بعد عمل بدون پرداخت هیچ هزینه اضافه ای انجام شد..
    هزینه عمل مقداری پول خرد بود و ایمان یک کودک ..
    مدتی بعد هم پسرک صحیح و سالم به خانه برگشت...
    دکتر ارنست گروپ ریيس سابق بيمارستان هانوفر المان .......
    چندی پيش اين خاطره رو در يک کنفرانس علمی مطرح کرد ....
    و اون مرد جراح کسی نبود جز ...
    ❤️ ❤️...پروفسور مجيد سميعی .. ❤️ ❤️



    ویرایش توسط Dina : Friday 17 February 17 در ساعت 01:45



    دنیای آدم بزرگها خیلی زشته...

    تا لحظه ی مرگم هم..

    نمیخوام..

    "بزرگ................................بشم!!! "



  7. #27

    تاریخ عضویت
    May 2010
    سن
    32
    نوشته ها
    1,334
    پسندیده
    30

    [ مورد پسند: 84 بار در 84 پست ]

    پیش فرض



    پسر :
    عشقم یه عکس خوشگل از خودت واسم بفرست !
    دختر :
    چشم ... ولی تو محض احتیاط یه عکس از خواهرت واسم بفرست عشقم ...
    شیطان سر پا ایستاده بود ...
    سیگارش را خاموش کرد و کف مرتبی برای دختر زد ...
    پسر بدون معطلی عکس اون یکی دوست دخترش رو واسه دختر فرستاد !!
    شیطان مبهوت مانده بود از کار این 2 خلقت !!
    دختر :
    وای مرسی عزیزم الان عکسمو واست ایمیل میکنم .
    و عکس دوست دختر برادرش را فرستاد .
    پسرک خوشحال وقتی ایمیلشو باز کرد عکس خواهرشو دید ...
    شیطان نگاهی به آسمان کرد و گفت :
    خدایا روزگار بندگانت را ببین ...
    میگن با هر دستی بدی با همونم می گیری ...
    ناموس مردم رو به بازی نگیرین تا ناموس خودتون محفوظ باشه...!!!
    ( قبل از اینکه دنبال فاطمه باشی ، خودت " علی" باش !! )

    ویرایش توسط Dina : Thursday 03 August 17 در ساعت 02:14



    دنیای آدم بزرگها خیلی زشته...

    تا لحظه ی مرگم هم..

    نمیخوام..

    "بزرگ................................بشم!!! "



  8. #28

    تاریخ عضویت
    May 2010
    سن
    32
    نوشته ها
    1,334
    پسندیده
    30

    [ مورد پسند: 84 بار در 84 پست ]

    پیش فرض


    مارها قورباغه‌ ها را می خوردند و قورباغه‌ ها از این نابسامانی بسیار غمگین بودند
    تا اینکه قورباغه‌ ها علیه مارها به لک لک‌ ها شکایت کردند .
    لک لک‌ ها چندی از مارها را خوردند و بقیه را هم تار و مار کردند و قورباغه‌ ها از این حمایت شادمان شدند .

    طولی نکشید که لک لک‌ ها گرسنه ماندند و شروع کردند به خوردن قورباغه‌ها .
    قورباغه‌ ها ناگهان دچار اختلاف دیدگاه شدند .
    عده ای از آنها با لک لک‌ها کنار آمدند و عده‌ای دیگر خواهان بازگشت مارها شدند .
    مارها بازگشتند ولی این بار هم پای لک لک‌ ها شروع به خوردن قورباغه‌ ها کردند .

    حالا دیگر قورباغه‌ ها متقاعد شده‌ اند که انگار برای خورده شدن به دنیا آمده اند
    ولی تنها یک مشکل برای آنها حل نشده باقی مانده است :

    اینکه نمی دانند توسط دوستانشان خورده می شوند یا دشمنانشان !؟



    دنیای آدم بزرگها خیلی زشته...

    تا لحظه ی مرگم هم..

    نمیخوام..

    "بزرگ................................بشم!!! "



  9. #29

    تاریخ عضویت
    May 2010
    سن
    32
    نوشته ها
    1,334
    پسندیده
    30

    [ مورد پسند: 84 بار در 84 پست ]

    پیش فرض



    در حال خرید بودم که صدای پیرمرد دوره گردی به گوشم رسید ؛
    _ آقا این بسته نون چند ؟
    فروشنده با بی حوصلگی گفت :
    هزار و پونصد تومن !
    پیرمرد با نگاهی پر از حسرت رو به فروشنده گفت :
    نمیشه کمتر حساب کنی ؟!!
    توی اون لحظات توقع شنیدن هر جوابی رو از فروشنده داشتم جز این که شنیدم ! ؛
    _ نه، نمیشه !!
    دوره گرد پیر ، مظلومانه با غروری که صدای شکستنش گوشمو کر کرده بود
    بسته ی نون رو سر جاش گذاشت و از مغازه خارج شد !
    درونم چیزی فروریخت ...
    هاج و واج از برخورد فروشنده به دوستم چشم دوخته بودم .
    از نگاه غمگینش فهمیدم اونم به چیزی فکر می کنه که من فکر می کنم !
    یه لحظه به خودم اومدم ، باید کاری می کردم .
    این مبلغ بی نهایت ناچیز بود ... اما برای اون پیرمرد ، انگار تمام دنیا بود !
    به دوستم گفتم تا دور نشده این بسته نون رو بهش برسون !
    پولش رو حساب کردم و از مغازه خارج شدم .
    پیرمرد بینوا به قدری از دیدن یه بسته نون خوشحال شده بود که انگار همه ی دنیا توی دستاشه !
    چه حس قشنگی بود ...








    اون روز گذشت ...
    شب پشت چراغ قرمز یه دختر بچه ی هفت ، هشت ساله
    با یه لبخند دلنشین به سمتم اومد ؛
    ازم فال می خری ؟
    با لبخند لپشو گرفتمو گفتم چند ؟
    _ فالی دو هزار تومن !
    داخل کیفمو نگاه کردم اما دریغ از حتی یه هزار تومنی!
    با ناراحتی نگاش کردمو گفتم :
    عزیزم اصلا پول خرد ندارم !
    و با جوابی که ازش شنیدم درون خودم غرق شدم ...
    _ اشکال نداره ، یه فال مهمون من باشید !!
    بی اختیار این جمله چند بار توی ذهنم تکرار شد ؛
    _ یه فال مهمون من باش !!
    از این همه تفاوت بین آدمها به ستوه اومدم !
    صبح رو به خاطر آوردم ، یه فروشنده ی بالغ و به ظاهر عاقل
    که صاحب یه مغازه ی لوکس ، تو بهترین نقطه ی شهر تهران بود
    از هزار و پونصد تومن ناقابل نگذشت
    اما یه دختر بچه ی هفت ، هشت ساله ی فال فروش
    دوست داشت یه فال مهمونش باشم و از دو هزار تومنش گذشت......
    همین تلنگرای کوچیک باعث میشه ما آدما بهمون ثابت بشه که


    " مرام و معرفت "
    نه به سنه ، نه به داراییه ، نه به سطح سواد آدما !




    معرفت یه گوهر نابه که خدا نصیب هر آدمی نمی کنه

    " الهی كه صاحب قلب های بزرگ ، دستاشون هیچ وقت خالی نباشه
    تا بتونن با قلب پاک و بخشندشون دنیا رو گلستون کنن "






    " پرویز پرستویی "









    تصاوير پيوست شده



    دنیای آدم بزرگها خیلی زشته...

    تا لحظه ی مرگم هم..

    نمیخوام..

    "بزرگ................................بشم!!! "



  10. #30

    تاریخ عضویت
    May 2010
    سن
    32
    نوشته ها
    1,334
    پسندیده
    30

    [ مورد پسند: 84 بار در 84 پست ]

    پیش فرض


    شیر و گرگ و روباه به شکار رفتند ،
    الاغ و آهو و خرگوش را صید کردند .
    شـیر گـرگ را مـأمور تقسیم شکار کرد .
    گرگ گفت : الاغ برای شیر ، آهو برای من و خرگـوش از آن روبـاه باشـد .
    شیر خشمگین شد و سر گرگ را کند .
    و روباه را مسؤل تقسیم کرد .
    روباه گفت : الاغ صـبحانۀ شما ، آهو ناهارتان و خرگوش برای شامتان .
    شیر خوشحال شد و گفت ایـن تقـسیم بنـدی را از کجا آموختی ؟
    گفت :
    از سر بریدۀ گرگ !!!




    دنیای آدم بزرگها خیلی زشته...

    تا لحظه ی مرگم هم..

    نمیخوام..

    "بزرگ................................بشم!!! "



صفحه 3 از 7 نخستنخست 12345 ... آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

موضوعات مشابه

  1. داستان ( كوتاه ) آموزنده
    توسط nema30mrs در انجمن شعر و داستان
    پاسخ: 2
    آخرين نوشته: Monday 13 September 10, 10:10
  2. بر وزن گلستان سعدی
    توسط پروان در انجمن طنــــز
    پاسخ: 1
    آخرين نوشته: Saturday 21 August 10, 07:19
  3. داستان کوتاه :
    توسط محمد سراج زاده در انجمن شعر و داستان
    پاسخ: 0
    آخرين نوشته: Monday 10 May 10, 11:42
  4. سخنانی ارزنده و آموزنده از استاد دکتر علی شریعتی درباره زن
    توسط محمد سراج زاده در انجمن سخنان بزرگان
    پاسخ: 0
    آخرين نوشته: Wednesday 28 April 10, 09:07
  5. استاندارد تعيين وزن مخصوص خاك در محل به روش مخروط ماسه
    توسط محمد مرادزاده در انجمن مقالات مهندسی عمران
    پاسخ: 0
    آخرين نوشته: Monday 14 September 09, 10:36

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •