( مشاهده پاسخ شماره 1 تا 3 / از مجموع 3 پاسخ )

موضوع: یپیشینه ی ضرب المثل ها

  1. #1

    تاریخ عضویت
    May 2010
    سن
    32
    نوشته ها
    1,374
    پسندیده
    32

    [ مورد پسند: 105 بار در 104 پست ]

    Smile یپیشینه ی ضرب المثل ها









    نقل است که شیخ الرئیس ابوعلی سینا وقتی از سفرش به جایی رسید
    اسب را بر درختی بست و کاه پیش او ریخت
    و سفره پیش خود نهاد تا چیزی بخورد .
    روستاییه خر سوار آنجا رسید .
    از خرش فرود آمد
    و خر خود را در پهلوی اسب ابوعلی سینا بست تا در خوردن کاه شریک او شود
    و خود رو به شیخ نهاد تا بر سفره نشیند .

    شیخ گفت :
    خر را پهلوی اسب من مبند که همین دم لگد زند و پایش بشکند .

    روستایی آن سخن نشنید با شیخ به نان خوردن مشغول گشت .
    ناگاه اسب لگدی زد .
    روستایی گفت :
    اسب تو خر مرا لنگ کرد .
    شیخ ساکت شد و خود را لال ظاهر نمود .
    روستایی او را کشان کشان نزد قاضی برد .
    قاضی از حال سوال کرد .
    شیخ هم چنان خاموش بود .
    قاضی به روستایی گفت :
    این مرد لال است .........؟
    روستایی گفت :
    این لال نیست بلکه خود را لال ظاهر ساخته تا اینکه تاوان خر مرا ندهد
    پیش از اینکه با من سخن گفته ......

    قاضی پرسید :
    با تو سخن گفت .......؟

    او جواب داد که :
    گفت خر را پهلوی اسب من نبند که لگد بزند و پایش بشکند.......
    قاضی خندید و بر دانش شیخ آفرین گفت.

    شیخ پاسخی گفت که زان پس درزبان پارسی مثل گشت:
    "جواب ابلهان خاموشی ست"

    منبع: " امثال و حکم-علی اکبر دهخدا"







    دنیای آدم بزرگها خیلی زشته...

    تا لحظه ی مرگم هم..

    نمیخوام..

    "بزرگ................................بشم!!! "



  2. #2

    تاریخ عضویت
    May 2010
    سن
    32
    نوشته ها
    1,374
    پسندیده
    32

    [ مورد پسند: 105 بار در 104 پست ]

    پیش فرض







    نقل است
    ساربانی در آخر عمر خود،
    شترش را صدا می‎زند و به دلیل اذیت و آزاری که بر شترش روا داشته
    از شتر حلالیت می طلبد.
    یکایک آزار و اذیت‎هایی که بر شتر بیچاره روا داشته را نام می‎برد
    از جمله؛ زدن شتر با تازیانه، آب ندادن، غدا ندادن، بار اضافه و...
    همه را بر می‎شمرد و می‎پرسد آیا با این وجود مرا حلال می‎کنی؟

    شتر در جواب می‎گوید همه اینها را که گفتی حلال می‎کنم،
    اما یک‎بار با من کاری کردی که هرگز نمی‎توانم از تو درگذرم و تو را ببخشم.

    ساربان پرسید آن چه کاری بود؟

    شتر جواب داد یک بار افسار مرا به دُم یک خر بستی،
    من اگر تو را بخاطر همه آزارها و اذیت‎ها ببخشم بخاطر این تحقیر هرگز تو را نخواهم بخشید!

    ضرب‎المثل معروف
    "افسار شتر بر دم خر بستن"
    اشاره به سپردن عنان کار به افراد نالایق دارد
    و اینکه افرادی نالایق بدون داشتن تخصص، تحصیلات، تجربه،
    شایستگی و شرایط متصدی پست و مقامی شوند

    حکایتی آشنا!!!!








    دنیای آدم بزرگها خیلی زشته...

    تا لحظه ی مرگم هم..

    نمیخوام..

    "بزرگ................................بشم!!! "



  3. #3

    تاریخ عضویت
    May 2010
    سن
    32
    نوشته ها
    1,374
    پسندیده
    32

    [ مورد پسند: 105 بار در 104 پست ]

    پیش فرض







    کوه به کوه نمي رسد، اما آدم به آدم مي رسد.

    در دامنه دو کوه بلند، دو آبادي بود که يکي «بالاکوه» و ديگري «پايين کوه» نام داشت؛
    چشمه اي پر آب و خنک از دل کوه مي جوشيد و از آبادي بالاکوه مي گذشت
    و به آبادي پايين کوه مي رسيد.
    اين چشمه زمين هاي هر دو آبادي را سيراب مي کرد.
    روزي ارباب بالا کوه به فکر افتاد که زمين هاي پايين کوه را صاحب شود.
    پس به اهالي بالاکوه رو کرد و گفت:
    «چشمه آب در آبادي ماست، چرا بايد آب را مجاني به پايين کوهي ها بدهيم؟
    از امروز آب چشمه را بر ده پايين کوه مي بنديم.»
    يکي دو روز گذشت و مردم پايين کوه از فکر شوم ارباب مطّلع شدند
    و همراه کدخدايشان به طرف بالا کوه به راه افتادند
    و التماس کردند که آب را برايشان باز کند.
    اما ارباب پيشنهاد کرد که يا رعيت او شوند يا تا ابد بي آب خواهند ماند و گفت:
    «بالاکوه مثل ارباب است و پايين کوه مثل رعيت.
    اين دو کوه هرگز به هم نمي رسند.
    من ارباب هستم و شما رعيت!»

    اين پيشنهاد براي مردم پايين کوه سخت بود و قبول نکردند.
    چند روز گذشت تا اينکه کدخداي پايين ده فکري به ذهنش رسيد
    و به مردم گفت: بيل و کلنگ تان را برداريد تا چندين چاه حفر کنيم و قنات درست کنيم.
    بعد از چند مدت قنات ها آماده شد
    و مردم پايين کوه دوباره آب را به مزارع و کشتزارهايشان روانه ساختند.
    زدن قنات ها باعث شد که چشمه بالاکوه خشک شود.

    اين خبر به گوش ارباب بالاکوه رسيد و ناراحت شد
    اما چاره اي جز تسليم شدن نداشت؛
    به همين خاطر به سوي پايين کوه رفت
    و با التماس به آنها گفت:
    «شما با اين کارتان چشمه ما را خشکانديد،
    اگر ممکن است سر يکي از قنات ها را به طرف ده ما برگردانيد.»
    کدخدا با لبخند گفت:
    «اولاً؛ آب از پايين به بالا نمي رود، بعد هم يادت هست که گفتي:
    کوه به کوه نمي رسد.
    تو درست گفتي:
    کوه به کوه نمي رسد، اما آدم به آدم مي رسد.»








    دنیای آدم بزرگها خیلی زشته...

    تا لحظه ی مرگم هم..

    نمیخوام..

    "بزرگ................................بشم!!! "



اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •