صفحه 3 از 6 نخستنخست 12345 ... آخرینآخرین
( مشاهده پاسخ شماره 21 تا 30 / از مجموع 58 پاسخ )

موضوع: داستان های کوتاه و آموزنده

  1. #21

    تاریخ عضویت
    اردیبهشت ۱۳۸۹
    سن
    32
    نوشته ها
    1,304
    پسندیده
    29

    [ مورد پسند: 79 بار در 79 پست ]

    پیش فرض





    پادشاهی دو شاهین کوچک به عنوان هدیه دریافت کرد .

    آنها را به مربی پرندگان دربار سپرد تا برای استفاده در مراسم شکار تربیت کند .

    یک ماه بعد ، مربی نزد پادشاه آمد

    و گفت که یکی از شاهین ها تربیت شده و آماده شکار است

    اما نمی داند چه اتفاقی برای آن یکی افتاده

    و از همان روز اول که آن را روی شاخه‌ای قرار داده تکان نخورده است .

    این موضوع کنجکاوی پادشاه را برانگیخت

    و دستور داد تا پزشکان و مشاوران دربار ، کاری کنند که شاهین پرواز کند . اما هیچکدام نتوانستند .

    روز بعد پادشاه دستور داد تا به همه مردم اعلام کنند که هر کس بتواند شاهین را به پرواز درآورد . . .

    پاداش خوبی از پادشاه دریافت خواهد کرد .

    صبح روز بعد پادشاه دید که شاهین دوم نیز با چالاکی تمام در باغ در حال پرواز است .

    پادشاه دستور داد تا معجزه گر شاهین را نزد او بیاورند .

    درباریان کشاورزی متواضع را نزد شاه آوردند و گفتند اوست که شاهین را به پرواز درآورد .

    پادشاه پرسید :

    « تو شاهین را به پرواز درآوردی ؟ چگونه این کار را کردی ؟ شاید جادوگر هستی ؟ »

    کشاورز گفت :

    سرورم ، کار ساده‌ای بود ، من فقط شاخه‌ای راکه شاهین روی آن نشسته بود بریدم .

    شاهین فهمید که بال دارد و شروع به پرواز کرد .








    دلبسته به سکه‌های قلک بودیم
    دنبال بهانه‌های کوچک بودیم

    رؤیای بزرگ‌تر شدن خوب نبود
    ای‌کاش تمام عمر کودک بودیم



  2. #22

    تاریخ عضویت
    اردیبهشت ۱۳۸۹
    سن
    32
    نوشته ها
    1,304
    پسندیده
    29

    [ مورد پسند: 79 بار در 79 پست ]

    پیش فرض




    روزی پسر به مادر گفت :

    تو نماز می خونی روزه می گیری ،

    خدا بهت هیچی نمیده !

    ولی من نه نماز می خونم نه روزه می گیرم

    هرچی خواستم خدا بهم داده . . .

    پسر نمی دانست مادر فقط از خدا یک چیز می خواهد

    اینکه هرچه پسرش می خواهد به او بدهد .







    دلبسته به سکه‌های قلک بودیم
    دنبال بهانه‌های کوچک بودیم

    رؤیای بزرگ‌تر شدن خوب نبود
    ای‌کاش تمام عمر کودک بودیم



  3. #23

    تاریخ عضویت
    اردیبهشت ۱۳۸۹
    سن
    32
    نوشته ها
    1,304
    پسندیده
    29

    [ مورد پسند: 79 بار در 79 پست ]

    پیش فرض



    دختر جوانی چند روز قبل از عروسی آبله سختی گرفت و بستری شد .
    نامزد وی به عیادتش رفت و در میان صحبت هایش از درد چشم خود نالید .

    بیماری زن شدت گرفت و آبله تمام صورتش را پوشاند .
    مرد جوان عصا زنان به عیادت نامزدش می رفت و از درد چشم می نالید .


    موعد عروسی فرا رسید .


    زن نگران صورت خود که آبله آن را از شکل انداخته بود و شوهر هم که کور شده بود .
    مردم می گفتند چه خوب عروس نازیبا همان بهتر که شوهرش نابینا باشد .

    دو سال بعد از ازدواج زن از دنیا رفت ، مرد عصایش را کنار گذاشت و چشمانش را گشود .

    همه تعجب کردند .

    مرد گفت :

    "
    من کاری جز شرط عشق را به جا نیاوردم "








    دلبسته به سکه‌های قلک بودیم
    دنبال بهانه‌های کوچک بودیم

    رؤیای بزرگ‌تر شدن خوب نبود
    ای‌کاش تمام عمر کودک بودیم



  4. #24

    تاریخ عضویت
    اردیبهشت ۱۳۸۹
    سن
    32
    نوشته ها
    1,304
    پسندیده
    29

    [ مورد پسند: 79 بار در 79 پست ]

    پیش فرض




    از شبلي پرسیدند :
    استاد تو در طریقت چه كسي بود ؟
    او پاسخ داد :
    یك سگ ! روزی سگی را دیدم كه در كنار رودخانه ای ایستاده بود و از شدت تشنگی در حال مرگ بود .
    هربار كه سگ خم می شد تا از اب رودخانه بنوشد , تصویر خود را در آب می دید و می ترسید ,
    زیرا تصور می كرد سگ دیگری نیز در رودخانه است .
    در نهایت پس از مدتی طولانی سگ ترس خود را كنار گذاشت و به درون رودخانه پرید .
    با پریدن سگ در رودخانه تصویر او در اب نیز ناپدید شد ,
    به این ترتیب سگ متوجه شد آنچهباعث ترس او شده , خودش بوده است .
    در واقع مانع میان او و آنچه به دنبالش بود به این شكل از میان رفت .
    من نیز وقتی به درون خود فرو رفتم متوجه شدم مانع من و انچه در جستجویش می باشم خودم هستم
    و با آموختن از رفتار این سگ حقیقت را دریافتم...




    دلبسته به سکه‌های قلک بودیم
    دنبال بهانه‌های کوچک بودیم

    رؤیای بزرگ‌تر شدن خوب نبود
    ای‌کاش تمام عمر کودک بودیم



  5. #25

    تاریخ عضویت
    اردیبهشت ۱۳۸۹
    سن
    32
    نوشته ها
    1,304
    پسندیده
    29

    [ مورد پسند: 79 بار در 79 پست ]

    پیش فرض



    دو دانه توی خاک حاصل خيز بهاری كنار هم نشسته بودند....
    دانه اولی گفت :
    « من می خواهم رشد كنم ! من می خواهم ريشه هايم را هر چه عميق تر در دل خاک فرو كنم
    و شاخه هايم را از ميان پوسته زمين بالای سرم پخش كنم...
    من می خواهم شكوفه های لطيف خودم را همانند بيرق های رنگين برافشانم و رسيدن بهار را نويد دهم...
    من می خواهم گرمای آفتاب را روی صورت و لطافت شبنم صبحگاهی را روی گلبرگ هايم احساس كنم ! »

    و بدين ترتيب دانه رویید...


    دانه دومی گفت :
    « من می ترسم . اگر من ريشه هايم را به دل خاک سياه فرو كنم ،
    نمی دانم كه در آن تاريكی با چه چيزهایی روبرو خواهم شد .
    اگر از ميان خاک سفت بالای سرم را نگاه كنم ، امكان دارد شاخه های لطيفم آسيب ببينند...
    چه خواهم كرد اگر شكوفه هايم باز شوند و ماری قصد خوردن آنها را كند ؟
    تازه ، اگر قرار باشد شكوفه هايم به گل بنشينند ، احتمال دارد بچه كوچكی مرا از ريشه بيرون بكشد .
    نهی، همان بهتر كه منتظر بمانم تا فرصت بهتری نصيبم شود . »

    و بدين ترتيب دانه منتظر ماند ....

    مرغ خانگی كه برای يافتن غذا مشغول كند و كاو زمين بود دانه را ديد و در يک چشم بر هم زدن آن را خورد...

    آن عده از انسان ها كه از حركت و رشد می ترسند ، به وسيله زندگی بلعيده می شوند....










    دلبسته به سکه‌های قلک بودیم
    دنبال بهانه‌های کوچک بودیم

    رؤیای بزرگ‌تر شدن خوب نبود
    ای‌کاش تمام عمر کودک بودیم



  6. #26

    تاریخ عضویت
    اردیبهشت ۱۳۸۹
    سن
    32
    نوشته ها
    1,304
    پسندیده
    29

    [ مورد پسند: 79 بار در 79 پست ]

    پیش فرض



    يک دختر کوچک به داروخانه رفت و گفت:
    معجزه داريد؟
    معجزه می خوای واسه چی عزیزم؟ !
    یه چیز بدی هر روز داره توی سر داداش کوچولوم گنده تر می شه !
    بابام میگه فقط معجزه می تونه نجاتش بده ، منم همه پول هام رو آوردم تا اونو براش بخرم ..
    عزیزم ببخش که نمی تونم کمکت کنم ، ما اینجا معجزه نمی فروشیم .
    چشم های دخترک پر از اشک شد و گفت :
    ولی اون داره می میره ، تورو خدا یه معجزه بهم بدید ..
    ناگهان دستی موهای دختر کوچولو رو نوازش کرد و صدایی گفت :
    ببینم چقدر پول داری ؟
    پول ها رو شمرد و گفت :
    خدای من عالیه ، درست به اندازه خرید معجزه برای داداش کوچولوت !
    بعد هم گرم و صمیمی دست دختر رو گرفت و گفت
    منو ببر خونه تون تا ببینم می تونم واسه داداشت معجزه تهیه کنم؟ !
    اون مرد فوق تخصص جراحی مغز بود ..
    دو روز بعد عمل بدون پرداخت هیچ هزینه اضافه ای انجام شد..
    هزینه عمل مقداری پول خرد بود و ایمان یک کودک ..
    مدتی بعد هم پسرک صحیح و سالم به خانه برگشت...
    دکتر ارنست گروپ ریيس سابق بيمارستان هانوفر المان .......
    چندی پيش اين خاطره رو در يک کنفرانس علمی مطرح کرد ....
    و اون مرد جراح کسی نبود جز ...
    ❤️ ❤️...پروفسور مجيد سميعی .. ❤️ ❤️



    ویرایش توسط Dina : جمعه ۲۹ بهمن ۹۵ در ساعت ۰۱:۱۵



    دلبسته به سکه‌های قلک بودیم
    دنبال بهانه‌های کوچک بودیم

    رؤیای بزرگ‌تر شدن خوب نبود
    ای‌کاش تمام عمر کودک بودیم



  7. #27

    تاریخ عضویت
    اردیبهشت ۱۳۸۹
    سن
    32
    نوشته ها
    1,304
    پسندیده
    29

    [ مورد پسند: 79 بار در 79 پست ]

    پیش فرض



    پسر :
    عشقم یه عکس خوشگل از خودت واسم بفرست !
    دختر :
    چشم ... ولی تو محض احتیاط یه عکس از خواهرت واسم بفرست عشقم ...
    شیطان سر پا ایستاده بود ...
    سیگارش را خاموش کرد و کف مرتبی برای دختر زد ...
    پسر بدون معطلی عکس اون یکی دوست دخترش رو واسه دختر فرستاد !!
    شیطان مبهوت مانده بود از کار این 2 خلقت !!
    دختر :
    وای مرسی عزیزم الان عکسمو واست ایمیل میکنم .
    و عکس دوست دختر برادرش را فرستاد .
    پسرک خوشحال وقتی ایمیلشو باز کرد عکس خواهرشو دید ...
    شیطان نگاهی به آسمان کرد و گفت :
    خدایا روزگار بندگانت را ببین ...
    میگن با هر دستی بدی با همونم می گیری ...
    ناموس مردم رو به بازی نگیرین تا ناموس خودتون محفوظ باشه...!!!
    ( قبل از اینکه دنبال فاطمه باشی ، خودت " علی" باش !! )

    ویرایش توسط Dina : پنجشنبه ۱۲ مرداد ۹۶ در ساعت ۰۲:۴۴



    دلبسته به سکه‌های قلک بودیم
    دنبال بهانه‌های کوچک بودیم

    رؤیای بزرگ‌تر شدن خوب نبود
    ای‌کاش تمام عمر کودک بودیم



  8. #28

    تاریخ عضویت
    اردیبهشت ۱۳۸۹
    سن
    32
    نوشته ها
    1,304
    پسندیده
    29

    [ مورد پسند: 79 بار در 79 پست ]

    پیش فرض


    مارها قورباغه‌ ها را می خوردند و قورباغه‌ ها از این نابسامانی بسیار غمگین بودند
    تا اینکه قورباغه‌ ها علیه مارها به لک لک‌ ها شکایت کردند .
    لک لک‌ ها چندی از مارها را خوردند و بقیه را هم تار و مار کردند و قورباغه‌ ها از این حمایت شادمان شدند .

    طولی نکشید که لک لک‌ ها گرسنه ماندند و شروع کردند به خوردن قورباغه‌ها .
    قورباغه‌ ها ناگهان دچار اختلاف دیدگاه شدند .
    عده ای از آنها با لک لک‌ها کنار آمدند و عده‌ای دیگر خواهان بازگشت مارها شدند .
    مارها بازگشتند ولی این بار هم پای لک لک‌ ها شروع به خوردن قورباغه‌ ها کردند .

    حالا دیگر قورباغه‌ ها متقاعد شده‌ اند که انگار برای خورده شدن به دنیا آمده اند
    ولی تنها یک مشکل برای آنها حل نشده باقی مانده است :

    اینکه نمی دانند توسط دوستانشان خورده می شوند یا دشمنانشان !؟



    دلبسته به سکه‌های قلک بودیم
    دنبال بهانه‌های کوچک بودیم

    رؤیای بزرگ‌تر شدن خوب نبود
    ای‌کاش تمام عمر کودک بودیم



  9. #29

    تاریخ عضویت
    اردیبهشت ۱۳۸۹
    سن
    32
    نوشته ها
    1,304
    پسندیده
    29

    [ مورد پسند: 79 بار در 79 پست ]

    پیش فرض



    در حال خرید بودم که صدای پیرمرد دوره گردی به گوشم رسید ؛
    _ آقا این بسته نون چند ؟
    فروشنده با بی حوصلگی گفت :
    هزار و پونصد تومن !
    پیرمرد با نگاهی پر از حسرت رو به فروشنده گفت :
    نمیشه کمتر حساب کنی ؟!!
    توی اون لحظات توقع شنیدن هر جوابی رو از فروشنده داشتم جز این که شنیدم ! ؛
    _ نه، نمیشه !!
    دوره گرد پیر ، مظلومانه با غروری که صدای شکستنش گوشمو کر کرده بود
    بسته ی نون رو سر جاش گذاشت و از مغازه خارج شد !
    درونم چیزی فروریخت ...
    هاج و واج از برخورد فروشنده به دوستم چشم دوخته بودم .
    از نگاه غمگینش فهمیدم اونم به چیزی فکر می کنه که من فکر می کنم !
    یه لحظه به خودم اومدم ، باید کاری می کردم .
    این مبلغ بی نهایت ناچیز بود ... اما برای اون پیرمرد ، انگار تمام دنیا بود !
    به دوستم گفتم تا دور نشده این بسته نون رو بهش برسون !
    پولش رو حساب کردم و از مغازه خارج شدم .
    پیرمرد بینوا به قدری از دیدن یه بسته نون خوشحال شده بود که انگار همه ی دنیا توی دستاشه !
    چه حس قشنگی بود ...








    اون روز گذشت ...
    شب پشت چراغ قرمز یه دختر بچه ی هفت ، هشت ساله
    با یه لبخند دلنشین به سمتم اومد ؛
    ازم فال می خری ؟
    با لبخند لپشو گرفتمو گفتم چند ؟
    _ فالی دو هزار تومن !
    داخل کیفمو نگاه کردم اما دریغ از حتی یه هزار تومنی!
    با ناراحتی نگاش کردمو گفتم :
    عزیزم اصلا پول خرد ندارم !
    و با جوابی که ازش شنیدم درون خودم غرق شدم ...
    _ اشکال نداره ، یه فال مهمون من باشید !!
    بی اختیار این جمله چند بار توی ذهنم تکرار شد ؛
    _ یه فال مهمون من باش !!
    از این همه تفاوت بین آدمها به ستوه اومدم !
    صبح رو به خاطر آوردم ، یه فروشنده ی بالغ و به ظاهر عاقل
    که صاحب یه مغازه ی لوکس ، تو بهترین نقطه ی شهر تهران بود
    از هزار و پونصد تومن ناقابل نگذشت
    اما یه دختر بچه ی هفت ، هشت ساله ی فال فروش
    دوست داشت یه فال مهمونش باشم و از دو هزار تومنش گذشت......
    همین تلنگرای کوچیک باعث میشه ما آدما بهمون ثابت بشه که


    " مرام و معرفت "
    نه به سنه ، نه به داراییه ، نه به سطح سواد آدما !




    معرفت یه گوهر نابه که خدا نصیب هر آدمی نمی کنه

    " الهی كه صاحب قلب های بزرگ ، دستاشون هیچ وقت خالی نباشه
    تا بتونن با قلب پاک و بخشندشون دنیا رو گلستون کنن "






    " پرویز پرستویی "









    تصاوير پيوست شده



    دلبسته به سکه‌های قلک بودیم
    دنبال بهانه‌های کوچک بودیم

    رؤیای بزرگ‌تر شدن خوب نبود
    ای‌کاش تمام عمر کودک بودیم



  10. #30

    تاریخ عضویت
    اردیبهشت ۱۳۸۹
    سن
    32
    نوشته ها
    1,304
    پسندیده
    29

    [ مورد پسند: 79 بار در 79 پست ]

    پیش فرض


    شیر و گرگ و روباه به شکار رفتند ،
    الاغ و آهو و خرگوش را صید کردند .
    شـیر گـرگ را مـأمور تقسیم شکار کرد .
    گرگ گفت : الاغ برای شیر ، آهو برای من و خرگـوش از آن روبـاه باشـد .
    شیر خشمگین شد و سر گرگ را کند .
    و روباه را مسؤل تقسیم کرد .
    روباه گفت : الاغ صـبحانۀ شما ، آهو ناهارتان و خرگوش برای شامتان .
    شیر خوشحال شد و گفت ایـن تقـسیم بنـدی را از کجا آموختی ؟
    گفت :
    از سر بریدۀ گرگ !!!




    دلبسته به سکه‌های قلک بودیم
    دنبال بهانه‌های کوچک بودیم

    رؤیای بزرگ‌تر شدن خوب نبود
    ای‌کاش تمام عمر کودک بودیم



صفحه 3 از 6 نخستنخست 12345 ... آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

موضوعات مشابه

  1. داستان ( كوتاه ) آموزنده
    توسط nema30mrs در انجمن شعر و داستان
    پاسخ: 2
    آخرين نوشته: دوشنبه ۲۲ شهریور ۸۹, ۱۰:۴۰
  2. بر وزن گلستان سعدی
    توسط پروان در انجمن طنــــز
    پاسخ: 1
    آخرين نوشته: شنبه ۳۰ مرداد ۸۹, ۰۷:۴۹
  3. داستان کوتاه :
    توسط محمد سراج زاده در انجمن شعر و داستان
    پاسخ: 0
    آخرين نوشته: دوشنبه ۲۰ اردیبهشت ۸۹, ۱۲:۱۲
  4. سخنانی ارزنده و آموزنده از استاد دکتر علی شریعتی درباره زن
    توسط محمد سراج زاده در انجمن سخنان بزرگان
    پاسخ: 0
    آخرين نوشته: چهارشنبه ۰۸ اردیبهشت ۸۹, ۰۹:۳۷
  5. استاندارد تعيين وزن مخصوص خاك در محل به روش مخروط ماسه
    توسط محمد مرادزاده در انجمن مقالات مهندسی عمران
    پاسخ: 0
    آخرين نوشته: دوشنبه ۲۳ شهریور ۸۸, ۱۱:۰۶

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •