( مشاهده پاسخ شماره 1 تا 2 / از مجموع 2 پاسخ )

موضوع: عشق دوران کودکی

  1. #1
    sarina
    Guest

    ghalb عشق دوران کودکی

    ان روزها..ان وقت هایی که شش سالم بود با پسر همسایه مان امید که ۱۰ سال داشت به کلاس سفالگری و نقاشی می رفتیم..و عصرها هم در کوچه دوچرخه سواری میکردیم و در میان بچه ها تنها او بود که به دوچرخه ام را به خاطر داشتن چرخهای کمکی نمی خندید..

    تا جای که به یاد دارم تنها همصحبت و همبازی اش من بودم..من هم همینطور..هردو هم را خیلی زیاد دوست داشتیم انقدر که اگر او مریض میشد و به کلاس نمیرفت من هم نمیرفتم..
    همیشه خوراکی هایم را به او میدادم..و او برایم نقاشی میکشید..برایم هدیه می اورد..گاهی یک تیله ی کوچک..گاهی عکس پوستهای ادامس بادکنکی..گاهی یک دکمه ی شبرنگ..
    چه دوست داشتن پاک و صادقانه ای!!
    رها از هرگونه دورنگی و ریاو شعارو دروغ و خیانت..عاری از هرگونه حس تملک خودخواهی لذت و هوس...
    حتی ان زمان من فرق میان دختران و پسران را به خوبی نمیدانستم فکر میکردم پسرها هیچ گا موهایشان را بلند نمیکنند و خرگوشی نمیبندندو هیچگاه هم سارافون یا دامن نمیپوشند همین!!
    الاکلنگ سوار میشدیم و او همیشه مرا بالا نگه میداشت انقدر که گریه ام میگرفت و او سریع عذر خواهی میکردو من هم سریع می بخشیدمش و اشکهایم را پاک میکرد و هر روز این ماجرا تکرار میشد..
    گاهی میان بازی می پرسید چندتا دوستم داری؟ و من با سر و دهان کاکائویی میخندیدم . و هر ده تا انگشتم را می اوردم جلوی صورتش و داد میزدم ۱۰ تا!!
    او هم میخندید و میگفت باشد من هم ۱۰ تا!!
    نمیدانم شاید چون فقط۱۰ تا انگشت داشتم و نهایت هر چیز را ۱۰ تا میدیدم شاید هم چون فقط تا ۱۰ را مرتب می توانستم بشمارم..نمیدانم اما میدانم در دنیای کودکانه ام ۱۰ نهایت همه چیز بود..
    اما دیروز برای اولین بار ارزش بی نهایت و عظمت و شکوه همان ۱۰ تا کودکی را با تمام وجود حس کردم..
    چه عشقی..چه صداقتی!! کاش هیچ گاه بزرگ نمیشدیم..و کاش هیچگاه بلوغ مزه ی عشق ها را با هوس و لذتهایش نمی امیخت..
    روزها گذشت و پدرش منتقل شهر دیگری شد..گریه میکردیم..هردویمان...
    بعد از ان روز دوشب تب کردم..و دیگر به کلاس نرفتم..
    دیروز در دانشگاه وقتی برای خواندن نمرات برد به طبقه ی پایین می امدم..دوستم به طرفم امد و گفت..تو اون پسره رو می شناسی..از صبح داره پرس و جو میکنه و دنبالت میگرده..
    به جوانی که از من فاصله ی نه چندان دوری نداشت نگاه کردم..نیمرخ نه چندان جالبی داشت..موهایش را سوزنی شکل با ژل به سمت بالا حالت داده بود و ته ریش ملایمی صورتش را نما داده بود..و با یکی از دختر های سال اولی گرم گرفته بودبا دخترک دست داد و خدا حافظی کرد که به سمت دوستم برگشت..و بعد به من که کنارش بودم نگاه کرد..در ذهنش چیزی را مرور میکرد و لبخند میزد. و با هیجان.جلو امد نام و فامیلم را پرسید و گفت..راستش اسمت را اتفاقی روی برد دیدم..گرچه یکی دوباری گذرا دیده بودمت و اصلا به نظرم اشنا نبودی اما الان که میبینم هیچ فرقی نکردی..دختر!! لپهای سرخ همیشه خشکی کرده ات...چشمهایت نگاهت و اینکه هر لحظه منتظرم تا گریه ات بگیرد!!!
    لبخند زدم ..گفت..امیدم بابا همسایتون ..کوچه ی نیلوفر ..کلاس هنر های تجسمی رسولی!
    گفتم اره شناختم ..اما تو خیلی فرق کردی به جز چشمهایت..خوبی؟
    هردومون ساکت شدیم و به عشق دوران کودکیمان می اندیشیدیم..
    با شیطنت خاصی لبخند زد و به صورتم نگاه کرد و خیلی ارام و که به زحمت شنیده می شدو گفت : خب حالا چندتا دوستم داری؟
    اولش کمی جا خوردم مکث کردم و با صدایی ارامتر گفتم ..به اندازه ی همان ۱۰ تای بچگی!
    بلند بلند خندید ..دو سه نفر از همکلاسیهایم چپ چپ نگاهم میکردند..از رفتار بی ملاحظه اش خوشم نیامد.. و گفت: اما من به اندازه ی تمام دنیا خوبه؟
    چیزی نگفتم..چه قدر مضحک به نظرم می امد..
    گفت باورت نمیشه اما من هنوز هم در خلوت و رویا های شبا نه ام به ان دوران به تو به خودم..فکر میکردم حتی فکرش را هم نمیکردم دوباره ببینمت..
    همان دختری که چند لحظه ی پیش با او بود با عصبانیت نگاهمان میکرد و با اضطراب قدم میزد..گفتم دوستت منتظرت است کاش برایش تو ضیح میدادی اینطوری بهتر بود...
    با ناراحتی برگشت نگاهش کرد و کفت..ام..چیزه..همین جا باش برمیگردم..باشه نری ها!!
    به سمت دخترک رفت..ساعت را نگاه کردم و با دوستم به سمت کلاس رفتیم از کنارشان گذشتیم به دخترک میگفت: "این چه حرفیه عزیزم من یک دنیا دوستت دارم"
    بعد فهمیدم هرچه بزرگتر میشویم دنیایمان کوچکتر میشود..کاش حرمت و نهایت عشق ها به اندازه ی همان عظمت و صداقت و پاکی و نهایت عدد ۱۰ کودکی می ماند ..
    اما من هنوز ان امید ۱۰ ساله را به اندازه ی تمام حرمت همان ۱۰ تای بچگی دوستش دارم ..با تمام وجودم..

  2. #2
    داره خودمونی میشه
    تاریخ عضویت
    August 2010
    رشته
    عمران
    سن
    32
    نوشته ها
    43
    پسندیده
    0

    [ مورد پسند: 1 بار در 1 پست ]

    پیش فرض

    سارینا خیلی قشنگ بود.دستت طلا

    بگذار سرنوشت هر راهی که میخواهد برود،راه ه من جداست
    بگذار این ابرها تا میتوانند ببارند...
    چتر من خداست

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

موضوعات مشابه

  1. پاسخ: 0
    آخرين نوشته: Sunday 01 August 10, 00:38
  2. رشد دندان در دوران بچگی
    توسط ابراهیم شبانکاره در انجمن گالری تصاویر
    پاسخ: 0
    آخرين نوشته: Tuesday 13 July 10, 01:29
  3. دوران بچگی و................
    توسط پروان در انجمن سایر موضوعات
    پاسخ: 77
    آخرين نوشته: Thursday 20 May 10, 20:30
  4. پاسخ: 1
    آخرين نوشته: Sunday 13 December 09, 01:18
  5. پاسخ: 0
    آخرين نوشته: Tuesday 06 October 09, 19:06

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •