صفحه 6 از 6 نخستنخست ... 456
( مشاهده پاسخ شماره 51 تا 58 / از مجموع 58 پاسخ )

موضوع: داستان های کوتاه و آموزنده

  1. #51

    تاریخ عضویت
    اردیبهشت ۱۳۸۹
    سن
    32
    نوشته ها
    1,297
    پسندیده
    29

    [ مورد پسند: 79 بار در 79 پست ]

    پیش فرض




    ﺍﻻﻏﯽ، ﭘﻮﺳﺖ ﺷﯿﺮﯼ ﺭﺍ ﭘﯿﺪﺍ ﮐﺮﺩ ﻭ ﭘﻮﺷﯿﺪ ﻭ ﺑﻪ ﺣﯿﻮﺍﻧﺎﺕ ﺣﻤﻠﻪ ﻣﯽﮐﺮﺩ

    ﻫﻤﻪ ﻓﺮﺍﺭ ﻣﯽﮐﺮﺩﻧﺪ ﻭ ﺍﻭ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﺑﺎﺑﺖ ﺧﻮﺷﺤﺎﻝ ﺑﻮﺩ...

    ﻭ ﺧﻮﺷﺤﺎﻟﯽ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺑﺎ ﻧﻌﺮﻩ ﺑﻠﻨﺪ ﻣﯽﮐﺮﺩ.

    ﺭﻭﺑﺎﻫﯽ ﮐﻪ ﻣﺜﻞ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﺍﺯ ﺍﻭ ﺗﺮﺳﯿﺪﻩ ﺑﻮﺩ،

    ﻣﺪﺗﯽ ﻣﮑﺚ ﮐﺮﺩ

    ﻭﻗﺘﯽ ﺧﻮﺏ ﮔﻮﺵ ﮐﺮﺩ،

    ﺩﯾﺪ ﺻﺪﺍﯼ ﺍﻭ ﻓﺮﻕ ﻣﯽﮐﻨﺪ...

    ﺑﻪ ﺍﻻﻍ ﻧﺰﺩﯾﮏ ﺷﺪ ﻭ ﺑﺎ ﺧﻨﺪﻩ ﮔﻔﺖ:


    «ﺍﮔﺮ ﺩﻫﺎﻧﺖ ﺭﺍ ﺑﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩﯼ ﺷﺎﯾﺪ ﻣﺮﺍ ﻣﯽﺗﺮﺳﺎﻧﺪﯼ ﺍﻣﺎ ﺧﻮﺩﺕ ﺭﺍ ﻟﻮ ﺩﺍﺩﯼ ﺍﺣﻤﻖ!»


    ﯾﮏ ﺍﺣﻤﻖ ﺷﺎﯾﺪ ﺑﺎ ﻟﺒﺎﺱ ﻭ ﻇﺎﻫﺮ ﺧﻮﺏ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﺭﺍ ﻓﺮﯾﺐ ﺩﻫﺪ،

    اما ﺍﯾﻦ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﺪﺕ ﻃﻮﻻﻧﯽ ﻧﯿﺴﺖ...

    ﭼﻮﻥ ﺣﺮﻑ ﺯﺩﻥ ﺍﻭ،

    ﻫﻤﻪ ﭼﯿﺰ ﺭﺍ ﻟﻮ ﻣﯽﺩﻫﺪ...






    دلبسته به سکه‌های قلک بودیم
    دنبال بهانه‌های کوچک بودیم

    رؤیای بزرگ‌تر شدن خوب نبود
    ای‌کاش تمام عمر کودک بودیم



  2. #52

    تاریخ عضویت
    اردیبهشت ۱۳۸۹
    سن
    32
    نوشته ها
    1,297
    پسندیده
    29

    [ مورد پسند: 79 بار در 79 پست ]

    پیش فرض





    تو شمال شهر تهران ، یه قنادی باز شد ...


    فقط پولدارا می تونستن اونجا خرید کنن

    یه روز که تعدادی از پولدارا تو قنادی در حال خرید بودن ؛

    یه گدای ژنده پوش وارد شد و تموم جیب هاشو گشت ،

    یه ۵۰ تومنی پیدا کرد و گذاشت رو میز ، گفت اینو شیرینی بهم بده !!!!

    مدیر قنادی با دیدن این صحنه جلو اومد و به اون فقیر تعظیم کرد

    و با خوشحالی و لبخند ازش حال پرسید و گفت :

    قربان !

    خیلی خوش اومدید و قنادی ما رو مزین فرمودید ...

    پولتون رو بردارید و هر چقدر شیرینی دوست دارید انتخاب کنین !!!!

    امروز مجانیه اینجا ...!!!

    پولدارا ازین حرکت ناراحت شدن و اعتراض کردن که چرا با ما اینجوری برخورد نکرده ای تا حالا ؟

    مدیر قنادی گفت :

    شما هم اگه مثل این آقا ،

    تموم داراییتون رو ، رو میز می گذاشتین ،

    جلوتون تعظیم می کردم !!



    ﺩﺭ ﭘﻮﺷﻴﺪﻥ ﺧﻄﺎﻱ ﺩﻳﮕﺮﺍﻥ ، ﺷﺐ ﺑﺎﺵ؛

    ﺩﺭ ﻓﺮﻭﺗﻨﻲ ، ﺯﻣﻴﻦ ﺑﺎﺵ؛

    ﺩﺭ ﻣﻬﺮ ﻭ ﺩﻭﺳﺘﻲ ، ﺧﻮﺭﺷﻴﺪ ﺑﺎﺵ

    ﺩﺭ ﻫﻨﮕﺎﻡ ﺧﺸﻢ ﻭ ﻏﻀﺐ ، ﮐﻮﻩ ﺑﺎﺵ؛

    ﺩﺭ ﺳﺨﺎﻭﺕ ﻭ ﻳﺎﺭﻱ ﺑﻪ ﺩﻳﮕﺮﺍﻥ ، ﺭﻭﺩ ﺑﺎﺵ؛

    ﺩﺭ ﮐﻨﺎﺭ ﺁﻣﺪﻥ ﺑﺎ ﺩﻳﮕﺮﺍن ، دریا باش .


    و در نهایت
    آدم باش !!









    دلبسته به سکه‌های قلک بودیم
    دنبال بهانه‌های کوچک بودیم

    رؤیای بزرگ‌تر شدن خوب نبود
    ای‌کاش تمام عمر کودک بودیم



  3. #53

    تاریخ عضویت
    اردیبهشت ۱۳۸۹
    سن
    32
    نوشته ها
    1,297
    پسندیده
    29

    [ مورد پسند: 79 بار در 79 پست ]

    پیش فرض

    مادر من فقط یک چشم داشت . من از اون متنفر بودم ... اون همیشه مایه خجالت من بود
    اون برای امرار معاش خانواده برای معلم ها و بچه مدرسه ای ها غذا می پخت
    یک روز اومده بود دم در مدرسه که به من سلام کنه و منو با خود به خونه ببره
    خیلی خجالت کشیدم . آخه اون چطور تونست این کار رو بامن بکنه ؟
    به روی خودم نیاوردم ، فقط با تنفر بهش یه نگاه کردم وفورا از اونجا دور شدم
    روز بعد یکی از همکلاسی ها منو مسخره کرد و گفت هووو .. مامان تو فقط یک چشم داره
    فقط دلم میخواست یک جوری خودم رو گم و گور کنم . کاش زمین دهن وا میکرد و منو ..
    کاش مادرم یه جوری گم و گور میشد...

    "روز بعد بهش گفتم اگه واقعا میخوای منو شاد و خوشحال کنی چرا نمی میری ؟
    اون هیچ جوابی نداد....
    یک لحظه هم راجع به حرفی که زدم فکر نکردم ، چون خیلی عصبانی بودم
    احساسات اون برای من هیچ اهمیتی نداشت
    دلم میخواست از اون خونه برم و دیگه هیچ کاری با اون نداشته باشم
    سخت درس خوندم و موفق شدم برای ادامه تحصیل به سنگاپور برم
    همان جا ازدواج کردم ، واسه خودم خونه خریدم ، زن و بچه و زندگی...
    اززندگی ، بچه ها و آسایشی که داشتم خوشحال بودم
    تا اینکه یه روز مادرم اومد به دیدن من
    اون سالها منو ندیده بود و همینطور نوه ها شو
    وقتی ایستاده بود دم در بچه ها به اون خندیدند و من سرش داد کشیدم که چرا خودش رو
    دعوت کرده که بیاد اینجا ، اونم بی خبر
    سرش داد زدم “: چطور جرات کردی بیای به خونه من و بجه ها رو بترسونی؟!”
    گم شو از اینجا! همین حالا
    اون به آرامی جواب داد : “ اوه خیلی معذرت میخوام مثل اینکه آدرس رو عوضی
    اومدم “ و بعد فورا رفت واز نظر ناپدید شد
    یک روز یک دعوت نامه اومد در خونه من درسنگاپور برای شرکت درجشن تجدید دیدار
    دانش آموزان مدرسه
    ولی من به همسرم به دروغ گفتم که به یک سفر کاری میرم
    بعد از مراسم ، رفتم به اون کلبه قدیمی خودمون ؛ البته فقط از روی کنجکاوی
    همسایه ها گفتن که اون مرده
    ولی من حتی یک قطره اشک هم نریختم
    اونا یک نامه به من دادند که اون ازشون خواسته بود که به من بدن
    ای عزیزترین پسر من ، من همیشه به فکر تو بوده ام ، منو ببخش که به خونت تو سنگاپور اومدم و بچه ها تو ترسوندم ،
    خیلی خوشحال شدم وقتی شنیدم داری میآی اینجا
    ولی من ممکنه که نتونم از جام بلند شم که بیام تورو ببینم
    وقتی داشتی بزرگ میشدی از اینکه دائم باعث خجالت تو شدم خیلی متاسفم
    آخه میدونی ... وقتی تو خیلی کوچیک بودی تو یه تصادف یک چشمت رو از
    دست دادی
    به عنوان یک مادر نمی تونستم تحمل کنم و ببینم که تو داری بزرگ میشی با یک چشم
    بنابراین چشم خودم رو دادم به تو
    برای من اقتخار بود که پسرم میتونست با اون چشم به جای من دنیای جدید رو بطور کامل ببینه
    با همه عشق و علاقه من به تو
    مادرت!!!




    دلبسته به سکه‌های قلک بودیم
    دنبال بهانه‌های کوچک بودیم

    رؤیای بزرگ‌تر شدن خوب نبود
    ای‌کاش تمام عمر کودک بودیم



  4. #54

    تاریخ عضویت
    اردیبهشت ۱۳۸۹
    سن
    32
    نوشته ها
    1,297
    پسندیده
    29

    [ مورد پسند: 79 بار در 79 پست ]

    پیش فرض




    مردی با پدرش در سفر بود که پدرش از دنیا رفت.
    از چوپانی در آن حوالی پرسید: «چه کسی بر مرده‌های شما نماز می‌خواند؟»
    چوپان گفت: «ما شخص خاصی را برای این کار نداریم. خودم نماز آنها را می‌خوانم.»
    مرد گفت: «خوب، لطف کن نماز پدر مرا هم بخوان!»
    چوپان مقابل جنازه ایستاد و چند جمله‌ای زمزمه کرد و گفت: «نمازش تمام شد!»
    مرد که تعجب کرده بود، گفت: «این چه نمازی بود؟»
    چوپان گفت: «بهتر از این بلد نبودم.»
    مرد از روی ناچاری پدر را دفن کرد و رفت. شب هنگام، در عالم رؤیا پدرش را دید که روزگار خوبی دارد.
    از پدر پرسید: «چه شد که این گونه راحت و آسوده‌ای؟»
    پدرش گفت: «هر چه دارم از دعای آن چوپان دارم!»
    مرد، فردای آن روز به سراغ چوپان رفت و از او خواست تا بگوید در کنار جنازۀ پدرش چه کرده و چه دعایی خوانده است.
    چوپان گفت: «وقتی کنار جنازه آمدم و ارتباطی میان من و خداوند برقرار شد،
    با خدا گفتم: خدایا اگر این مرد، امشب مهمان من بود، یک گوسفند برایش زمین می‌زدم.
    حالا این مرد،
    امشب مهمان توست . ببینم تو با او چگونه رفتار می‌کنی؟









    دلبسته به سکه‌های قلک بودیم
    دنبال بهانه‌های کوچک بودیم

    رؤیای بزرگ‌تر شدن خوب نبود
    ای‌کاش تمام عمر کودک بودیم



  5. #55

    تاریخ عضویت
    اردیبهشت ۱۳۸۹
    سن
    32
    نوشته ها
    1,297
    پسندیده
    29

    [ مورد پسند: 79 بار در 79 پست ]

    پیش فرض

    گویند حضرت آدم نشسته بود، شش نفر آمدند، سه نفر طرف راستش نشستند و سه نفر طرف چپ.
    به یکی از سمت راستی‌ها گفت: «تو کیستی؟»
    گفت: «عقل.»
    پرسید: «جای تو کجاست؟»
    گفت: «مغز.»
    از دومی پرسید: «تو کیستی؟»
    گفت: «مهر.»
    پرسید: «جای تو کجاست؟»
    گفت: «دل.»
    از سومی پرسید: «تو کیستی؟»
    گفت: «حیا.»
    پرسید: «جایت کجاست؟»
    گفت: «چشم.»
    سپس به جانب چپ نگریست و از یکی سؤال کرد: «تو کیستی؟»
    جواب داد: «تکبر.»
    پرسید: «محلت کجاست؟»
    گفت: «مغز.»
    گفت: «با عقل یک جایید؟»
    گفت: «من که آمدم عقل می‌رود.»
    از دومی پرسید: «تو کیستی؟»
    جواب داد: «حسد.»
    محلش را پرسید.
    گفت: «دل.»
    پرسید: «با مهر یک مکان دارید؟»
    گفت: «من که بیایم، مهر خواهد رفت.»
    از سومی پرسید: «کیستی؟»
    گفت: «طمع.»
    پرسید: «مرکزت کجاست؟»
    گفت: «چشم.»
    گفت: «با حیا یک جا هستید؟»
    گفت: «چون من داخل شوم، حیا خارج می شود







    دلبسته به سکه‌های قلک بودیم
    دنبال بهانه‌های کوچک بودیم

    رؤیای بزرگ‌تر شدن خوب نبود
    ای‌کاش تمام عمر کودک بودیم



  6. #56

    تاریخ عضویت
    اردیبهشت ۱۳۸۹
    سن
    32
    نوشته ها
    1,297
    پسندیده
    29

    [ مورد پسند: 79 بار در 79 پست ]

    پیش فرض






    روزی تصمیم گرفتم كه دیگر همه چیز را رها كنم .

    شغلم ‏را، دوستانم را، زندگی ام را !

    به جنگلی رفتم تا برای آخرین بار با خدا ‏صحبت كنم .

    به خدا گفتم: «آیا می‏ توانی دلیلی برای ادامه زندگی برایم بیاوری؟»

    جواب ‏او مرا شگفت زده كرد. او گفت: «آیا درخت سرخس و بامبو را می بینی؟»

    پاسخ دادم: «بلی.»

    فرمود: «‏هنگامی كه درخت بامبو و سرخس را آفریدم، به خوبی از آنها مراقبت نمودم.

    به آنها نور ‏و غذای كافی دادم.

    دیر زمانی نپایید كه سرخس سر از خاك برآورد و تمام زمین را فرا ‏گرفت اما از بامبو خبری نبود.

    من از او قطع امید نكردم.

    در دومین سال سرخسها بیشتر ‏رشد كردند و زیبایی خیره كننده ای به زمین بخشیدند اما همچنان از بامبوها خبری نبود.

    ‏من بامبوها را رها نكردم. در سالهای سوم و چهارم نیز بامبوها رشد نكردند.

    اما من ‏باز از آنها قطع امید نكردم. در سال پنجم جوانه كوچكی از بامبو نمایان شد.

    در ‏مقایسه با سرخس كوچك و كوتاه بود اما با گذشت 6 ماه ارتفاع آن به بیش از 100 فوت ‏رسید.

    5 سال طول كشیده بود تا ریشه ‏های بامبو به اندازه كافی قوی شوند.

    ریشه هایی ‏كه بامبو را قوی می‏ ساختند و آنچه را برای زندگی به آن نیاز داشت را فراهم می ‏كرد.»

    ‏خداوند در ادامه فرمود:

    «آیا می‏ دانی در تمامی این سالها كه تو درگیر مبارزه با ‏سختیها و مشكلات بودی

    در حقیقت ریشه هایت را مستحكم می ‏ساختی.

    من در تمامی این مدت ‏تو را رها نكردم همانگونه كه بامبوها را رها نكردم. ‏هرگز خودت را با دیگران ‏مقایسه نكن.

    بامبو و سرخس دو گیاه متفاوتند اما هر دو به زیبایی جنگل كمك می كنند.

    ‏زمان تو نیز فرا خواهد رسید تو نیز رشد می ‏ كنی و قد می كشی!»

    ‏از او پرسیدم: «من ‏چقدر قد می‏ كشم؟»

    ‏در پاسخ از من پرسید: «بامبو چقدر رشد می كند؟»

    جواب دادم: «هر ‏چقدر كه بتواند.»

    ‏گفت: تو نیز باید رشد كنی و قد بكشی، هر اندازه كه ‏بتوانی !!!






    تصاوير پيوست شده



    دلبسته به سکه‌های قلک بودیم
    دنبال بهانه‌های کوچک بودیم

    رؤیای بزرگ‌تر شدن خوب نبود
    ای‌کاش تمام عمر کودک بودیم



  7. #57

    تاریخ عضویت
    اردیبهشت ۱۳۸۹
    سن
    32
    نوشته ها
    1,297
    پسندیده
    29

    [ مورد پسند: 79 بار در 79 پست ]

    پیش فرض




    سال ها پيش پدربزرگ از مکه آمده بود و برايمان سوغاتي آورده بود


    براي من يک تفنگ آورده بود که با باتري کار مي کرد.

    هم نور پخش مي کرد و هم صدايي شبيه به آژير داشت

    آنقدر دوستش داشتم که صبح تا شب با خودم تفنگ بازي مي‌کردم

    همه را کلافه کرده بودم

    مي گفتند انقدر صدايش را در نيار

    انقدر تفنگ بازي نکن

    باتري اش تمام مي شود

    يادم مي آيد مي خنديدم و مي‌گفتم

    خوب تمام شود مي‌روم باتري مي خرم و باز بازي مي کنم

    چند روزي گذشت تا برايمان مهمان آمد

    وسط تفنگ بازي با پسر مهمان دقيقا جايي که حساس ترين نقطه ي بازي بود باتري تفنگم تمام شد

    ديگر نه نور داشت و نه آژير

    نمي توانستم شليک کنم و بازي را باختم

    حاضر بودم هر کاري انجام دهم ولي یک دقيقه ديگه باتري داشت...!

    امروز به اين فکر مي کنم که چقدر شبيه کودکيم هست اين روز ها

    تمام انرژي ام را بيهوده هدر دادم

    براي انسان هايي که نبودند يا نماندند

    براي کار هايي که مهم نبودند

    حالا که همه چيز مهم و جدي ست

    حالا که مهمترين قسمت بازي ست

    انرژي ام تمام شده

    بعضي وقتا نمي داني چقدر از انرژيت باقي مانده

    فکر مي‌کني هميشه فرصت هست

    ولي حقيقت اين ست گاهي هيچ فرصتي نداري

    اگر روزي صاحب فرزند شدم به او خواهم گفت

    مراقب باتري زندگي ات باش

    بيهوده مصرفش نکن

    شايد جايي که به آن نياز داري تمام شود




    دلبسته به سکه‌های قلک بودیم
    دنبال بهانه‌های کوچک بودیم

    رؤیای بزرگ‌تر شدن خوب نبود
    ای‌کاش تمام عمر کودک بودیم



  8. #58

    تاریخ عضویت
    اردیبهشت ۱۳۸۹
    سن
    32
    نوشته ها
    1,297
    پسندیده
    29

    [ مورد پسند: 79 بار در 79 پست ]

    پیش فرض















    کشیش سوار هواپیما شد.
    کنفرانسی تازه به پایان رسیده بود و او می‎رفت تا در کنفرانس دیگری شرکت کند.
    می‎رفت تا خلق خدا را هدایت کند و به سوی خدا بخواند و به رحمت الهی امیدوار سازد.
    در جای خویش قرار گرفت. اندکی گذشت، ابری آسمان را پوشانده بود،
    امّا زیاد جدّی به نظر نمی‎رسید. مسافران شادمان بودند که سفرشان به زودی شروع خواهد شد.

    هواپیما از زمین برخاست. اندکی بعد، کمربندها را مسافران گشودند تا کمی بیاسایند.
    پاسی گذشت. همه به گفتگو مشغول بودند. کشیش در دریای اندیشه غوطه‌ور که در جمع بعد چه‎ها باید گفت
    و چگونه بر مردم تأثیر باید گذاشت. ناگاه، چراغ بالای سرش روشن شد: «کمربندها را ببندید!»

    همه با اکراه کمربندها را بستند امّا زیاد موضوع را جدّی نگرفتند.
    اندکی بعد، صدای ظریفی از بلندگو به گوش رسید:
    «از نوشابه دادن فعلاً معذوریم. طوفان در پیش است.» 

    موجی از نگرانی به دلها راه یافت، امّا همانجا جا خوش کرد و در چهره‌ها اثری ظاهر نشد،
    گویی همه می‌کوشیدند خود را آرام نشان دهند. باز هم کمی گذشت و صدای ظریف دیگر بار بلند شد:
    «با پوزش فعلاً غذا داده نمی‌شود. طوفان در راه است و شدّت دارد.»

    نگرانی، چون دریایی که بادی سهمگین به آن یورش برده باشد،
    از درون دلها به چهره‌ها راه یافت و آثارش اندک اندک نمایان شد. طوفان شروع شد. صاعقه درخشید،
    نعرهء رعد برخاست و صدای موتورهای هواپیما را در غرّش خود محو و نابود ساخت.
    کشیش نیک نگریست. بعضی دستها به دعا برداشته شد امّا سکوتی مرگبار بر تمام هواپیما سایه افکنده بود. طولی نکشید که هواپیما همانند چوب‎پنبه بر روی دریایی خروشان بالا رفت و دیگربار فرود افتاد.
    گویی هم‌اکنون به زمین برخورد می‎کند و از هم متلاشی می‎گردد. کشیش نیز نگران شد.
    اضطراب به جانش چنگ انداخت. از آن همه که برای گفتن به مردم در ذهن اندوخته بود، هیچ باقی نماند
    . پنداری خود کشیش هم به آنچه که می‌خواست بگوید ایمانی نداشت.
    سعی کرد اضطراب را از خود برهاند امّا سودی نداشت
    همه آشفته بودند و نگران رسیدن به مقصد و از خویش پرسان که آیا از این سفر جان به سلامت به در خواهند برد.

    نگاهی به دیگران انداخت. نبود کسی که نگران نباشد و به گونه‎ای دست به دامن خدا نشده باشد
    . ناگاه نگاهش به دخترکی افتاد خردسال. آرام و بی‎صدا نشسته بود و کتابش را می‌خواند.
    یک پایش را جمع کرده، زیر خود قرار داده بود. ابداً اضطراب در دنیای او راه نداشت.
    آرام و آسوده‌خاطر نشسته بود. گاهی چشمانش را می‎بست، و سپس می‎گشود
    و دیگر بار به خواندن ادامه می‎داد. پاهایش را دراز کرد، اندکی خود را کش و قوس داد،
    گویی می‎خواهد خستگی سفر را از تن براند. دیگر بار به خواندن کتاب پرداخت
    آرامشی زیبا چهره‌اش را در خود فرو برده بود.

    هواپیما زیر ضربات طوفان مبارزه می‎کرد،
    گویی طوفان مشت‎های گره کرده خود را به بدنه هواپیما می‎کوفت،
    یا می‎خواست مسافران را که مشتاق زمین سفت و محکمی در زیر پای بودند، بترساند.
    هواپیما را چون توپی به بالا پرتاب می‎کرد و دیگربار فرود می‎آورد.
    امّا این همه در آن دخترک خردسال هیچ تأثیری نداشت،
    گویی در گهواره نشسته و آرام تکان می‎خورد و در آن آرامش بی‎مانند به خواندن کتابش ادامه می‎داد.

    کشیش ابداً نمی‎توانست باور کند. در جایی که هیچیک از بزرگسالان از امواج ترس در امان نبود،
    او چگونه می‎توانست چنین ساکن و خاموش بماند و آرامش خویش حفظ کند
    . بالاخره هواپیما از چنگ طوفان رها شد، به مقصد رسید، فرود آمد.
    مسافران، گویی با فرار از هواپیما از طوفان می‎گریزند،
    شتابان هواپیما را ترک کردند، امّا کشیش همچنان بر جای خویش نشست.
    او می‎خواست راز این آرامش را بداند. همه رفتند. او ماند و دخترک.
    کشیش به او نزدیک شد و از طوفان سخن گفت و هواپیما که چون توپی روی امواج حرکت می‌کرد.
    سپس از آرامش او پرسید و سببش.
    سؤال کرد که چرا هراس را در دلش راهی نبود آنگاه که همه هراسان بودند.

    دخترک به سادگی جواب داد: «چون پدرم خلبان بود
    . او داشت مرا به خانه می‎برد. اطمینان داشتم که هیچ نخواهد شد
    و او مرا در میان این طوفان به سلامت به مقصد خواهد رساند.
    ما عازم خانه بودیم و پدرم مراقب بود. او خلبان ماهری است.»

    گویی آب سردی بود بر بدن کشیش.







    سخن از اطمینان گفتن و خود به آن ایمان داشتن؛ این است راز آرامش و فراغت از اضطراب!







    ویرایش توسط Dina : پنجشنبه ۱۳ دی ۹۷ در ساعت ۲۰:۰۰



    دلبسته به سکه‌های قلک بودیم
    دنبال بهانه‌های کوچک بودیم

    رؤیای بزرگ‌تر شدن خوب نبود
    ای‌کاش تمام عمر کودک بودیم



صفحه 6 از 6 نخستنخست ... 456

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

موضوعات مشابه

  1. داستان ( كوتاه ) آموزنده
    توسط nema30mrs در انجمن شعر و داستان
    پاسخ: 2
    آخرين نوشته: دوشنبه ۲۲ شهریور ۸۹, ۱۰:۴۰
  2. بر وزن گلستان سعدی
    توسط پروان در انجمن طنــــز
    پاسخ: 1
    آخرين نوشته: شنبه ۳۰ مرداد ۸۹, ۰۷:۴۹
  3. داستان کوتاه :
    توسط محمد سراج زاده در انجمن شعر و داستان
    پاسخ: 0
    آخرين نوشته: دوشنبه ۲۰ اردیبهشت ۸۹, ۱۲:۱۲
  4. سخنانی ارزنده و آموزنده از استاد دکتر علی شریعتی درباره زن
    توسط محمد سراج زاده در انجمن سخنان بزرگان
    پاسخ: 0
    آخرين نوشته: چهارشنبه ۰۸ اردیبهشت ۸۹, ۰۹:۳۷
  5. استاندارد تعيين وزن مخصوص خاك در محل به روش مخروط ماسه
    توسط محمد مرادزاده در انجمن مقالات مهندسی عمران
    پاسخ: 0
    آخرين نوشته: دوشنبه ۲۳ شهریور ۸۸, ۱۱:۰۶

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •