صفحه 1 از 6 123 ... آخرینآخرین
( مشاهده پاسخ شماره 1 تا 10 / از مجموع 58 پاسخ )

موضوع: داستان های کوتاه و آموزنده

  1. #1

    تاریخ عضویت
    اردیبهشت ۱۳۸۹
    سن
    32
    نوشته ها
    1,294
    پسندیده
    29

    [ مورد پسند: 79 بار در 79 پست ]

    ghalb داستان های کوتاه و آموزنده



    زمانی که در یکی از اتاق های بیمارستان بستری شده بودم
    زن و شوهری در تخت رو به روی من مناقشه بی پایانی را ادامه می دادند..
    زن می خواست از بیمارستان مرخص شود و شوهرش می خواست او همان جا بماند..
    از حرف های پرستارها متوجه شدم که زن یک تومور دارد و حالش وخیم است..
    در بین مناقشه این دونفر کم کم با وضعیت زندگی آنها آشنا شدم..

    یک خانواده روستایی ساده بودند با دو بچه
    ؛ دختری که سال گذشته وارد دانشگاه شده
    و یک پسر که در دبیرستان درس می خواند و تمام ثروتشان یک مزرعه کوچک ، شش گوسفند و یک گاو است..
    در راهروی بیمارستان یک تلفن همگانی بود و هر شب مرد از این تلفن به خانه اش زنگ می زد ..
    صدای مرد خیلی بلند بود و با آن که در اتاق بیماران بسته بود ، اما صدایش به وضوح شنیده می شد..

    موضوع همیشگی مکالمه تلفنی مرد با پسرش هیچ فرقی نمی کرد :
    " گاو و کوسفندها را برای چرا بردید ؟ وقتی بیرون می روید ؛ یادتان نرود در خانه را ببندید.
    درسها چطور است؟ نگران ما نباشید . حال مادر دارد بهتر می شود . به زودی بر می گردیم . . "

    چند روز بعد ، پزشکها اتاق عمل را برای انجام عمل جراحی زن آماده کردند.
    زن پیش از آنکه وارد اتاق عمل شود ناگهان دست مرد را گرفت و در حالی که گریه می کرد گفت:
    " اگر برنگشتم ؛ مواظب خودت و بچه ها باش ! "

    مرد با لحنی مطمئن و دلداری دهنده حرفش را قطع کرد و گفت:
    " این قدر پرچانگی نکن ! "

    اما من احساس کردم که چهره اش کمی درهم رفت.بعد از گذشت ده ساعت ،
    پرستاران زن بی حس و حرکت را به اتاق رساندند..عمل جراحی با موفقیت انجام شده بود.
    مرد از خوشحالی سر از پا نمی شناخت و وقتی همه چیز رو به راه شد ،
    بیرون رفت و شب دیر وقت به بیمارستان برگشت .مرد آن شب مثل شب های گذشته به خانه زنگ نزد..
    فقط در کنار تخت همسرش نشست و غرق تماشای او شد که هنوز بی هوش بود.

    صبح روز بعد زن به هوش آمد. با آن که هنوز نمی توانست حرف بزند ، اما وضعیتش خوب بود.
    از اولین روزی که ماسک اکسیژن را برداشتند ، دوباره جر و بحث زن و شوهر شروع شد.
    زن می خواست مرخص بشود و مرد می خواست او همان جا بماند.
    همه چیز مثل گذشته ادامه پیدا کرد.
    هر شب ، مرد به خانه زنگ می زد . همان صدای بلند و همان حرف هایی که تکرار می شد.

    روزی در راهرو قدم می زدم . وقتی از کنار مرد می گذشتم ، داشت می گفت :
    " گاو و گوسفند ها چطورند؟ یادتان نرود به آنها برسید .حال مادر به زودی خوب می شودو ما بر می گردیم "
    نگاهم به او افتاد و ناگهان با تعجب دیدم که اصلا کارتی در داخل تلفن همگانی نیست..
    همچنان با تعجب به مرد روستایی نگاه می کردم که متوجه من شد ،
    در حالی که اشاره می کرد ساکت بمانم ، حرفش را ادامه داد تا اینکه مکالمه تمام شد..

    بعد آهسته به من گفت :
    " خواهش می کنم به همسرم چیزی نگو ! گاو و گوسفند ها را قبلا برای هزینه عمل جراحی فروخته ام .
    برای اینکه نگران آینده نشود وانمود می کنم که دارم با تلفن حرف می زنم . "

    در آن لحظه متوجه شدم که این تلفن های با صدای بلند برای خانه نبود !
    بلکه برای همسرش بود که بیمار روی تخت خوابیده بود ..

    از رفتار این زن و شوهر و عشق مخصوصی که بینشان بود ، تکان خوردم..
    عشق حقیقی که نیازی به بازی های رمانتیک و گل سرخ و سوگند خوردن
    و ابراز تعهد نداشت اما قلب دو نفر را گرم می کرد..




    سعید رضازاده (پنجشنبه ۰۷ مرداد ۹۵)



    دلبسته به سکه‌های قلک بودیم
    دنبال بهانه‌های کوچک بودیم

    رؤیای بزرگ‌تر شدن خوب نبود
    ای‌کاش تمام عمر کودک بودیم



  2. #2

    تاریخ عضویت
    اردیبهشت ۱۳۸۹
    سن
    32
    نوشته ها
    1,294
    پسندیده
    29

    [ مورد پسند: 79 بار در 79 پست ]

    پیش فرض


    یه روز داخل مترو صندلیم رو به یک پیرمرد نورانی دادم .
    در حقم دعا کرد و گفت :

    " جوان
    دعا می کنم پیر شی اما هیچ وقت نوبتی نشی . "

    سوال کردم :
    " حاجی نوبتی دیگه چیه ؟ "

    گفت :

    " فردا که از کار افتاده شدی و قدرت انجام کارهای عادی روزانه ات رو نداشتی ،
    بین بچه هات به خاطر نگهداریت دعوا نشه که امروز نوبت من نیست و نوبت تو هست "


    سعید رضازاده (پنجشنبه ۰۷ مرداد ۹۵)



    دلبسته به سکه‌های قلک بودیم
    دنبال بهانه‌های کوچک بودیم

    رؤیای بزرگ‌تر شدن خوب نبود
    ای‌کاش تمام عمر کودک بودیم



  3. #3

    تاریخ عضویت
    اردیبهشت ۱۳۸۹
    سن
    32
    نوشته ها
    1,294
    پسندیده
    29

    [ مورد پسند: 79 بار در 79 پست ]

    پیش فرض


    هشت سالم بود . یه روز از طرف مدرسه بردنمون کارخونه تولید بسکوییت .
    مارو به صف کردن و بردنمون تو کارخونه که خط تولید بسکوییت رو ببینیم .

    وقتی به قسمتی رسیدیم که دستگاه بسکوییت می داد بیرون ، خیلی از بچه ها از صف زدن بیرون
    و بسکوییت هایی که از دستگاه می زد بیرون رو برداشتن و خوردن .

    من رو حساب تربیتی که شده بودم می دونستم که اونا دارن کار اشتباه و زشتی می کننن .
    واسه همین تو صف موندم ، ولی آخرش اونا بسکوییت خورده بودن
    و منی که قواعد رو رعایت کرده بودم هیچی نصیبم نشده بود . .

    الان پنجاه سالمه .
    اون روز گذشت ولی تجربه اون روز بارها و بارها تو زنگیم تکرار شد .
    خیلی جاها سعی کردم که آدم باشم . یه سری چیزها را رعایت کنم .
    ولی در نهایت من چیزی ندارم و اونایی که واسه رسیدن به هدفشون خیلی چیزهارا زیر پا می گذارن ،
    از بسکوییت های توی دستشون لذت می برن . .

    از همون موقع تا الان یکی از سوالات بزرگ زندگیم این بوده و هست که
    خوب بودن و خوب موندن مهمتره یا رسیدن به بسکوییت های زندگی ؟
    اونم واسه مردمی که تو و شخصیتت را با بسکوییت های توی دستت می سنجند !!


    __________________________________________________ _____

    پ.ن : " سوالی که همیشه تو ذهن منم تکرار میشه "

    سعید رضازاده (پنجشنبه ۰۷ مرداد ۹۵)



    دلبسته به سکه‌های قلک بودیم
    دنبال بهانه‌های کوچک بودیم

    رؤیای بزرگ‌تر شدن خوب نبود
    ای‌کاش تمام عمر کودک بودیم



  4. #4

    تاریخ عضویت
    اردیبهشت ۱۳۸۹
    سن
    32
    نوشته ها
    1,294
    پسندیده
    29

    [ مورد پسند: 79 بار در 79 پست ]

    پیش فرض



    ساعت حدود شش صبح در فرودگاه به همراه دو نفر از دوستانم منتظر اعلام پرواز بودیم .

    پسرکی حدودا هفت ساله جلو آمد و گفت :
    واکس می خواهی ؟
    کفشم واکس نیاز نداشت ، اما از روی دلسوزی گفتم :
    " بله ! "

    به چابکی یک جفت دمپایی جلوی پاهایم گذاشت و کفش ها را در آورد .
    به دقت گردگیری کرد ، قوطی واکسش را با دقت باز کرد
    بندهای کفش را در آورد تا کثیف نشود و آرام آرام شروع کرد کفش را به واکس آغشتن . . .
    آنقدر دقت داشت که گویی روی بوم رنگ روغن می مالد . با برس مویی شروع کرد به پرداخت کردن واکس .
    کفش ها برق افتاد . در آخر هم با یک پارچه ، حسابی کفش را صیقلی کرد .
    گفت : " مطمئن باش که نه جورابت و نه شلوارت واکسی نمی شود "

    در مدتی که کار می کرد با خودم فکر می کردم که این بچه با این سن کم ،
    در این ساعت صبح چقدر تلاش می کند .

    کارش که تمام شد ، کفش ها را بند کرد و جلوی پای من گذاشت . کفش ها را پوشیدم و بند ها را بستم . . .
    او هم وسایلش را جمع کرد و مودب ایستاد . . .
    گفتم : " چقدر تقدیم کنم ؟ ! "
    گفت : " امروز تو اولین مشتری من هستی ، هر چه بدهی خدا برکت ! "
    گفتم : " بگو چقدر ؟ ! "
    گفت : " تا به حال هیچ وقت به مشتری اول وقت قیمت نگفته ام "
    گفتم : " هر چه بدهم قبول است ؟ ! "
    گفت : " یا علی ! "

    با خودم فکر کردم که او را امتحان کنم . از جیبم یک پانصد تومانی در آوردم و به او دادم .
    شک نداشتم که با دیدن پانصد تومانی اعتراض خواهد کرد و من با این حرکت هوشمندانه
    به او درسی خواهم داد ؛ که دیگر نگوید هر چه دادی قبول !

    در کمال تعجب پول را گرفت و به پیشانی اش زد و توی جیبش گذاشت ، تشکر کرد و کیفش را برداشت که برود .
    سریع اسکناس ده هزار تومانی از جیب در آوردم که به او بدهم .
    گردن افراشته اش را به سمت بالا برگرداند و نگاهی به من انداخت و گفت :
    " من که گفتم هر چه دادی قبول ! "

    گفتم : " بله می دانم ، می خواستم امتحانت کنم ! "
    نگاهی بزرگوارانه به من انداخت ! زیر سنگینی نگاه نافذش له شدم ! ! !

    گفت : " تو ! ؟ تو می خواهی مرا امتحان کنی ؟ "
    واژه « تو » را چنان محکم بکار برد که از درون خرد شدم . رویش را برگرداند و رفت .
    هرچه اصرار کردم قبول نکرد که بیشتر بگیرد . بالاخره با وساطت دوستانم و با تقاضای آنان قبول کرد اما با اکراه !

    وقتی که می رفت از پشت سر ، شبیه مردی بود با قامتی افراشته ، دستانی ورزیده ، شانه هایی فراخ ،
    گام هایی استوار و اراده ای مستحکم . . .
    مردی که معنای سخاوت و بزرگواری را در عمل به من آموخت . جلوی دوستانم خجالت کشیده بودم .
    جلوی آن مرد کوچک ، جلوی خودم و جلوی خدا ! ! !




    دلبسته به سکه‌های قلک بودیم
    دنبال بهانه‌های کوچک بودیم

    رؤیای بزرگ‌تر شدن خوب نبود
    ای‌کاش تمام عمر کودک بودیم



  5. #5

    تاریخ عضویت
    اردیبهشت ۱۳۸۹
    سن
    32
    نوشته ها
    1,294
    پسندیده
    29

    [ مورد پسند: 79 بار در 79 پست ]

    پیش فرض


    پسر بچه سیزده ساله ای وارد داروخانه شد . به فروشنده گفت : لطفا یک جعبه قلیا برای شست و شو به من بدهید
    یک لحظه مکث کرد و پرسید : ممکنه از تلفن شما استفاده کنم ؟
    فروشنده جواب داد : این تلفن عمومی نیست ولی می توانی یک مکالمه کوتاه داشته باشی !

    پسر بچه تلفن را برداشت و شماره را گرفت : روز به خیر خانوم ، در رابطه با اون کار کوتاه کردن چمن های باغچه ،
    آیا ممکنه اون کار را به من واگذار کنید ؟ خانوم جواب داد : اوه من اون کار را به کس دیگه ای سپردم عزیزم .
    _ من حاضرم چمن ها را با نصف قیمتی که قراره به اون شخص بپردازید کوتاه کنم .

    فروشنده به صحبت های پسرک گوش سپرده بود .
    خانوم به پسر بچه گفت : نه عزیزم ترجیح میدم همه پول را بپردازم .
    پسرک نا امید نمی شد ، در ادامه به خانوم گفت : خانوم ، من حتی حاضرم پیاده رو و حیاط شما را مجانی جارو کنم
    مطمئن باشید که این کار را خوب انجام میدم و اونوقت شما تمیزترین حیات و باغچه را خواهید داشت
    _ پسرم من از کار ، کارگرم خودم کاملا راضیم .
    پسر گوشی را آرام سر جایش گذاشت .

    فروشنده داروخانه ، در حالی که کمی دلش سوخته بود و پشت کارش را ستایش می کرد ، گفت :
    پسر جون من یه کار خوب برات سراغ دارم ، تو نباید ناراحت باشی .
    _ آقا من ناراحت نیستم
    _ بسیار خوب فردا برای شروع کارت بیا
    _ اوه نه متشکرم آقا ، من نیازی به کار ندارم ، کارگر اون خانوم خود من هستم
    و قرار است همین امروز چمن های باغچه را کوتاه کنم ،
    من فقط می خواستم ببینم خانوم تا چه حد از من و کارم راضی است ؟!!








    دلبسته به سکه‌های قلک بودیم
    دنبال بهانه‌های کوچک بودیم

    رؤیای بزرگ‌تر شدن خوب نبود
    ای‌کاش تمام عمر کودک بودیم



  6. #6

    تاریخ عضویت
    اردیبهشت ۱۳۸۹
    سن
    32
    نوشته ها
    1,294
    پسندیده
    29

    [ مورد پسند: 79 بار در 79 پست ]

    پیش فرض


    روزی مردی برای خود خانه ای بزرگ و زیبا خرید ؛
    که حیاطی بزرگ ، با درختان میوه داشت
    در همسایگی او
    خانه ای قدیمی بود ؛ که صاحبی حسود داشت . . .

    این همسایه همیشه سعی می کرد ، اوقات او را تلخ کند
    و با گذاشتن زباله کنار خانه اش و ریختن آشغال آزارش می داد . . .

    یک روز صبح ، خوشحال از خواب برخواست
    و همین که به ایوان رفت ، دید یک سطل پر از زباله در ایوان است . . .
    سطل را تمیز کرد ، برق انداخت
    و آن را از میوه های تازه و رسیده حیاط خود پر کرد تا برای همسایه ببرد . . .

    وقتی همسایه صدای در زدن او را شنید ، خوشحال شد
    و پیش خود فکر کرد ، این بار دیگر برای دعوا آمده است . . .

    وقتی در را باز کرد ، مرد به او یک سطل پر از میوه های تازه و رسیده داد
    و گفت:

    " *
    هر کس آن چیزی را با دیگری قسمت می کند که از آن بیشتر دارد "



    M (38).jpg



    __________________________________________________ ________________

    * پ . ن : کاملا با این جمله موافقم .




    ویرایش توسط Dina : چهارشنبه ۱۲ خرداد ۹۵ در ساعت ۲۱:۴۹



    دلبسته به سکه‌های قلک بودیم
    دنبال بهانه‌های کوچک بودیم

    رؤیای بزرگ‌تر شدن خوب نبود
    ای‌کاش تمام عمر کودک بودیم



  7. #7

    تاریخ عضویت
    اردیبهشت ۱۳۸۹
    سن
    32
    نوشته ها
    1,294
    پسندیده
    29

    [ مورد پسند: 79 بار در 79 پست ]

    پیش فرض



    معلم به بچه ها گفت :
    " توی یه کاغذ بنویسید به نظرتون شجاع ترین آدما کیان ؟ "

    یکی نوشته بود :
    " غواصی که بدون محافظ تو اقیانوس با کوسه ها شنا می کنه "

    یه نفر نوشته بود :
    " اونا که شب می تونن تو قبرستون بخوابن "

    یکی دیگه نوشته بود :
    " اونایی که تنها چادر می زنن تو جنگل و از حیووننا نمی ترسن "

    و ...

    هر کسی یک چیزی نوشته بود ، اما
    این کاغذ دست و دلش را لرزوند . . .
    توی اون کاغذ نوشته بود :

    "
    شجاع ترین آدما اونایی هستن که خجالت نمی کشن و دست پدر و مادرشون را می بوسن ، نه سنگ قبرشون را "

    قطره اشکی بر پهنای صورت معلم دوید ،
    به همراه زمزمه ای . . .

    " افسوس من هم شجاع نبودم . . . "





    دلبسته به سکه‌های قلک بودیم
    دنبال بهانه‌های کوچک بودیم

    رؤیای بزرگ‌تر شدن خوب نبود
    ای‌کاش تمام عمر کودک بودیم



  8. #8

    تاریخ عضویت
    اردیبهشت ۱۳۸۹
    سن
    32
    نوشته ها
    1,294
    پسندیده
    29

    [ مورد پسند: 79 بار در 79 پست ]

    پیش فرض

    شبی پسر کوچکی یک برگ کاغذ به مادرش داد .
    او با خط بچگانه نوشته بود :

    صورتحساب :

    کوتاه کردن چمن باغچه 5 دلار
    مراقبت از برادر کوچکم 3 دلار
    مرتب کردن اتاق خوابم 1 دلار
    بیرون بردن سطل زباله 2 دلار
    نمره ریاضی خوبی که امروز گرفتم 6 دلار
    جمع بدهی شما به من : 17 دلار

    مادر که به چشمان منتظر پسر نگاهی کرد ، چند لحظه خاطراتش را مرور کرد

    سپس قلم را برداشت و پشت برگه صورتحساب او این عبارات را نوشت :

    بابت سختی 9 ماه بارداری که در وجودم رشد کردی : هیچ
    بابت شب هایی که بر بالینت نشستم و برایت دعا کردم : هیچ
    بابت تمام زحمت هایی که در این چند سال کشیدم تا تو بزرگ شوی : هیچ
    بابت غذا ، نظافت تو و اسباب بازی هایت : هیچ
    و اگر تمام این ها را جمع بزنی خواهی دید که هزینه عشق واقعی من به تو هم هیچ است

    وقتی پسر آنچه را که مادرش نوشته بود ، خواند ؛
    چشمانش پر از اشک شد و در حالی که به چشمان مادرش نگاه می کرد ، گفت :

    مامان دوستت دارم

    آنگاه قلم را برداشت و زیر صورتحساب نوشت :

    قبلا به طور کامل پرداخت شده است ! ! !







    دلبسته به سکه‌های قلک بودیم
    دنبال بهانه‌های کوچک بودیم

    رؤیای بزرگ‌تر شدن خوب نبود
    ای‌کاش تمام عمر کودک بودیم



  9. #9

    تاریخ عضویت
    اردیبهشت ۱۳۸۹
    سن
    32
    نوشته ها
    1,294
    پسندیده
    29

    [ مورد پسند: 79 بار در 79 پست ]

    پیش فرض




    شیوانا از راهی می گذشت . پسر جوانی را دید با قیافه ای خاک آلوده و افسرده که آهسته قدم بر می داشت
    و گه گاه رو به آسمان می کرد و آه می کشید . شیوانا کنار جوان آمد و از او پرسید :
    « غمگین بودن حالت خوبی نیست . چرا این حالت را برگزیده ای ؟ »

    پسر جوان لبخند تلخی زد و گفت :
    « دلباخته دختری خوب و پسندیده شده ام .
    او هم به من دل بسته است اما هم پدر من و هم پدر آن دختر از هم زیاد خوششان نمی آید .
    امروز من دل به دریا زدم و در مقابل پدر خودم و پدر او با صدای بلند فریاد زدم
    که یا باید با ازدواج من با دختر مورد علاقه ام موافقت کنند یا اینکه من خودم را خواهم کشت ! »

    شیوانا لبخندی زد و گفت :
    « و آنها هم یکصدا گفتند که با گزینه دوم موافقت کردند
    و گفتند برو خودت را بکش چون با ازدواج شما دو نفر موافقت نمی کنند ! ؟ درست است ؟ »

    پسر آهی کشید و گفت :
    « بله ! الآن مانده ام چه کنم . از طرفی زیر حرفم نمی توانم بزنم
    و از طرف دیگر هم می دانم که خودکشی گناه است و فایده ای هم ندارد . اشتباه کارم کجا بود ! ؟ »

    شیوانا دستی بر شانه های جوان زد و گفت:
    « اشتباه تو در جمله ای بود که گفتی !
    وقتی انسان چیزی را از اعماق وجودش می خواهد دیگر مقابل این خواسته گزینه جایگزین و انتخاب دیگری مطرح نمی کند .
    او فقط یک انتخاب را می خواهد و هرگز هم از این انتخاب خود کوتاه نمی آید .
    تو باید می گفتی :
    " یا با ازدواج من با این دختر موافقت کنید و یا باز هم باید با این ازدواج موافق باشید .
    " »

    شیوانا این بار محکم بر شانه جوان کوبید و گفت :
    " همیشه در زندگی وقتی چیزی را طلب می کنی دیگر به سراغ « شاید و اگر و اما » نرو .
    هر وقت که در خواسته تو تردیدی ایجاد می شود و تو این تردید را با آوردن عبارت « یا این یا آن » بیان می کنی ،
    مخاطبین تو می فهمند که چیزی که می خواهی قابل معامله است
    و اگر برآوردن قسمت اول درخواست تو سخت و مشکل باشد ،
    بلافاصله به سراغ قسمت دوم آن می روند و تو هرگز نباید روی بعضی از خواسته های خود امکان معامله فراهم کنی !
    یاد بگیر که روی بعضی از آرزوهایت از عبارت «
    یا این یا باز هم این » استفاده کنی .
    مطمئن باش محبوب تو هم وقتی این جمله را می شنید بیشتر از جمله ای که گفتی خوشحال و مصمم می شد ! ! ! "











    دلبسته به سکه‌های قلک بودیم
    دنبال بهانه‌های کوچک بودیم

    رؤیای بزرگ‌تر شدن خوب نبود
    ای‌کاش تمام عمر کودک بودیم



  10. #10

    تاریخ عضویت
    اردیبهشت ۱۳۸۹
    سن
    32
    نوشته ها
    1,294
    پسندیده
    29

    [ مورد پسند: 79 بار در 79 پست ]

    پیش فرض





    مجلس میهمانی بود . . .

    پیرمردی از جایش بر خواست تا به بیرون برود ؛

    اما وقتی بلند شد عصای خویش را برعکس بر زمین نهاد
    و چون دسته عصا بر زمین بود تعادل کامل نداشت ؛

    دیگران فکر کردند که او چون پیر شده است
    دیگر حواس خویش را از دست داده و متوجه احوال خود نیست ؛

    و به همین خاطر صاحب خانه با حالتی که خالی از تمسخر نبود به وی گفت :

    پس چرا عصایت را برعکس گرفتی ؟ ! !

    پیرمرد آرام و متین پاسخ داد :

    زیرا انتهایش خاکی است ، می خواهم فرش خانه تان خاکی نشود . . .

    مواظب قضاوت هایمان باشیم



    دلبسته به سکه‌های قلک بودیم
    دنبال بهانه‌های کوچک بودیم

    رؤیای بزرگ‌تر شدن خوب نبود
    ای‌کاش تمام عمر کودک بودیم



صفحه 1 از 6 123 ... آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

موضوعات مشابه

  1. داستان ( كوتاه ) آموزنده
    توسط nema30mrs در انجمن شعر و داستان
    پاسخ: 2
    آخرين نوشته: دوشنبه ۲۲ شهریور ۸۹, ۱۰:۴۰
  2. بر وزن گلستان سعدی
    توسط پروان در انجمن طنــــز
    پاسخ: 1
    آخرين نوشته: شنبه ۳۰ مرداد ۸۹, ۰۷:۴۹
  3. داستان کوتاه :
    توسط محمد سراج زاده در انجمن شعر و داستان
    پاسخ: 0
    آخرين نوشته: دوشنبه ۲۰ اردیبهشت ۸۹, ۱۲:۱۲
  4. سخنانی ارزنده و آموزنده از استاد دکتر علی شریعتی درباره زن
    توسط محمد سراج زاده در انجمن سخنان بزرگان
    پاسخ: 0
    آخرين نوشته: چهارشنبه ۰۸ اردیبهشت ۸۹, ۰۹:۳۷
  5. استاندارد تعيين وزن مخصوص خاك در محل به روش مخروط ماسه
    توسط محمد مرادزاده در انجمن مقالات مهندسی عمران
    پاسخ: 0
    آخرين نوشته: دوشنبه ۲۳ شهریور ۸۸, ۱۱:۰۶

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •