صفحه 4 از 6 نخستنخست ... 23456 آخرینآخرین
( مشاهده پاسخ شماره 31 تا 40 / از مجموع 58 پاسخ )

موضوع: داستان های کوتاه و آموزنده

  1. #31

    تاریخ عضویت
    اردیبهشت ۱۳۸۹
    سن
    32
    نوشته ها
    1,304
    پسندیده
    29

    [ مورد پسند: 79 بار در 79 پست ]

    پیش فرض


    معلمی به یک پسر هفت ساله ریاضی درس می‌ داد .
    یک روز که پسر پیش معلم آمده بود ، معلم می‌ خواست شمارش و جمع را به پسرک آموزش دهد .
    معلم از پسر پرسید : « اگر من یک سیب ، با یک سیب دیگه و یک سیب دیگه به تو بدهم ، چند تا سیب داری ؟ »
    پسرک کمی فکر کرد و با اطمینان گفت : « چهار !»
    معلم که نگران شده بود انتظار یک جواب درست را داشت ؛ سه .
    معلم با ناامیدی با خود فکر کرد: « شاید بچه درست گوش نکرده باشه .»
    او به پسر گفت : « پسرم ، با دقت گوش کن .
    اگر من یک سیب با یک سیب دیگه و دوباره یک سیب دیگه به تو بدم ، تو چند تا سیب داری ؟»
    پسر ناامیدی را در چشمان معلم می‌ دید . او این بار با انگشتانش حساب کرد .
    پسر سعی داشت جواب مورد نظر معلم را پیدا کند تا بلکه خوشحالی را در صورت او ببیند
    اما جواب باز هم چهار بود و این بار با شک و تردید جواب داد : « چهار .»

    یأس بر صورت معلم باقی ماند . او به خاطر آورد که پسرک توت فرنگی خیلی دوست دارد .
    با خودش فکر کرد شاید او سیب دوست ندارد و این باعث می‌ شود نتواند در شمارش تمرکز کند .
    معلم با این فکر ، مشتاق و هیجان زده از پسر پرسید :
    « اگر من یک توت فرنگی و یک توت فرنگی دیگه و یک توت فرنگی دیگه به تو بدم ، چند تا توت فرنگی داری ؟»
    پسر که خوشحالی را بر صورت معلم می‌دید و دوست داشت این خوشحالی ادامه یابد
    دوباره با انگشتانش حساب کرد و با لبخندی از روی شک و تردید گفت : « سه ؟»
    معلم لبخند پیروزمندانه‌ای بر چهره داشت .او موفق شده بود .
    اما برای اطمینان ، دوباره پرسید : « حالا اگه من یک سیب و یک سیب دیگه و یک سیب دیگه به تو بدم ، چند تا سیب داری ؟»
    پسر بدون مکث جواب داد : « چهار !»
    معلم مات و مبهوت مانده بود . با عصبانیت پرسید : « چرا چهار سیب ؟»

    پسر با صدایی ضعیف و مردد گفت : « آخه من یک سیب هم تو کیفم دارم .»

    ⚜وقتی کسی جوابی به شما می‌دهد که متفاوت از آنچه می‌ باشد که شما انتظار دارید ،
    سریع نتیجه‌گیری نکنید که او اشتباه می‌کند .
    شاید ابعاد و زوایایی از موضوع وجود دارد که شما درباره آنها هنوز فکر نکرده‌ اید یا شناخت ندارید










    تصاوير پيوست شده
    • نوع فایل: jpg d.jpg (115.2 کیلو بایت, 4 نمايش)

    سعید رضازاده (چهارشنبه ۱۶ فروردین ۹۶)



    دلبسته به سکه‌های قلک بودیم
    دنبال بهانه‌های کوچک بودیم

    رؤیای بزرگ‌تر شدن خوب نبود
    ای‌کاش تمام عمر کودک بودیم



  2. #32

    تاریخ عضویت
    اردیبهشت ۱۳۸۹
    سن
    32
    نوشته ها
    1,304
    پسندیده
    29

    [ مورد پسند: 79 بار در 79 پست ]

    پیش فرض




    این خاطره از یکی از اساتيد قديمی دانشکده متالوژی دانشگاه صنعتی شريف نقل شده است:

    يک بار داشتم ورقه های امتحانی دانشجوها رو تصحيح می كردم ، به برگه ای رسيدم که نام و نام خانوادگی نداشت .
    با خودم گفتم ايرادی ندارد . بعيد است که بيش از يک برگه نام نداشته باشد .
    از تطابق برگه ها با ليست دانشجويان صاحبش را پيدا می كنم .
    تصحيح کردم و 17.5 گرفت .
    احساس کردم زياد است ! کمتر پيش می آيد کسی از من اين نمره را بگيرد . دوباره تصحيح کردم 15 گرفت !
    برگه ها تمام شد ؛
    با ليست دانشجويان تطابق دادم اما هيچ دانشجويی نمانده بود .
    تازه فهميدم "کليد" آزمون را که خودم نوشته بودم تصحيح کردم !

    نكته :
    اغلب ما نسبت به ديگران سختگير تريم تا نسبت به خودمان !!







    دلبسته به سکه‌های قلک بودیم
    دنبال بهانه‌های کوچک بودیم

    رؤیای بزرگ‌تر شدن خوب نبود
    ای‌کاش تمام عمر کودک بودیم



  3. #33

    تاریخ عضویت
    اردیبهشت ۱۳۸۹
    سن
    32
    نوشته ها
    1,304
    پسندیده
    29

    [ مورد پسند: 79 بار در 79 پست ]

    پیش فرض




    راننده ماشینی در دل شب راهش را گم کرد و بعد از مسافتی ناگهان ماشینش هم خاموش شد..
    همان جا شروع به شکایت از خدا کرد
    خدایا پس تو داری اون بالا چکار می کنی؟؟
    و....
    در همین حال ، چون خسته بود ، خوابش برد .
    وقتی صبح از خواب بیدار شد..
    از شکایت شب گذشته اش خیلی شرمنده شد..

    ماشینش دقیقا نزدیک یک پرتگاه خطرناک خاموش شده بود!!


    همه ما امکان به خطا رفتن را داریم..
    پس اگــر جایی دیدیم که کــارمان پیــش نمی رود ، شکایت نکنیــــم!!....
    شایـد اگــر جلــوتر برویم پرتگــاه باشد



    دلبسته به سکه‌های قلک بودیم
    دنبال بهانه‌های کوچک بودیم

    رؤیای بزرگ‌تر شدن خوب نبود
    ای‌کاش تمام عمر کودک بودیم



  4. #34

    تاریخ عضویت
    اردیبهشت ۱۳۸۹
    سن
    32
    نوشته ها
    1,304
    پسندیده
    29

    [ مورد پسند: 79 بار در 79 پست ]

    پیش فرض


    خدا پشت پنجره ایستاده

    جانی کوچولو با پدر و مادر و خواهرش سالی برای دیدن پدربزرگ و مادربزرگ رفته بودن به مزرعه .
    مادربزرگ یه تیرکمون به جانی داد تا باهاش بازی کنه .
    موقع بازی جانی به اشتباه یه تیر به سمت اردک خونگی مادربزرگش پرت کرد که به سرش خورد و اونو کشت
    جانی وحشت زده شد...
    لاشه رو برداشت و برد پشت هیزمها قایم کرد .
    وقتی سرشو بلند کرد دید که خواهرش همه چیزو دیده ... ولی حرفی نزد



    مادربزرگ به سالی گفت " توی شستن ظرفها کمکم کن " ولی سالی گفت :
    " مامان بزرگ جانی بهم گفته که می خواد تو کارای آشپزخونه کمک کنه "
    و زیر لبی به جانی گفت :
    " اردکه رو یادت میاد؟ " ...
    جانی ظرفا رو شست بعد از ظهر اون روز پدربزرگ گفت که می خواد بچه ها رو ببره ماهیگیری ولی مادربزرگ گفت :
    " متاسفانه من برای درست کردن شام به کمک سالی احتیاج دارم "
    سالی لبخندی زد و گفت :
    " نگران نباشید چون که جانی به من گفته می خواد کمک کنه "
    و زیر لبی به جانی گفت :
    " اردکه رو یادت میاد ؟ " ...
    اون روز سالی رفت ماهیگیری و جانی تو درست کردن شام کمک کرد .
    چند روزی به همین منوال گذشت و جانی مجبور بود علاوه بر کارای خودش کارای سالی رو هم انجام بده .
    تا اینکه نتونست تحمل کنه و رفت پیش مادربزرگش و همه چیز رو بهش اعتراف کرد .
    مادربزرگ لبخندی زد و اونو در آغوش گرفت و گفت :
    " عزیز دلم می دونم چی شده . من اون موقع کنارپنجره بودم و همه چیز و دیدم ، اما چون خیلی دوستت دارم بخشیدمت .
    من فقط می خواستم ببینم تا کی می خوای به سالی اجازه بدی به خاطر یه اشتباه تو رو در خدمت خودش بگیره "









    تصاوير پيوست شده
    • نوع فایل: jpg 63.jpg (47.4 کیلو بایت, 3 نمايش)



    دلبسته به سکه‌های قلک بودیم
    دنبال بهانه‌های کوچک بودیم

    رؤیای بزرگ‌تر شدن خوب نبود
    ای‌کاش تمام عمر کودک بودیم



  5. #35

    تاریخ عضویت
    اردیبهشت ۱۳۸۹
    سن
    32
    نوشته ها
    1,304
    پسندیده
    29

    [ مورد پسند: 79 بار در 79 پست ]

    پیش فرض

    پسرک از پدر بزرگش پرسید :
    پدر بزرگ درباره چه می نویسی ؟
    پدربزرگ پاسخ داد :
    در باره تو پسرم ، اما مهمتر از آنچه می نویسم ، مدادی است که با آن می نویسم .
    می خواهم وقتی بزرگ شدی ، تو هم مثل این مداد بشوی !
    پسرک با تعجب به مداد نگاه کرد و چیز خاصی در آن ندید :
    اما این هم مثل بقیه مداد هایی است که دیده ام !
    پدر بزرگ گفت :
    بستگی دارد چطور به آن نگاه کنی ، در این مداد پنج صفت هست که اگر به دستشان بیاوری ،
    برای تمام عمرت با دنیا به آرامش می رسی :

    صفت اول :
    می توانی کارهای بزرگ کنی ، اما هرگز نباید فراموش کنی که دستی وجود دارد که هر حرکت تو را هدایت می کند .
    اسم این دست خداست ، او همیشه باید تو را در مسیر اراده اش حرکت دهد .

    صفت دوم :
    باید گاهی از آنچه می نویسی دست بکشی و از مداد تراش استفاده کنی.
    این باعث می شود مداد کمی رنج بکشد اما آخر کار ، نوکش تیزتر می شود
    ( و اثری که از خود به جا می گذارد ظریف تر و باریک تر و زیباتر) پس بدان که باید رنج هایی را تحمل کنی ،
    چرا که این رنج باعث می شود انسان بهتری شوی .

    صفت سوم :
    مداد همیشه اجازه می دهد برای پاک کردن یک اشتباه ، از پاک کن استفاده کنیم .
    بدان که تصحیح یک کار خطا، کار بدی نیست ، در واقع برای اینکه خودت را در مسیر درست نگهداری ، مهم است .

    صفت چهارم :
    چوب یا شکل خارجی مداد مهم نیست ، زغالی اهمیت دارد که داخل چوب است .
    پس همیشه مراقب باش درونت چه خبر است .

    و سر انجام پنجمین صفت مداد :
    همیشه اثری از خود به جا می گذارد . پس بدان هر کار در زندگی ات می کنی ،
    ردی از تو به جا می گذارد و سعی کن نسبت به هر کار می کنی ، هشیار باشی و بدانی چه می کنی






    تصاوير پيوست شده



    دلبسته به سکه‌های قلک بودیم
    دنبال بهانه‌های کوچک بودیم

    رؤیای بزرگ‌تر شدن خوب نبود
    ای‌کاش تمام عمر کودک بودیم



  6. #36

    تاریخ عضویت
    اردیبهشت ۱۳۸۹
    سن
    32
    نوشته ها
    1,304
    پسندیده
    29

    [ مورد پسند: 79 بار در 79 پست ]

    پیش فرض




    ﻣﺮﺩﯼ ﺑﻪ ﭘﯿﺶ ﺯﻧﺶ ﺁﻣﺪ ﻭ ﺑﻪ ﺍﻭ ﮔﻔﺖ :

    " نمی دﺍﻧﻢ ﺍﻣﺮﻭﺯ ﭼﻪ ﻛﺎﺭ ﺧﻮﺑﯽ ﺍﻧﺠﺎﻡ ﺩﺍﺩﻡ ﻛﻪ ﯾﻚ فرشته ﺑﻪ ﻧﺰﺩ من ﺁﻣﺪ ﻭ ﮔﻔﺖ ﻛﻪ ﯾﻚ ﺁﺭﺯﻭ ﻛﻦ ﺗﺎ ﻣﻦ ﻓﺮﺩﺍ ﺑﺮﺁﻭﺭﺩﻩ ﺍﺵ ﻛﻨﻢ ! "

    ﺯﻥ ﺑﻪ ﺍﻭ ﮔﻔﺖ :

    " ﻣﺎ ﻛﻪ 16 ﺳﺎﻝ ﺍﺟﺎﻗﻤﻮﻥ ﻛﻮﺭﻩ ﻭ ﺑﭽﻪ ﺍﯼ ﻧﺪﺍﺭﯾﻢ ، ﺁﺭﺯﻭ ﻛﻦ ﻛﻪ ﺑﭽﻪ ﺩﺍﺭ ﺷﻮﯾﻢ . "

    ﻣﺮﺩ ﺭﻓﺖ ﭘﯿﺶ ﻣﺎﺩﺭﺵ ﻭ ﻣﺎﺟﺮﺍ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﯼ ﺍﻭ ﺗﻌﺮﯾﻒ‌ ﻛﺮﺩ ، ﻣﺎﺩﺭﺵ ﮔﻔﺖ :

    " تو که می دانی ﻣﻦ ﺳﺎل هاﺳﺖ ﻛﻪ ﻧﺎﺑﯿﻨﺎ شده ام ، ﭘﺲ ﺁﺭﺯﻭ ﻛﻦ ﻛﻪ ﭼﺸﻤﺎﻥ ﻣﻦ ﺷﻔﺎ ﯾﺎﺑﺪ "

    ﻣﺮﺩ ﺍﺯ ﭘﯿﺶ ﻣﺎﺩﺭﺵ ﺑﻪ ﻧﺰﺩ ﭘﺪﺭﺵ ﺭﻓﺖ ، ﭘﺪﺭﺵ ﻧﯿﺰ ﺑﻪ ﺍﻭ ﮔﻔﺖ :

    " ﻣﻦ ﺧﯿﻠﯽ ﺑﺪﻫﻜﺎﺭﻡ ﻭ ﻗﺮﺽ ﺯﯾﺎﺩ ﺩﺍﺭﻡ ، ﺍﺯ ﺍﻭﻥ ﻓﺮﺷﺘﻪ ﺗﻘﺎﺿﺎﯼ ﭘﻮﻝ ﺯﯾﺎﺩﯼ ﻛﻦ "

    ﻣﺮﺩ ﻫﺮﭼﻪ ﻛﻪ ﻓﻜﺮ ﻛﺮﺩ ﻫﻮﺍﯼ ﻛﺪﺍﻣﺸﺎﻥ ﺭﺍ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﺪ ،

    ﻛﺪﺍﻡ ﯾﻚ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﺍﻓﺮﺍﺩ ﺗﻘﺪﻡ ﺩﺍﺭﻧﺪ :

    ﺯﻧﻢ ؟ ﻣﺎﺩﺭﻡ ؟ ﭘﺪﺭﻡ ؟

    ﺗﺎ ﻓﺮﺩﺍ ﺭﺍﻩ ﭼﺎﺭﻩ ﺭﺍ ﭘﯿﺪﺍ ﻛﺮﺩ ﻭ ﺑﺎ ﺧﻮﺷﺤﺎﻟﯽ ﺑﻪ ﭘﯿﺶ فرشته ﺭﻓﺖ ﻭ ﮔﻔﺖ :

    " ﺁﺭﺯﻭ ﺩﺍﺭﻡ ﻛﻪ ﻣﺎﺩﺭﻡ ، ﺑﭽﻪ‌ﺍﻡ ﺭﺍ ﺩﺭ ﮔﻬﻮﺍﺭﻩﺍﯼ ﺍﺯ ﻃﻼ ﺑﺒﯿﻨﺪ " .


    همیشه بهترین راه را انتخاب کن







    تصاوير پيوست شده



    دلبسته به سکه‌های قلک بودیم
    دنبال بهانه‌های کوچک بودیم

    رؤیای بزرگ‌تر شدن خوب نبود
    ای‌کاش تمام عمر کودک بودیم



  7. #37

    تاریخ عضویت
    اردیبهشت ۱۳۸۹
    سن
    32
    نوشته ها
    1,304
    پسندیده
    29

    [ مورد پسند: 79 بار در 79 پست ]

    پیش فرض




    معلم در حال داد زدن و فریاد کشیدن جلوی تخته سیاه

    من گاو هستم

    در یك مدرسه راهنمایی دخترانه چند سالی بود كه مدیر مدرسه بودم.
    چند دقیقه قبل از زنگ تفریح اول،
    مردی با ظاهری آراسته و سر و وضعی مرتب در دفتر مدرسه حاضر شد و به من گفت:
    «با خانم… دبیر كلاس دومی‌ها كار دارم و می‌خواهم درباره درس و انضباط فرزندم از او سؤال‌هایی بكنم.»
    از او خواستم خودش را معرفی كند. گفت:
    «من گاو هستم! خانم دبیر بنده را می شناسند.بفرمایید گاو، ایشان متوجه می‌شوند.»
    تعجب كردم و موضوع را با خانم دبیر كه با نواخته شدن زنگ تفریح، وارد دفتر مدرسه شده بود،
    در میان گذاشتم. یكه خورد و گفت:
    «یعنی چه گاو؟ من كه چیزی نمی‌فهمم.»
    از او خواستم پیش او برود و به وی گفتم:
    «اصلاً به نظر نمی‌رسد اختلالی در رفتار این آقا وجود داشته باشد. حتی خیلی هم متشخص به نظر می‌رسد.»
    خانم دبیر با اكراه پذیرفت و نزد پدر دانش‌آموز كه در گوشه‌ای از دفتر نشسته بود، رفت.
    مرد آراسته، با احترام به خانم دبیر ما سلام داد و خودش را معرفی كرد:
    «من گاو هستم! شما بنده را به خوبی می‌شناسید، پدر گوساله؛
    همان دختر سیزده ساله‌ای كه شما دیروز در كلاس، او را به همین نام صدا زدید.»
    دبیر به لكنت افتاد و گفت: «آخه، می‌دونید…»
    مرد گفت:
    «بله، ممكن است واقعاً فرزندم مشكلی داشته باشد و من هم در این مورد به شما حق می‌دهم.
    ولی بهتر بود مشكل انضباطی او را با من نیز در میان می‌گذاشتید..
    قطعاً من هم می‌توانستم اندكی به شما كمك كنم.»
    خانم دبیر و پدر دانش‌آموز مدتی با هم صحبت كردند. گفت و شنود آنها طولانی،
    ولی توأم با صمیمیت و ادب بود.
    آن پدر، در خاتمه كارتی را به خانم دبیر ما داد و با خداحافظی از همه، مدرسه را ترك كرد.
    وقتی او رفت، كارت را با هم خواندیم.
    در كنار مشخصاتی همچون نشانی و تلفن، روی آن نوشته شده بود:
    «دكتر… عضو هیأت علمی دانشكده روانشناسی و علوم تربیتی دانشگاه..»








    دلبسته به سکه‌های قلک بودیم
    دنبال بهانه‌های کوچک بودیم

    رؤیای بزرگ‌تر شدن خوب نبود
    ای‌کاش تمام عمر کودک بودیم



  8. #38

    تاریخ عضویت
    اردیبهشت ۱۳۸۹
    سن
    32
    نوشته ها
    1,304
    پسندیده
    29

    [ مورد پسند: 79 بار در 79 پست ]

    پیش فرض


    ناصرالدین شاه سالی یک بار آش نذری می پخت و خودش در مراسم پختن آش حضور می یافت تا ثواب ببرد.
    رجال مملکت هم برای تهیه آش جمع می شدند و هر یک کاری انجام می دادند.
    خلاصه هر کس برای تملق وتقرب پیش ناصرالدین شاه مشغول کاری بود.
    خود شاه هم بالای ایوان می نشست و قلیان می کشید و از بالا نظاره گر کارها بود.
    سر آشپزباشی ناصرالدین شاه در پایان کار دستور می داد
    به در خانه هر یک از رجال کاسه آشی فرستاده می شد و
    او می بایست کاسه آن را از اشرفی پر کند و به دربار پس بفرستد
    کسانی را که خیلی می خواستند تحویل بگیرند روی آش آنها روغن بیشتری می ریختند.
    پرواضح است آنکه کاسه کوچکی از دربار برایش فرستاده می شد کمتر ضرر می کرد
    و آن که مثلا یک قدح بزرگ آش که یک وجب روغن رویش ریخته شده دریافت می کرد حسابی بدبخت می شد.
    به همین دلیل در طول سال اگر آشپزباشی با یکی از اعیان یا وزرا دعوایش می شد
    به او می گفت بسیار خوب بهت حالی می کنم دنیا دست کیه...
    آشی برایت بپزم که یک وجب روغن رویش باشد.







    دلبسته به سکه‌های قلک بودیم
    دنبال بهانه‌های کوچک بودیم

    رؤیای بزرگ‌تر شدن خوب نبود
    ای‌کاش تمام عمر کودک بودیم



  9. #39

    تاریخ عضویت
    اردیبهشت ۱۳۸۹
    سن
    32
    نوشته ها
    1,304
    پسندیده
    29

    [ مورد پسند: 79 بار در 79 پست ]

    پیش فرض



    مردی با دوچرخه به خط مرزی می‌رسد. او دو کیسه بزرگ همراه خود دارد.
    مأمور مرزی می‌پرسد: «در کیسه ها چه داری؟»
    او می‌گوید: «شن.»
    مأمور او را از دوچرخه پیاده می‌کند و چون به او مشکوک بود،
    یک شبانه روز او را بازداشت می‌کند. ولی پس از بازرسی فراوان،
    واقعاً جز شن چیز دیگری نمی‌یابد. بنابراین به او اجازه عبور می‌دهد.
    هفته بعد دوباره سر و کله همان شخص پیدا می‌شود و مشکوک بودن و بقیه ماجرا.
    این موضوع به مدت سه سال هر هفته یک بار تکرار می‌شود
    و پس از آن مرد دیگر در مرز دیده نمی‌شود.
    یک روز آن مأمور در شهر او را می‌بیند و پس از سلام و احوال‌پرسی،
    به او می‌گوید:
    «من هنوز هم به تو مشکوکم و می‌دانم که در کار قاچاق بودی.
    راستش را بگو چه چیزی را از مرز رد می‌کردی؟»
    مرد می‌گوید:
    «دوچرخه!»

    گاهی وقت‌ ها موضوعات فرعی ما را به کلی از موضوعات اصلی غافل می‌ کنند



    تصاوير پيوست شده
    • نوع فایل: jpg 67.jpg (19.1 کیلو بایت, 3 نمايش)



    دلبسته به سکه‌های قلک بودیم
    دنبال بهانه‌های کوچک بودیم

    رؤیای بزرگ‌تر شدن خوب نبود
    ای‌کاش تمام عمر کودک بودیم



  10. #40

    تاریخ عضویت
    اردیبهشت ۱۳۸۹
    سن
    32
    نوشته ها
    1,304
    پسندیده
    29

    [ مورد پسند: 79 بار در 79 پست ]

    پیش فرض




    ﻫﻤﮑﺎﺭی ﺩﺍﺷﺘﻢ وقتی ﺳﺮ ﺑﺮﺝ ﮐﻪ ﺣﻘﻮﻕ می‌گرفت ﺗﺎ پانزده ﺭﻭﺯ اول ﺳﯿﮕﺎﺭ ﺑﺮﮒ می‌کشید ،
    ﺑﻬﺘﺮﯾﻦ ﻏﺬﺍﯼ ﺑﯿﺮﻭﻥ را می‌خورد، ﻭ ﻧﯿﻤﯽ ﺍﺯ ﻣﺎﻩ ﺭا ﻏﺬﺍﯼ ﺳﺎﺩﻩ ﺍﺯ ﺧاﻧﻪ ﻣﯽ‌ﺁﻭﺭﺩ.
    ﻣﻮﻗﻌﯽ ﮐﻪ ﺧﻮﺍﺳﺘﻢ ﺍﻧﺘﻘﺎﻟﯽ ﺑﮕﯿﺮﻡ ﮐﻨﺎﺭﺵ نشستم و ﮔﻔﺘﻢ:
    «ﺗﺎ ﮐﯽ ﺑﻪ ﺍﯾﻦ ﻭﺿﻊ ﺍﺩﺍﻣﻪ می‌دهی؟»
    ﺑﺎ ﺗﻌﺠﺐ ﮔﻔﺖ:
    «ﮐﺪﻭﻡ ﻭﺿﻊ!»
    ﮔﻔﺘﻢ:
    «ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻧﯿﻤﯽ ﺍﺷﺮﺍﻓﯽ ﻧﯿﻤﯽ ﮔﺪﺍﯾﯽ!»
    ﺑﻪ چشمانم ﺧﯿﺮﻩ ﺷﺪ ﻭ ﮔﻔﺖ:
    «ﺗﺎ ﺣﺎﻻ ﺳﯿﮕﺎﺭ ﺑﺮﮒ ﮐﺸﯿﺪﯼ؟»
    ﮔﻔﺘﻢ:
    «ﻧﻪ!»
    ﮔﻔﺖ:
    «ﺗﺎ ﺣﺎﻻ ﺗﺎﮐﺴﯽ ﺩﺭﺑﺴﺖ گرفتی؟»
    ﮔﻔﺘﻢ:
    «ﻧﻪ!»
    ﮔﻔﺖ:
    «ﺗﺎ ﺣﺎﻻ ﺑﻪ ﯾﮏ ﮐﻨﺴﺮﺕ ﻋﺎﻟﯽ رفته‌ای؟»
    ﮔﻔﺘﻢ:
    «ﻧﻪ!»
    ﮔﻔﺖ:
    «ﺗﺎ ﺣﺎﻻ ﻏﺬﺍﯼ ﻓﺮﺍﻧﺴﻮﯼ خورده‌ای؟»
    ﮔﻔﺘﻢ:
    «ﻧﻪ!»
    ﮔﻔﺖ:
    «ﺗﺎ ﺣﺎﻻ ﺗﻤﺎﻡ پولت را ﺑﺮﺍﯼ ﮐﺴﯽ ﮐﻪ ﺩﻭﺳﺘﺶ ﺩﺍﺭﯼ ﻫﺪﯾﻪ ﺧﺮﯾﺪﯼ ﺗﺎ ﺧﻮﺷﺤﺎﻟﺶ ﮐﻨﯽ؟»
    ﮔﻔﺘﻢ:
    «ﻧﻪ!»
    ﮔﻔﺖ:
    «ﺍﺻﻼً ﻋﺎﺷﻖ بوده‌ای؟»
    ﮔﻔﺘﻢ:
    «ﻧﻪ!»
    ﮔﻔﺖ:
    «ﺗﺎ ﺣﺎﻻ ﯾﮏ ﻫﻔﺘﻪ ﺍﺯ ﺷﻬﺮ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﺭﻓﺘﻪﺍﯼ؟»
    ﮔﻔﺘﻢ:
    «ﻧﻪ!»
    ﮔﻔﺖ:
    «ﺍﺻﻼً ﺯﻧﺪﮔﯽ کرده‌ای؟»
    ﺑﺎ ﺩﺭﻣﺎﻧﺪﮔﯽ ﮔﻔﺘﻢ:
    «آﺭﻩ...ﻧﻪ...ﻧﻤﯽﺩﻭﻧﻢ!»

    ﻫﻤﯿﻦ ﻃﻮﺭ ﻧﮕﺎﻫﻢ می‌کرد ، ﻧﮕﺎﻫﯽ ﺗﺤﻘﯿﺮ ﺁﻣﯿﺰ!
    ﺍﻣﺎ ﺣﺎﻻ ﮐﻪ ﻧﮕﺎﻫﺶ می‌کردم ﺑﺮﺍﯾﻢ ﺟﺬﺍﺏ ﺑﻮﺩ.
    ﻣﻮﻗﻊ ﺧﺪﺍﺣﺎﻓﻈﯽ ﺗﮑﻪ ﮐﯿﮏ خامه‌ای ﺩﺭ ﺩﺳﺖ ﺩﺍﺷﺖ ﺗﻌﺎﺭﻓﻢ ﮐﺮﺩ
    ﻭ ﺟﻤﻠﻪای ﺑﻬﻢ ﮔﻔﺖ ﮐﻪ ﻣﺴﯿﺮ ﺯﻧﺪﮔﯿﻢ ﺭﺍ ﻋﻮﺽ ﮐﺮﺩ.
    ﭘﺮﺳﯿﺪ:
    «میدانی ﺗﺎ ﮐﯽ زنده‌ای؟»
    ﮔﻔﺘﻢ:
    «ﻧﻪ!»
    ﮔﻔﺖ:
    «ﭘﺲ ﺳﻌﯽ ﮐﻦ ﺩﺳﺖ ﮐﻢ ﻧﯿﻤﯽ ﺍﺯ ﻣﺎﻩ ﺭﺍ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﮐﻨﯽ.»







    تصاوير پيوست شده



    دلبسته به سکه‌های قلک بودیم
    دنبال بهانه‌های کوچک بودیم

    رؤیای بزرگ‌تر شدن خوب نبود
    ای‌کاش تمام عمر کودک بودیم



صفحه 4 از 6 نخستنخست ... 23456 آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

موضوعات مشابه

  1. داستان ( كوتاه ) آموزنده
    توسط nema30mrs در انجمن شعر و داستان
    پاسخ: 2
    آخرين نوشته: دوشنبه ۲۲ شهریور ۸۹, ۱۰:۴۰
  2. بر وزن گلستان سعدی
    توسط پروان در انجمن طنــــز
    پاسخ: 1
    آخرين نوشته: شنبه ۳۰ مرداد ۸۹, ۰۷:۴۹
  3. داستان کوتاه :
    توسط محمد سراج زاده در انجمن شعر و داستان
    پاسخ: 0
    آخرين نوشته: دوشنبه ۲۰ اردیبهشت ۸۹, ۱۲:۱۲
  4. سخنانی ارزنده و آموزنده از استاد دکتر علی شریعتی درباره زن
    توسط محمد سراج زاده در انجمن سخنان بزرگان
    پاسخ: 0
    آخرين نوشته: چهارشنبه ۰۸ اردیبهشت ۸۹, ۰۹:۳۷
  5. استاندارد تعيين وزن مخصوص خاك در محل به روش مخروط ماسه
    توسط محمد مرادزاده در انجمن مقالات مهندسی عمران
    پاسخ: 0
    آخرين نوشته: دوشنبه ۲۳ شهریور ۸۸, ۱۱:۰۶

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •