صفحه 5 از 6 نخستنخست ... 3456 آخرینآخرین
( مشاهده پاسخ شماره 41 تا 50 / از مجموع 58 پاسخ )

موضوع: داستان های کوتاه و آموزنده

  1. #41

    تاریخ عضویت
    اردیبهشت ۱۳۸۹
    سن
    32
    نوشته ها
    1,304
    پسندیده
    29

    [ مورد پسند: 79 بار در 79 پست ]

    پیش فرض



    دروغ گفتن راه حل نیست!

    تامی پسری است که علا‌وه بر جسمی تنبل، ذهنی تنبل نیز دارد.
    راست گفتن، اغلب برای او بسیار دشوار بود.
    او همیشه در سخت‌ترین شرایط متوسل به دروغ می‌شد
    و راحت‌ترین راهی که به نظرش می‌رسید دروغگویی بود که یکی از عادت‌های بد او شده بود.
    یک روز مادر تامی او را به شهر فرستاد که ظرفی سفالی برای او بخرد تا در آن شیرینی‌های خوشمزه‌ای بپزد.
    تامی هنگامی که به شهر رسید متوجه شد مردم شهر از وجود کک‌ها که همه جای شهر را در برگرفته بودند
    و موجب آزار و اذیت آنها می‌شدند، به ستوه آمده بودند.
    هیچ کس نمی‌دانست که آنها از کجا آمده‌اند.
    کک‌ها از پاهاو بدنهای آنها بالا‌ می رفتند و میان موهای آنـها لا‌نه می‌کردند
    طوری که آنها دیوانه‌وار دچارخارش شدیدی می‌شدند.تامی ظرفی زیبا خرید و به طرف خانه به راه افتاد.
    در راه بازگشت یک کک وارد لباسهایش شد و او را گزید،
    تامی فریادی کشید و شروع به بالا‌ و پایین پریدن کرد.
    او در حالی که دستهایش را به این طرف و آن طرف پرتاب می‌کرد
    تا کک از لباسهایش بیرون بیاید متوجه شد که ظرف سفالی زیبا به زمین افتاده و به هزار تکه تبدیل شده است.
    او با ناراحتی گوشه‌ای نشست و تصور کرد که مادرش چگونه خشمگین خواهد شد.
    او مجبور بود هر چه سریعتر فکری کند و چاره‌ای بیندیشد.
    او تمام قطعه‌های شکسته ظرف سفالی را جمع‌آوری کرد و سپس با کمک دو سنگ،
    قطعه‌های شکسته را کاملا‌ خرد کرد،
    سپس برگ‌های پهنی از یک درخت را انتخاب کرد و به دور خرده‌های ظرف سفالی کاملا‌ پودر شده پیچید و به شهر بازگشت.
    تامی به بالا‌ و پایین شهر می‌رفت در حالی که فریاد می‌زد:
    <داروی ضد کک بخرید! داروی ضد کک بخرید> !
    مردم که از وجود کک‌ها به شدت خود را می‌خاراندند و کلا‌فه شده بودند،
    به دنبال راهی می‌گشتند که خود را از وجود این حیوانات موذی خلا‌ص کنند،
    آنها با شنیدن صدای تامی دور او حلقه زدند و در یک چشم بر هم زدن تمام داروهای به اصطلا‌ح ضد کک او را خریدند.
    تامی با خوشحالی به خانه بازگشت اما بدون ظرف سفالی مخصوص شیرینی‌پزی؛
    بلکه در عوض با کیفی پر از سکه. مادر با دیدن سکه‌ها خوشحال شد
    اما در هر حال ظرف سفالی را می‌خواست به همین دلیل دوباره تامی را به شهر فرستاد.
    روز بعد تامی دوباره راهی شهر شد. وقتی او به شهر رسید
    خیلی زود با مردها و زن‌های عصبانی روبه رو شد که همه او را دشنام می‌دادند و بر سر او فریاد می‌کشیدند.
    مردم بسیار عصبانی بودند و او را سرزنش می‌کردند که چرا دروغ گفته
    و داروهای تقلبی به آنها فروخته است. آنها با عصبانیت فریاد می‌زدند
    که چرا به جای داروی ضدکک به آنها خرده‌های سنگ فروخته است؟
    آنها گفتند:
    پسر متقلب؛ بهتر است قبل از اینکه تو را تنبیه کنیم دلیل قانع‌کننده‌ای برای این کار زشت خود بیاوری.
    تامی که می‌خواست از خود دفاع کند در جواب آنها گفت: همسایگان خوب من،
    بهتر است قبل از اینکه زود قضاوت کنید ابتدا به من بگویید که چگونه داروهای ضد کک مرا مصرف کردید.
    یکی از آنها گفت:
    اینکه معلوم است. ما آنها را روی کک‌ها پاچیدیم تا آنها را از بین ببرد، مگر کار دیگری باید انجام می‌دادیم؟
    تامی گفت:
    من از همین می‌ترسیدم که شما این داروها را به روش غلطی مصرف کنید.
    او سپس پرسید که آیا چیزی از داروی ضد کک باقی مانده است
    که مردم گفتند متاسفانه دارویی باقی نمانده است
    و تامی با خوشحالی گفت:
    پس من توضیح می‌دهم و شما خوب گوش کنید که چطور باید آن کک‌ها را از بین می‌بردید.
    در ابتدا یک کک را می‌گیرید، سپس چشمانش را درمی‌آورید. این بسیار ساده است.
    در همین هنگام یکی از همسایه‌ها <قاه قاه قاه> شروع به خندیدن کرد
    و بقیه هم به دنبال آن <هاهاها> شروع به خندیدن کردند.
    تامی با جدیت ادامه داد: چرا می‌خندید،
    این کار بسیار ساده‌ای است. یکی دیگر از آنها گفت:
    به سختی می‌توان یک کک را دید و یا آن را گرفت،
    چه برسد به اینکه بخواهی چشمانش را دربیاوری تامی سعی کرد ناامیدانه داستانش را ادامه بدهد.
    اما غوغا و سروصدای اعتراض آمیز مردم با شنیدن حرفهای پوچ و بی‌معنی او بالا‌ گرفت و آنها را بیشتر عصبانی می کرد.
    طوری که تامی متوجه شد دیگر بیشتر از این نمی‌تواند دروغ بگوید.
    پیرزنی در میان مردم فریاد زد که پسر جان بهتر است دیگر دروغ نگویی و حقیقت را بگویی.
    برای اولین بار در زندگی تامی متوجه شد که دیگر هیچ راه فراری ندارد. او به آنها حقیقت را گفت.
    بعضی از آنها که با شنیدن حقیقت بسیار عصبانی شده بودند
    به طرف تامی رفتند که او را تنبیه کنند اما پیرزن جلوی آنها را گرفت و به تامی گفت:
    پسر جان هیچ چیز بهتر از راستی و درستی نیست
    تو اگر در همان ابتدا حقیقت را به مادرت می‌گفتی نه خودت و نه ما را این اندازه به دردسر می‌انداختی.
    اگر دوباره در بین این مردم از این حیله‌ها و دروغ‌ها استفاده کنی
    دیگر خدا باید تو را نجات دهد و تامی پشیمان از دروغگویی،
    حالا‌ در راه بازگشت بدون ظرف سفالی مخصوص شیرینی پزی به خانه بود









    دلبسته به سکه‌های قلک بودیم
    دنبال بهانه‌های کوچک بودیم

    رؤیای بزرگ‌تر شدن خوب نبود
    ای‌کاش تمام عمر کودک بودیم



  2. #42

    تاریخ عضویت
    اردیبهشت ۱۳۸۹
    سن
    32
    نوشته ها
    1,304
    پسندیده
    29

    [ مورد پسند: 79 بار در 79 پست ]

    پیش فرض



    همسر دوک کاونتری انگلیس ، زنی خیلی محبوب و محترم بود .

    وقتی ظلم شوهر و مالیات سنگینی که باعث بدبختی مردم شده بود ، را مشاهده کرد ،

    اصرار زیادی کرد تا شوهرش که مالیات رو کم کند ولی شوهرش از این کار سرباز می‌زد .

    بالاخره شوهرش یک شرط گذاشت .

    گفت:

    « اگر برهنه دور تا دور شهر بگردی من مالیات رو کم می‌کنم . »

    گودیوا قبول می‌کند .

    خبرش در شهر می‌پیچد .

    گودیوا سوار بر یک اسب در حالی که همه پوشش بدنش موهای ریخته شده روی سینه‌اش بود

    در شهر چرخید ولی مردم شهر به احترام او ،

    آن روز ، هیچکدام از خانه بیرون نیامدند و تمام درها و پنجره‌ها را هم بستند .

    در تاریخ انگلیس و کاونتری بانو گودیوا به عنوان یک زن نجیب و شریف جایگاه بالایی دارد

    و مجسمه‌اش در کاونتری ساخته شده است .

    بعد از سال‌ها هنوز نام لیدی گودیوا زنده مانده است .






    دلبسته به سکه‌های قلک بودیم
    دنبال بهانه‌های کوچک بودیم

    رؤیای بزرگ‌تر شدن خوب نبود
    ای‌کاش تمام عمر کودک بودیم



  3. #43

    تاریخ عضویت
    اردیبهشت ۱۳۸۹
    سن
    32
    نوشته ها
    1,304
    پسندیده
    29

    [ مورد پسند: 79 بار در 79 پست ]

    پیش فرض

    با پدرم رفتم سیرک، توی صف خرید بلیط؛
    یک زن و شوهر با 4تا بچشون جلوی ما بودند.
    وقتی به باجه رسيدند و متصدی باجه،
    قیمت بلیط ها رو بهشون اعلام کرد،
    ناگهان رنگ صورت مرد تغییر کرد
    و نگاهی به همسرش انداخت،معلوم بود
    که پول کافی ندارد و نميدانست چه بکند...!

    ناگهان پدرم دست در جیبش کرد
    و یک اسکناس صد دلاری بیرون آورد
    و روی زمین انداخت،سپس خم شد
    و پول را از زمین برداشت و به شانه مرد
    زد و گفت: ببخشید آقا،
    این پول از جیب شما افتاده!

    مرد که متوجه موضوع شده بود،
    بهت زده به پدرم نگاه کردو گفت:
    متشکرم آقا...!

    مرد شریفی بود ولی برای اینکه پیش
    بچه هايش شرمنده نشود،
    کمک پدر را پذیرفت،بعد از ينکه بچه ها
    بهمراه پدر و مادرشان داخل سیرک شدن
    ما آهسته از صف خارج شدیم
    و بدون دیدن سیرک به طرف خانه برگشتیم
    و من در دلم به داشتن چنین پدری افتخار کردم!

    "آن زیباترین سیرکی بود که به عمرم رفته بودم"
    ثروتمند زندگی کنیم
    بجای آنکه ثروتمند بمیریم!
    انسانیت نهایت دین داریست.

    از خاطرات چارلی چاپلین




    دلبسته به سکه‌های قلک بودیم
    دنبال بهانه‌های کوچک بودیم

    رؤیای بزرگ‌تر شدن خوب نبود
    ای‌کاش تمام عمر کودک بودیم



  4. #44

    تاریخ عضویت
    اردیبهشت ۱۳۸۹
    سن
    32
    نوشته ها
    1,304
    پسندیده
    29

    [ مورد پسند: 79 بار در 79 پست ]

    پیش فرض




    مرد نگران زن و بچه ها



    روزی زنی نزد دکتر روانپزشک معروفی رفت
    و به او گفت که همسرش نسبت به او و فرزندانش بی تفاوت شده است
    و او می ترسد که نکند مرد زندگی اش دلش را به کس دیگری سپرده باشد .
    دکتر از زن پرسید :
    " آیا مرد نگران سلامتی او و بچه هایش هست و برایشان غذا و مسکن و امکانات رفاهی را فراهم می کند ؟! "

    زن پاسخ داد :
    " آری در رفع نیاز های ما سنگ تمام می گذارد و از هیچ چیز کوتاهی نمی کند ! "

    دکتر تبسمی کرد و گفت :
    "پس نگران نباش و با خیال راحت به زندگی خود ادامه بده ! "
    دو ماه بعد دوباره همان زن نزد دکتر آمد و گفت :
    " به مرد زندگی اش مشکوک شده است .
    او بعضی شب ها به منزل نمی آید و با ارباب جدیدش که زنی پولدار و بیوه است صمیمی شده است .
    زن به دکتر گفت که می ترسد مردش را از دست بدهد .
    دکتر از زن خواست تا بی خبر به همراه بچه ها به منزل پدر برود و واکنش همسرش را نزد او گزارش دهد .
    روز بعد زن نزد دکتر آمد و گفت شوهرش روز قبل وقتی خسته از سر کار آمده
    و کسی را در منزل ندیده هراسان و مضطرب همه جا را زیر پا گذاشته تا زن و بچه اش را پیدا کند
    و دیشب کلی همه را دعوا کرده که چرا بی خبر منزل را ترک کرده اند .

    دکتر تبسمی کرد و گفت :
    " نگران مباش ! مرد تو مال توست . آزارش مده و بگذار به کارش برسد .
    او مادامی که نگران شماست ، به شما تعلق دارد . "
    شش ماه بعد زن گریان نزد دکتر آمد و گفت :
    " ای کاش پیش شما نمی آمدم و همان روز جلوی شوهرم را می گرفتم .
    او یک هفته پیش به خانه ارباب جدیدش یعنی همان زن پولدار و بیوه رفته
    و دیگر نزد ما نیامده و این نشانه آن است که
    او دیگر زن و زندگی را ترک کرده است و قصد زندگی با زن پولدار را دارد .
    " زن به شدت می گریست و از بی وفایی شوهرش زمین و زمان را دشنام می داد .
    دکتر دستی به صورتش کشید و خطاب به زن گفت :
    " هر چه زودتر مردان فامیل را صدا بزن و بی مقدمه به منزل ارباب پولدار بروید . حتماً بلایی سر شوهرت آمده است ! "

    زن هراسناک مردان فامیل را خبر کرد و همگی به اتفاق دکتر به در منزل ارباب پولدار رفتند .
    ابتدا زن پولدار از شوهر زن اظهار بی اطلاعی کرد .
    اما وقتی سماجت دکتر در وارسی منزل را دید تسلیم شد .
    سرانجام شوهر زن را درون چاهی در داخل باغ ارباب پیدا کردند .
    او را در حالی که بسیار ضعیف و درمانده شده بود از چاه بیرون کشیدند .
    مرد به محض اینکه از چاه بیرون آمد به مردان اطراف گفت
    که سریعاً به همسر و فرزندانش خبر سلامتی او را بدهند که نگران نباشند .
    دکتر لبخندی زد و گفت :
    " این مرد هنوز نگران است . پس هنوز قابل اعتماد است و باید حرفش را باور کرد . "

    بعداً مشخص شد که زن بیوه ارباب هر چه تلاش کرده بود تا مرد را فریب دهد موفق نشده بود
    و به خاطر وفاداری مرد او را درون چاه زندانی کرده بود .
    یک سال بعد زن هدیه ای برای دکتر معروف آورد .
    دکتر پرسید :
    " شوهرت چطور است ؟! "
    زن با تبسم گفت :
    " هنوز نگران من و فرزندانم است . بنابراین دیگر نگران از دست دادنش نیستم !

    به همین سادگی !!!









    دلبسته به سکه‌های قلک بودیم
    دنبال بهانه‌های کوچک بودیم

    رؤیای بزرگ‌تر شدن خوب نبود
    ای‌کاش تمام عمر کودک بودیم



  5. #45

    تاریخ عضویت
    اردیبهشت ۱۳۸۹
    سن
    32
    نوشته ها
    1,304
    پسندیده
    29

    [ مورد پسند: 79 بار در 79 پست ]

    پیش فرض

    چرچیل سیاستمدار بزرگ در کتاب خاطرات خود مینویسد:

    زمانیکه پسر بچه ای یازده ساله بودم
    روزی سه نفر از بچه های قلدر مدرسه
    جلو من را گرفتند و کتک مفصلی به من زدند
    و پول من را هم به زور از من گرفتند
    وقتی به خانه رفتم با چشمانی گریان
    قضیه را برای پدرم شرح دادم
    پدرم نگاهی تحقیر آمیز به من کرد و
    گفت:
    ''من از تو بیشتر از اینها انتظار داشتم
    واقعا که مایه ی شرم است که از سه پسر بچه ی پاپتی و نادان کتک بخوری
    فکر میکردم پسر من باید زرنگ تر از اینها باشد
    ولی ظاهرا اشتباه میکردم
    بعد هم سری تکان داد و گفت این مشکل خودته باید خودت حلش کنی''
    چرچیل می نویسد
    وقتی پدرم حمایتش را از من دریغ کرد
    تصمیم گرفتم خودم راهی پیدا کنم
    اول گفتم یکی یکی میتوانم از پس شان بر بیایم
    آنها را تنها گیر می آورم و حسابشان را میرسم
    اما بعد گفتم نه
    آنها دوباره با هم متحد میشوند و باز من را کتک می زنند
    ناگهان فکری به خاطرم رسید
    سه بسته شکلات خریدم و با خودم به مدرسه بردم
    وقتی مدرسه تعطیل شد به آرامی پشت سر آنها حرکت کردم
    آنها متوجه من نبودند
    سر یک کوچه ی خلوت صدا زدم
    '' هی بچه ها صبر کنید'' بعد رفتم کنار آنها ایستادم و شکلاتها را از جیبم بیرون آوردم و به هر کدام یک بسته دادم
    آنها اول با تردید به من نگاه کردند و بعد شکلاتها را از من گرفتند
    و تشکر کردند
    من گفتم چطور ست با هم دوست باشیم
    بعد قدم زنان با هم به طرف خانه رفتیم
    معلوم بود که کار من آنها را خجالت زده کرده
    پس از آن ما هر روز با هم به مدرسه میرفتیم و با هم برمی گشتیم
    به واسطه ی دوستی من و آنها
    تا پایان سال همه از من حساب می بردند و از ترس دوستهای قلدرم هیچکس جرات نمی کرد با من بحث کند

    روزی قضیه را به پدرم گفتم
    پدرم لبخندی زد و دست من را به گرمی فشرد و گفت:
    ''آفرین نظرم نسبت به تو عوض شد
    اگر آن روز من به تو کمک کرده بودم
    تو چه داشتی؟
    یک پدر پیر غمگین و سه تا دشمن جوان
    عصبانی و انتقام جو
    اما امروز تو چه داری؟!
    یک پدر پیر خوشحال و سه تا دوست
    جوان و قدرتمند
    دوستانت را نزدیک خودت نگه دار و دشمنانت را نزدیکتر








    دلبسته به سکه‌های قلک بودیم
    دنبال بهانه‌های کوچک بودیم

    رؤیای بزرگ‌تر شدن خوب نبود
    ای‌کاش تمام عمر کودک بودیم



  6. #46

    تاریخ عضویت
    اردیبهشت ۱۳۸۹
    سن
    32
    نوشته ها
    1,304
    پسندیده
    29

    [ مورد پسند: 79 بار در 79 پست ]

    پیش فرض





    در معبدی گربه ای زندگی می کرد که هنگام عبادت راهب ها مزاحم تمرکز آن ها می شد .

    بنابر این استاد بزرگ دستور داد هر وقت زمان مراقبه می رسد

    یک نفر گربه را گرفته و به ته باغ ببرد و به درختی ببندد

    این روال سال ها ادامه پیدا کرد و یکی از اصول کار آن مذهب شد؟!

    سال ها بعد استاد بزرگ درگذشت و گربه هم مرد راهبان آن معبد گربه ای خریدند

    و به معبد آوردند تا هنگام عبادت به درخت ببندند تا اصول عبادت را درست به جا آورده باشند ..!

    سال ها بعد استاد بزرگ دیگری رساله ای نوشت درباره ی اهمیت بستن گربه هنگام عبادت!

    بسیاری از باورهای ما اینگونه به اصل و قانون تبدیل می شوند ...






    دلبسته به سکه‌های قلک بودیم
    دنبال بهانه‌های کوچک بودیم

    رؤیای بزرگ‌تر شدن خوب نبود
    ای‌کاش تمام عمر کودک بودیم



  7. #47

    تاریخ عضویت
    اردیبهشت ۱۳۸۹
    سن
    32
    نوشته ها
    1,304
    پسندیده
    29

    [ مورد پسند: 79 بار در 79 پست ]

    پیش فرض



    من ۳ بار در کالج رد شدم.

    بیش از ۳۰ بار برای استخدام اقدام کردم اما همیشه تقاضای من رد شد.

    زمانی که KFC برای اولین بار به چین وارد شده بود،

    ما ۲۴ نفر بودیم که برای استخدام تقاضا داده بودیم اما من تنها نفری بودم که نتوانست وارد شود.


    برای ورود به پلیس هم تقاضا داده بودم که آن‌جا هم تنها متقاضی ناکام بودم.

    در ضمن ۱۰ بار برای ورود به دانشگاه هاروارد در آمریکا اقدام کردم که هر ۱۰ بار پاسخ منفی بود.

    شاید فکر کنید این‌ها خاطرات یک بیمار روانی

    یا آخرین نامه‌ی کسی است که به دلیل افسردگی شدید خودکشی کرده است.

    اما اگر چنین فکر می‏‌کنید سخت در اشتباهید،

    چرا که این‌ها جملات جک ما (Jack Ma) خالق سایت Alibaba

    و صاحب رتبه‌ ی ۳۳ در بین ثروتمندترین افراد دنیا است که ثروت او بالغ بر ٢٨/٨ میلیارد دلار تخمین زده می‌شود.

    این ثروتمندترین مرد چینی، قبل از موفقیت این سایتش،در دو بیزینس اینترنتی دیگر شکست خورده بود.

    لطفا بلند شوید و به حرکت ادامه دهید.








    دلبسته به سکه‌های قلک بودیم
    دنبال بهانه‌های کوچک بودیم

    رؤیای بزرگ‌تر شدن خوب نبود
    ای‌کاش تمام عمر کودک بودیم



  8. #48

    تاریخ عضویت
    اردیبهشت ۱۳۸۹
    سن
    32
    نوشته ها
    1,304
    پسندیده
    29

    [ مورد پسند: 79 بار در 79 پست ]

    پیش فرض



    زن و شوهر پیری با هم زندگی می‌کردند .
    پیرمرد همیشه از خر و پف همسرش شکایت داشت
    و پیرزن هرگز زیر بار نمی‌رفت و گله‌های شوهرش رو به حساب بهانه‌گیری‌های او می‌گذاشت.
    این بگو مگوها همچنان ادامه داشت تا اینکه روزی پیرمرد فکری به سرش زد
    و برای اینکه ثابت کند زنش در خواب خر و پف می‌کند
    و آسایش او را مختل کرده است
    ضبط صوتی را آماده می‌کند
    و یک شب همه سر و صدای خرناس‌های گوشخراش همسرش را ضبط می‌کند.
    پیرمرد صبح از خواب بیدار می‌شود
    و شادمان از اینکه سند معتبری برای ثابت کردن خر و پف‌های شبانه او دارد
    به سراغ همسر پیرش می‌رود و او را صدا می‌کند،
    غافل از اینکه زن بیچاره به خواب ابدی فرو رفته است!
    از آن شب به بعد خر و پف‌های ضبط شده پیرزن،
    لالایی آرام‌بخش شبهای تنهایی او می‌شود.

    قدر هر کسی رو بدونیم تا یه روزی پشیمون نشیم!!!






    دلبسته به سکه‌های قلک بودیم
    دنبال بهانه‌های کوچک بودیم

    رؤیای بزرگ‌تر شدن خوب نبود
    ای‌کاش تمام عمر کودک بودیم



  9. #49

    تاریخ عضویت
    اردیبهشت ۱۳۸۹
    سن
    32
    نوشته ها
    1,304
    پسندیده
    29

    [ مورد پسند: 79 بار در 79 پست ]

    پیش فرض


    زن فقیری با یک برنامه رادیویی تماس گرفت و از خدا درخواست کمک کرد.
    مرد بی‌ایمانی که داشت به این برنامه رادیویی گوش می‌داد،
    تصمیم گرفت سر به سر این زن بگذارد.
    آدرس او را به دست آورد و به منشی‌اش دستور داد مقدار زیادی مواد خوراکی بخرد و برای زن ببرد.
    ضمنا به او گفت:
    «وقتی آن زن از تو پرسید چه کسی این غذا را فرستاده، بگو کار شیطان است.»

    وقتی منشی به خانه زن رسید، زن خیلی خوشحال و شکرگزار شد
    و مشغول بردن خوراکی‌ها به داخل خانه کوچکش شد.
    منشی از او پرسید:
    «نمی‌خواهی بدانی چه کسی این خوراکی‌ها را فرستاده؟»

    زن جواب داد:
    «نه، مهم نیست.
    وقتی خدا امر کند ، حتی شیطان هم فرمان می‌برد







    دلبسته به سکه‌های قلک بودیم
    دنبال بهانه‌های کوچک بودیم

    رؤیای بزرگ‌تر شدن خوب نبود
    ای‌کاش تمام عمر کودک بودیم



  10. #50

    تاریخ عضویت
    اردیبهشت ۱۳۸۹
    سن
    32
    نوشته ها
    1,304
    پسندیده
    29

    [ مورد پسند: 79 بار در 79 پست ]

    پیش فرض


    تو شمال شهر تهران ، یه قنادی باز شد ..

    فقط پولدارا می تونستن اونجا خرید کنن ...

    یه روز که تعدادی از پولدارا تو قنادی در حال خرید بودن ..

    یه گدای ژنده پوش وارد شد و تموم جیب هاشو گشت ،

    یه ۵۰ تومنی پیدا کرد و گذاشت رو میز ، گفت اینو شیرینی بهم بده !!!!

    مدیر قنادی با دیدن این صحنه جلو اومد و به اون فقیر تعظیم کرد ..

    و با خوشحالی و لبخند ازش حال پرسید و گفت :

    قربان ! خیلی خوش اومدید و قنادی ما رو مزین فرمودید ...

    پولتون رو بردارید و هر چقدر شیرینی دوست دارید انتخاب کنین !!!!

    امروز مجانیه اینجا ...

    پولدارا ازین حرکت ناراحت شدن و اعتراض کردن که چرا با ما اینجوری برخورد نکرده ای تا حالا ؟

    مدیر قنادی گفت :

    شما هم اگه مثل این آقا ، تموم داراییتون رو ، رو میز می گذاشتین ،

    جلوتون تعظیم می کردم ...





    سعید رضازاده (دوشنبه ۱۳ آذر ۹۶)



    دلبسته به سکه‌های قلک بودیم
    دنبال بهانه‌های کوچک بودیم

    رؤیای بزرگ‌تر شدن خوب نبود
    ای‌کاش تمام عمر کودک بودیم



صفحه 5 از 6 نخستنخست ... 3456 آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

موضوعات مشابه

  1. داستان ( كوتاه ) آموزنده
    توسط nema30mrs در انجمن شعر و داستان
    پاسخ: 2
    آخرين نوشته: دوشنبه ۲۲ شهریور ۸۹, ۱۰:۴۰
  2. بر وزن گلستان سعدی
    توسط پروان در انجمن طنــــز
    پاسخ: 1
    آخرين نوشته: شنبه ۳۰ مرداد ۸۹, ۰۷:۴۹
  3. داستان کوتاه :
    توسط محمد سراج زاده در انجمن شعر و داستان
    پاسخ: 0
    آخرين نوشته: دوشنبه ۲۰ اردیبهشت ۸۹, ۱۲:۱۲
  4. سخنانی ارزنده و آموزنده از استاد دکتر علی شریعتی درباره زن
    توسط محمد سراج زاده در انجمن سخنان بزرگان
    پاسخ: 0
    آخرين نوشته: چهارشنبه ۰۸ اردیبهشت ۸۹, ۰۹:۳۷
  5. استاندارد تعيين وزن مخصوص خاك در محل به روش مخروط ماسه
    توسط محمد مرادزاده در انجمن مقالات مهندسی عمران
    پاسخ: 0
    آخرين نوشته: دوشنبه ۲۳ شهریور ۸۸, ۱۱:۰۶

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •