صفحه 1 از 7 123 ... آخرینآخرین
( مشاهده پاسخ شماره 1 تا 10 / از مجموع 62 پاسخ )

موضوع: داستان های کوتاه و آموزنده

  1. #1

    تاریخ عضویت
    May 2010
    سن
    32
    نوشته ها
    1,382
    پسندیده
    32

    [ مورد پسند: 105 بار در 104 پست ]

    ghalb داستان های کوتاه و آموزنده



    زمانی که در یکی از اتاق های بیمارستان بستری شده بودم
    زن و شوهری در تخت رو به روی من مناقشه بی پایانی را ادامه می دادند..
    زن می خواست از بیمارستان مرخص شود و شوهرش می خواست او همان جا بماند..
    از حرف های پرستارها متوجه شدم که زن یک تومور دارد و حالش وخیم است..
    در بین مناقشه این دونفر کم کم با وضعیت زندگی آنها آشنا شدم..

    یک خانواده روستایی ساده بودند با دو بچه
    ؛ دختری که سال گذشته وارد دانشگاه شده
    و یک پسر که در دبیرستان درس می خواند و تمام ثروتشان یک مزرعه کوچک ، شش گوسفند و یک گاو است..
    در راهروی بیمارستان یک تلفن همگانی بود و هر شب مرد از این تلفن به خانه اش زنگ می زد ..
    صدای مرد خیلی بلند بود و با آن که در اتاق بیماران بسته بود ، اما صدایش به وضوح شنیده می شد..

    موضوع همیشگی مکالمه تلفنی مرد با پسرش هیچ فرقی نمی کرد :
    " گاو و کوسفندها را برای چرا بردید ؟ وقتی بیرون می روید ؛ یادتان نرود در خانه را ببندید.
    درسها چطور است؟ نگران ما نباشید . حال مادر دارد بهتر می شود . به زودی بر می گردیم . . "

    چند روز بعد ، پزشکها اتاق عمل را برای انجام عمل جراحی زن آماده کردند.
    زن پیش از آنکه وارد اتاق عمل شود ناگهان دست مرد را گرفت و در حالی که گریه می کرد گفت:
    " اگر برنگشتم ؛ مواظب خودت و بچه ها باش ! "

    مرد با لحنی مطمئن و دلداری دهنده حرفش را قطع کرد و گفت:
    " این قدر پرچانگی نکن ! "

    اما من احساس کردم که چهره اش کمی درهم رفت.بعد از گذشت ده ساعت ،
    پرستاران زن بی حس و حرکت را به اتاق رساندند..عمل جراحی با موفقیت انجام شده بود.
    مرد از خوشحالی سر از پا نمی شناخت و وقتی همه چیز رو به راه شد ،
    بیرون رفت و شب دیر وقت به بیمارستان برگشت .مرد آن شب مثل شب های گذشته به خانه زنگ نزد..
    فقط در کنار تخت همسرش نشست و غرق تماشای او شد که هنوز بی هوش بود.

    صبح روز بعد زن به هوش آمد. با آن که هنوز نمی توانست حرف بزند ، اما وضعیتش خوب بود.
    از اولین روزی که ماسک اکسیژن را برداشتند ، دوباره جر و بحث زن و شوهر شروع شد.
    زن می خواست مرخص بشود و مرد می خواست او همان جا بماند.
    همه چیز مثل گذشته ادامه پیدا کرد.
    هر شب ، مرد به خانه زنگ می زد . همان صدای بلند و همان حرف هایی که تکرار می شد.

    روزی در راهرو قدم می زدم . وقتی از کنار مرد می گذشتم ، داشت می گفت :
    " گاو و گوسفند ها چطورند؟ یادتان نرود به آنها برسید .حال مادر به زودی خوب می شودو ما بر می گردیم "
    نگاهم به او افتاد و ناگهان با تعجب دیدم که اصلا کارتی در داخل تلفن همگانی نیست..
    همچنان با تعجب به مرد روستایی نگاه می کردم که متوجه من شد ،
    در حالی که اشاره می کرد ساکت بمانم ، حرفش را ادامه داد تا اینکه مکالمه تمام شد..

    بعد آهسته به من گفت :
    " خواهش می کنم به همسرم چیزی نگو ! گاو و گوسفند ها را قبلا برای هزینه عمل جراحی فروخته ام .
    برای اینکه نگران آینده نشود وانمود می کنم که دارم با تلفن حرف می زنم . "

    در آن لحظه متوجه شدم که این تلفن های با صدای بلند برای خانه نبود !
    بلکه برای همسرش بود که بیمار روی تخت خوابیده بود ..

    از رفتار این زن و شوهر و عشق مخصوصی که بینشان بود ، تکان خوردم..
    عشق حقیقی که نیازی به بازی های رمانتیک و گل سرخ و سوگند خوردن
    و ابراز تعهد نداشت اما قلب دو نفر را گرم می کرد..




    سعید رضازاده (Thursday 28 July 16)



    دنیای آدم بزرگها خیلی زشته...

    تا لحظه ی مرگم هم..

    نمیخوام..

    "بزرگ................................بشم!!! "



  2. #2

    تاریخ عضویت
    May 2010
    سن
    32
    نوشته ها
    1,382
    پسندیده
    32

    [ مورد پسند: 105 بار در 104 پست ]

    پیش فرض


    یه روز داخل مترو صندلیم رو به یک پیرمرد نورانی دادم .
    در حقم دعا کرد و گفت :

    " جوان
    دعا می کنم پیر شی اما هیچ وقت نوبتی نشی . "

    سوال کردم :
    " حاجی نوبتی دیگه چیه ؟ "

    گفت :

    " فردا که از کار افتاده شدی و قدرت انجام کارهای عادی روزانه ات رو نداشتی ،
    بین بچه هات به خاطر نگهداریت دعوا نشه که امروز نوبت من نیست و نوبت تو هست "


    سعید رضازاده (Thursday 28 July 16)



    دنیای آدم بزرگها خیلی زشته...

    تا لحظه ی مرگم هم..

    نمیخوام..

    "بزرگ................................بشم!!! "



  3. #3

    تاریخ عضویت
    May 2010
    سن
    32
    نوشته ها
    1,382
    پسندیده
    32

    [ مورد پسند: 105 بار در 104 پست ]

    پیش فرض


    هشت سالم بود . یه روز از طرف مدرسه بردنمون کارخونه تولید بسکوییت .
    مارو به صف کردن و بردنمون تو کارخونه که خط تولید بسکوییت رو ببینیم .

    وقتی به قسمتی رسیدیم که دستگاه بسکوییت می داد بیرون ، خیلی از بچه ها از صف زدن بیرون
    و بسکوییت هایی که از دستگاه می زد بیرون رو برداشتن و خوردن .

    من رو حساب تربیتی که شده بودم می دونستم که اونا دارن کار اشتباه و زشتی می کننن .
    واسه همین تو صف موندم ، ولی آخرش اونا بسکوییت خورده بودن
    و منی که قواعد رو رعایت کرده بودم هیچی نصیبم نشده بود . .

    الان پنجاه سالمه .
    اون روز گذشت ولی تجربه اون روز بارها و بارها تو زنگیم تکرار شد .
    خیلی جاها سعی کردم که آدم باشم . یه سری چیزها را رعایت کنم .
    ولی در نهایت من چیزی ندارم و اونایی که واسه رسیدن به هدفشون خیلی چیزهارا زیر پا می گذارن ،
    از بسکوییت های توی دستشون لذت می برن . .

    از همون موقع تا الان یکی از سوالات بزرگ زندگیم این بوده و هست که
    خوب بودن و خوب موندن مهمتره یا رسیدن به بسکوییت های زندگی ؟
    اونم واسه مردمی که تو و شخصیتت را با بسکوییت های توی دستت می سنجند !!


    __________________________________________________ _____

    پ.ن : " سوالی که همیشه تو ذهن منم تکرار میشه "

    سعید رضازاده (Thursday 28 July 16)



    دنیای آدم بزرگها خیلی زشته...

    تا لحظه ی مرگم هم..

    نمیخوام..

    "بزرگ................................بشم!!! "



  4. #4

    تاریخ عضویت
    May 2010
    سن
    32
    نوشته ها
    1,382
    پسندیده
    32

    [ مورد پسند: 105 بار در 104 پست ]

    پیش فرض



    ساعت حدود شش صبح در فرودگاه به همراه دو نفر از دوستانم منتظر اعلام پرواز بودیم .

    پسرکی حدودا هفت ساله جلو آمد و گفت :
    واکس می خواهی ؟
    کفشم واکس نیاز نداشت ، اما از روی دلسوزی گفتم :
    " بله ! "

    به چابکی یک جفت دمپایی جلوی پاهایم گذاشت و کفش ها را در آورد .
    به دقت گردگیری کرد ، قوطی واکسش را با دقت باز کرد
    بندهای کفش را در آورد تا کثیف نشود و آرام آرام شروع کرد کفش را به واکس آغشتن . . .
    آنقدر دقت داشت که گویی روی بوم رنگ روغن می مالد . با برس مویی شروع کرد به پرداخت کردن واکس .
    کفش ها برق افتاد . در آخر هم با یک پارچه ، حسابی کفش را صیقلی کرد .
    گفت : " مطمئن باش که نه جورابت و نه شلوارت واکسی نمی شود "

    در مدتی که کار می کرد با خودم فکر می کردم که این بچه با این سن کم ،
    در این ساعت صبح چقدر تلاش می کند .

    کارش که تمام شد ، کفش ها را بند کرد و جلوی پای من گذاشت . کفش ها را پوشیدم و بند ها را بستم . . .
    او هم وسایلش را جمع کرد و مودب ایستاد . . .
    گفتم : " چقدر تقدیم کنم ؟ ! "
    گفت : " امروز تو اولین مشتری من هستی ، هر چه بدهی خدا برکت ! "
    گفتم : " بگو چقدر ؟ ! "
    گفت : " تا به حال هیچ وقت به مشتری اول وقت قیمت نگفته ام "
    گفتم : " هر چه بدهم قبول است ؟ ! "
    گفت : " یا علی ! "

    با خودم فکر کردم که او را امتحان کنم . از جیبم یک پانصد تومانی در آوردم و به او دادم .
    شک نداشتم که با دیدن پانصد تومانی اعتراض خواهد کرد و من با این حرکت هوشمندانه
    به او درسی خواهم داد ؛ که دیگر نگوید هر چه دادی قبول !

    در کمال تعجب پول را گرفت و به پیشانی اش زد و توی جیبش گذاشت ، تشکر کرد و کیفش را برداشت که برود .
    سریع اسکناس ده هزار تومانی از جیب در آوردم که به او بدهم .
    گردن افراشته اش را به سمت بالا برگرداند و نگاهی به من انداخت و گفت :
    " من که گفتم هر چه دادی قبول ! "

    گفتم : " بله می دانم ، می خواستم امتحانت کنم ! "
    نگاهی بزرگوارانه به من انداخت ! زیر سنگینی نگاه نافذش له شدم ! ! !

    گفت : " تو ! ؟ تو می خواهی مرا امتحان کنی ؟ "
    واژه « تو » را چنان محکم بکار برد که از درون خرد شدم . رویش را برگرداند و رفت .
    هرچه اصرار کردم قبول نکرد که بیشتر بگیرد . بالاخره با وساطت دوستانم و با تقاضای آنان قبول کرد اما با اکراه !

    وقتی که می رفت از پشت سر ، شبیه مردی بود با قامتی افراشته ، دستانی ورزیده ، شانه هایی فراخ ،
    گام هایی استوار و اراده ای مستحکم . . .
    مردی که معنای سخاوت و بزرگواری را در عمل به من آموخت . جلوی دوستانم خجالت کشیده بودم .
    جلوی آن مرد کوچک ، جلوی خودم و جلوی خدا ! ! !




    دنیای آدم بزرگها خیلی زشته...

    تا لحظه ی مرگم هم..

    نمیخوام..

    "بزرگ................................بشم!!! "



  5. #5

    تاریخ عضویت
    May 2010
    سن
    32
    نوشته ها
    1,382
    پسندیده
    32

    [ مورد پسند: 105 بار در 104 پست ]

    پیش فرض


    پسر بچه سیزده ساله ای وارد داروخانه شد . به فروشنده گفت : لطفا یک جعبه قلیا برای شست و شو به من بدهید
    یک لحظه مکث کرد و پرسید : ممکنه از تلفن شما استفاده کنم ؟
    فروشنده جواب داد : این تلفن عمومی نیست ولی می توانی یک مکالمه کوتاه داشته باشی !

    پسر بچه تلفن را برداشت و شماره را گرفت : روز به خیر خانوم ، در رابطه با اون کار کوتاه کردن چمن های باغچه ،
    آیا ممکنه اون کار را به من واگذار کنید ؟ خانوم جواب داد : اوه من اون کار را به کس دیگه ای سپردم عزیزم .
    _ من حاضرم چمن ها را با نصف قیمتی که قراره به اون شخص بپردازید کوتاه کنم .

    فروشنده به صحبت های پسرک گوش سپرده بود .
    خانوم به پسر بچه گفت : نه عزیزم ترجیح میدم همه پول را بپردازم .
    پسرک نا امید نمی شد ، در ادامه به خانوم گفت : خانوم ، من حتی حاضرم پیاده رو و حیاط شما را مجانی جارو کنم
    مطمئن باشید که این کار را خوب انجام میدم و اونوقت شما تمیزترین حیات و باغچه را خواهید داشت
    _ پسرم من از کار ، کارگرم خودم کاملا راضیم .
    پسر گوشی را آرام سر جایش گذاشت .

    فروشنده داروخانه ، در حالی که کمی دلش سوخته بود و پشت کارش را ستایش می کرد ، گفت :
    پسر جون من یه کار خوب برات سراغ دارم ، تو نباید ناراحت باشی .
    _ آقا من ناراحت نیستم
    _ بسیار خوب فردا برای شروع کارت بیا
    _ اوه نه متشکرم آقا ، من نیازی به کار ندارم ، کارگر اون خانوم خود من هستم
    و قرار است همین امروز چمن های باغچه را کوتاه کنم ،
    من فقط می خواستم ببینم خانوم تا چه حد از من و کارم راضی است ؟!!








    دنیای آدم بزرگها خیلی زشته...

    تا لحظه ی مرگم هم..

    نمیخوام..

    "بزرگ................................بشم!!! "



  6. #6

    تاریخ عضویت
    May 2010
    سن
    32
    نوشته ها
    1,382
    پسندیده
    32

    [ مورد پسند: 105 بار در 104 پست ]

    پیش فرض


    روزی مردی برای خود خانه ای بزرگ و زیبا خرید ؛
    که حیاطی بزرگ ، با درختان میوه داشت
    در همسایگی او
    خانه ای قدیمی بود ؛ که صاحبی حسود داشت . . .

    این همسایه همیشه سعی می کرد ، اوقات او را تلخ کند
    و با گذاشتن زباله کنار خانه اش و ریختن آشغال آزارش می داد . . .

    یک روز صبح ، خوشحال از خواب برخواست
    و همین که به ایوان رفت ، دید یک سطل پر از زباله در ایوان است . . .
    سطل را تمیز کرد ، برق انداخت
    و آن را از میوه های تازه و رسیده حیاط خود پر کرد تا برای همسایه ببرد . . .

    وقتی همسایه صدای در زدن او را شنید ، خوشحال شد
    و پیش خود فکر کرد ، این بار دیگر برای دعوا آمده است . . .

    وقتی در را باز کرد ، مرد به او یک سطل پر از میوه های تازه و رسیده داد
    و گفت:

    " *
    هر کس آن چیزی را با دیگری قسمت می کند که از آن بیشتر دارد "



    M (38).jpg



    __________________________________________________ ________________

    * پ . ن : کاملا با این جمله موافقم .




    ویرایش توسط Dina : Wednesday 01 June 16 در ساعت 21:19



    دنیای آدم بزرگها خیلی زشته...

    تا لحظه ی مرگم هم..

    نمیخوام..

    "بزرگ................................بشم!!! "



  7. #7

    تاریخ عضویت
    May 2010
    سن
    32
    نوشته ها
    1,382
    پسندیده
    32

    [ مورد پسند: 105 بار در 104 پست ]

    پیش فرض



    معلم به بچه ها گفت :
    " توی یه کاغذ بنویسید به نظرتون شجاع ترین آدما کیان ؟ "

    یکی نوشته بود :
    " غواصی که بدون محافظ تو اقیانوس با کوسه ها شنا می کنه "

    یه نفر نوشته بود :
    " اونا که شب می تونن تو قبرستون بخوابن "

    یکی دیگه نوشته بود :
    " اونایی که تنها چادر می زنن تو جنگل و از حیووننا نمی ترسن "

    و ...

    هر کسی یک چیزی نوشته بود ، اما
    این کاغذ دست و دلش را لرزوند . . .
    توی اون کاغذ نوشته بود :

    "
    شجاع ترین آدما اونایی هستن که خجالت نمی کشن و دست پدر و مادرشون را می بوسن ، نه سنگ قبرشون را "

    قطره اشکی بر پهنای صورت معلم دوید ،
    به همراه زمزمه ای . . .

    " افسوس من هم شجاع نبودم . . . "





    دنیای آدم بزرگها خیلی زشته...

    تا لحظه ی مرگم هم..

    نمیخوام..

    "بزرگ................................بشم!!! "



  8. #8

    تاریخ عضویت
    May 2010
    سن
    32
    نوشته ها
    1,382
    پسندیده
    32

    [ مورد پسند: 105 بار در 104 پست ]

    پیش فرض

    شبی پسر کوچکی یک برگ کاغذ به مادرش داد .
    او با خط بچگانه نوشته بود :

    صورتحساب :

    کوتاه کردن چمن باغچه 5 دلار
    مراقبت از برادر کوچکم 3 دلار
    مرتب کردن اتاق خوابم 1 دلار
    بیرون بردن سطل زباله 2 دلار
    نمره ریاضی خوبی که امروز گرفتم 6 دلار
    جمع بدهی شما به من : 17 دلار

    مادر که به چشمان منتظر پسر نگاهی کرد ، چند لحظه خاطراتش را مرور کرد

    سپس قلم را برداشت و پشت برگه صورتحساب او این عبارات را نوشت :

    بابت سختی 9 ماه بارداری که در وجودم رشد کردی : هیچ
    بابت شب هایی که بر بالینت نشستم و برایت دعا کردم : هیچ
    بابت تمام زحمت هایی که در این چند سال کشیدم تا تو بزرگ شوی : هیچ
    بابت غذا ، نظافت تو و اسباب بازی هایت : هیچ
    و اگر تمام این ها را جمع بزنی خواهی دید که هزینه عشق واقعی من به تو هم هیچ است

    وقتی پسر آنچه را که مادرش نوشته بود ، خواند ؛
    چشمانش پر از اشک شد و در حالی که به چشمان مادرش نگاه می کرد ، گفت :

    مامان دوستت دارم

    آنگاه قلم را برداشت و زیر صورتحساب نوشت :

    قبلا به طور کامل پرداخت شده است ! ! !







    دنیای آدم بزرگها خیلی زشته...

    تا لحظه ی مرگم هم..

    نمیخوام..

    "بزرگ................................بشم!!! "



  9. #9

    تاریخ عضویت
    May 2010
    سن
    32
    نوشته ها
    1,382
    پسندیده
    32

    [ مورد پسند: 105 بار در 104 پست ]

    پیش فرض




    شیوانا از راهی می گذشت . پسر جوانی را دید با قیافه ای خاک آلوده و افسرده که آهسته قدم بر می داشت
    و گه گاه رو به آسمان می کرد و آه می کشید . شیوانا کنار جوان آمد و از او پرسید :
    « غمگین بودن حالت خوبی نیست . چرا این حالت را برگزیده ای ؟ »

    پسر جوان لبخند تلخی زد و گفت :
    « دلباخته دختری خوب و پسندیده شده ام .
    او هم به من دل بسته است اما هم پدر من و هم پدر آن دختر از هم زیاد خوششان نمی آید .
    امروز من دل به دریا زدم و در مقابل پدر خودم و پدر او با صدای بلند فریاد زدم
    که یا باید با ازدواج من با دختر مورد علاقه ام موافقت کنند یا اینکه من خودم را خواهم کشت ! »

    شیوانا لبخندی زد و گفت :
    « و آنها هم یکصدا گفتند که با گزینه دوم موافقت کردند
    و گفتند برو خودت را بکش چون با ازدواج شما دو نفر موافقت نمی کنند ! ؟ درست است ؟ »

    پسر آهی کشید و گفت :
    « بله ! الآن مانده ام چه کنم . از طرفی زیر حرفم نمی توانم بزنم
    و از طرف دیگر هم می دانم که خودکشی گناه است و فایده ای هم ندارد . اشتباه کارم کجا بود ! ؟ »

    شیوانا دستی بر شانه های جوان زد و گفت:
    « اشتباه تو در جمله ای بود که گفتی !
    وقتی انسان چیزی را از اعماق وجودش می خواهد دیگر مقابل این خواسته گزینه جایگزین و انتخاب دیگری مطرح نمی کند .
    او فقط یک انتخاب را می خواهد و هرگز هم از این انتخاب خود کوتاه نمی آید .
    تو باید می گفتی :
    " یا با ازدواج من با این دختر موافقت کنید و یا باز هم باید با این ازدواج موافق باشید .
    " »

    شیوانا این بار محکم بر شانه جوان کوبید و گفت :
    " همیشه در زندگی وقتی چیزی را طلب می کنی دیگر به سراغ « شاید و اگر و اما » نرو .
    هر وقت که در خواسته تو تردیدی ایجاد می شود و تو این تردید را با آوردن عبارت « یا این یا آن » بیان می کنی ،
    مخاطبین تو می فهمند که چیزی که می خواهی قابل معامله است
    و اگر برآوردن قسمت اول درخواست تو سخت و مشکل باشد ،
    بلافاصله به سراغ قسمت دوم آن می روند و تو هرگز نباید روی بعضی از خواسته های خود امکان معامله فراهم کنی !
    یاد بگیر که روی بعضی از آرزوهایت از عبارت «
    یا این یا باز هم این » استفاده کنی .
    مطمئن باش محبوب تو هم وقتی این جمله را می شنید بیشتر از جمله ای که گفتی خوشحال و مصمم می شد ! ! ! "











    دنیای آدم بزرگها خیلی زشته...

    تا لحظه ی مرگم هم..

    نمیخوام..

    "بزرگ................................بشم!!! "



  10. #10

    تاریخ عضویت
    May 2010
    سن
    32
    نوشته ها
    1,382
    پسندیده
    32

    [ مورد پسند: 105 بار در 104 پست ]

    پیش فرض





    مجلس میهمانی بود . . .

    پیرمردی از جایش بر خواست تا به بیرون برود ؛

    اما وقتی بلند شد عصای خویش را برعکس بر زمین نهاد
    و چون دسته عصا بر زمین بود تعادل کامل نداشت ؛

    دیگران فکر کردند که او چون پیر شده است
    دیگر حواس خویش را از دست داده و متوجه احوال خود نیست ؛

    و به همین خاطر صاحب خانه با حالتی که خالی از تمسخر نبود به وی گفت :

    پس چرا عصایت را برعکس گرفتی ؟ ! !

    پیرمرد آرام و متین پاسخ داد :

    زیرا انتهایش خاکی است ، می خواهم فرش خانه تان خاکی نشود . . .

    مواظب قضاوت هایمان باشیم



    دنیای آدم بزرگها خیلی زشته...

    تا لحظه ی مرگم هم..

    نمیخوام..

    "بزرگ................................بشم!!! "



صفحه 1 از 7 123 ... آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

موضوعات مشابه

  1. داستان ( كوتاه ) آموزنده
    توسط nema30mrs در انجمن شعر و داستان
    پاسخ: 2
    آخرين نوشته: Monday 13 September 10, 10:10
  2. بر وزن گلستان سعدی
    توسط پروان در انجمن طنــــز
    پاسخ: 1
    آخرين نوشته: Saturday 21 August 10, 07:19
  3. داستان کوتاه :
    توسط محمد سراج زاده در انجمن شعر و داستان
    پاسخ: 0
    آخرين نوشته: Monday 10 May 10, 11:42
  4. سخنانی ارزنده و آموزنده از استاد دکتر علی شریعتی درباره زن
    توسط محمد سراج زاده در انجمن سخنان بزرگان
    پاسخ: 0
    آخرين نوشته: Wednesday 28 April 10, 09:07
  5. استاندارد تعيين وزن مخصوص خاك در محل به روش مخروط ماسه
    توسط محمد مرادزاده در انجمن مقالات مهندسی عمران
    پاسخ: 0
    آخرين نوشته: Monday 14 September 09, 10:36

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •