صفحه 1 از 23 12311 ... آخرینآخرین
( مشاهده پاسخ شماره 1 تا 10 / از مجموع 228 پاسخ )

موضوع: روزانه های دانشجوی تنبل

  1. #1

    تاریخ عضویت
    April 2010
    نوشته ها
    781
    پسندیده
    14

    [ مورد پسند: 17 بار در 16 پست ]

    پیش فرض روزانه های دانشجوی تنبل

    سبز ترین و خالصانه ترین احساساتم رو تو قلبم جمع میکنم و به همیگی سلام میکنم

    سریع میرم سر اصل مطلب میدونید چیه...خیلی وقت بود دلم میخواست همچین تاپیکی رو بذارم،اما یه جورایی روم نمیشد،فکر میکردم چی بنویسم که جالب باشه
    اما امروز دل به دریا زدم،من همیشه این دوروبر،نزدیکتون بودم،نمیدونم چرا!با اینکه پرحرفماینجا کم حرف میشم
    بازم دارم حاشیه میرم...
    دوستان،میخوام تا جایی که برام امکان داره هر روز روزانه هامو بنویسم براتون،من سالهاست اینکارو میکنم،اما تنها خواننده اونها خودم بودم،اما همیشه دوست داشتم چاپشون کنم،هرچند میدونم قابل این کارا نیستن...
    اما با خبر کردن دیگران از حس های درونیم،همیشه جزو دغدغه هام بوده و هست،کما اینکه بعد از جریانات سیاسی اخیر،بیشتر اینکارو میکنم و سعی میکنم در جهت آگاهی دیگران به کار بگیرمش
    البته قبل از هرچیز از مدیر سایت اجازه میگیرماجازه؟؟؟

    دوستان،از امروز دوست دارم اگر قابل میدونید و میایید اینجا،اگر نوشته منو خوندید،نظر بدید،احساستون رو بگید،اگر افکار مشابه داشتید دریغ نکنید،این تاپیک برای همه ماست
    و البته اگر وقت نداشتین،قلب و بوس و عینک و از این چیزا هم پذیرفته میشود نقد

    با اجازه....ما اومدیم

  2. #2

    تاریخ عضویت
    July 2009
    رشته
    مهندسی شیمی
    سن
    31
    نوشته ها
    2,467
    پسندیده
    364

    [ مورد پسند: 68 بار در 52 پست ]

    پیش فرض

    روبوت جان اشکالی نداره، خوشحال هم میشیم اما دیگه یه فیلترینگ کوچولو هم بعضی وقتا لازمه


  3. #3

    تاریخ عضویت
    April 2010
    نوشته ها
    781
    پسندیده
    14

    [ مورد پسند: 17 بار در 16 پست ]

    پیش فرض

    الان نشستم،دارم تند تند تند تایپ میکنم مبادا این دوست و همکار بداخلاقه بازم بیاد گیر بده بگه وقت تمومه یا اون یکی سایت بهتره،از صبح خروس خون تا بوق اون یکی حیووناگه بشینی کسی کاری نداره،البته زیادم جالب نیست،همه درحاله چت کردنن،ب شکل دیوانه وار البته... اینم محیط کاره

    امروز از ساعت 8 تا دورو بر 7 در محل کارم،...ترم ششم تازه دارم امار و احتمالات میگذرونم
    من تو دانشکاه آزاد دشتستان تدریس نمیکنماااااادرس میخونم
    فقط کی میخواد درسم تموم شه دیگه خدا میدونه خیلی گرفتارم،و شخصا بیشتر گرفتاری های غیر درسیمو بیشتر دوست دارم و بهشون توجه میکنم،قبلا فکر میکردم بده!!اما الان فکر میکنم هر کسی روشی برای زندگی داره،هر روشی هم برای یه جور زندگی جواب میده...اونقدر ک برای من کارم و حفظ اون مهمه،شاید اگه واسه دوستم باشه،زندگیش از هم بپاشه،ولی برای من این روش داره جواب میده
    بگذریم...اینجا الافو بیکار و ...نه فقط بیکارم!!واسه همین خوشم چون میتونم یه کوچولو هم برم دنبال منابعی که برای تحقیقات درسی لازم دارم.البته امیدوارم که برم!!!چون واقعا از انجام دادن کار تحقیقاتی و کپی برداری ها متنفرم،اما واقعا وقشم ندارم که یه کار درست و حسابی به استاد تحویل بدم
    آهاااااااااااای...ایهالناس. ..یکی هست کمک کنه من تحقیق بنویسم؟؟؟قول میدم خودم تایپش کنم و ارائه بدم

    امروز که داشتم میومدم،تو سرویس،یه خانومه بغل دستم نشسته بود ک همش داشت چرت میزد بنده خدا...یه دفعه دیدم چشمش افتاد به ساعت من که رنگش یه رنگ خوبیه ک آدمو یاد سیاست میندازه خواب از سرش پرید!!شروع کردیم با هم حرف زدن و با اینکه هم سن و سال مادربزرگم بود،خیلی احساس راحتی میکردیم با همبحث سیاسی و فلسفی و دینی...چه شود تو سرویس
    برعکسش دیروز تو خوابگاه کوهستان،یکی از دوست جونام که مخالف من فکر میکنه اما خیلی فهمیده و باجنبه س،با دیدین این ساعت یدفعه قیافش عین اینایی شد که سوسک میبینن!!در رفت

    بگذریم.......الان تازه ساعت 1:30 شئه،و اونقدر ماجرا ندارم که بنویسم...فکر میکنم از این بعد باید شب بیام،یه جمع بندی کلی از روزم دارم که برای خودمم جالبتره

  4. #4

    تاریخ عضویت
    April 2010
    نوشته ها
    781
    پسندیده
    14

    [ مورد پسند: 17 بار در 16 پست ]

    پیش فرض

    نقل قول نوشته اصلی توسط سعید رضازاده نمایش پست ها
    روبوت جان اشکالی نداره، خوشحال هم میشیم اما دیگه یه فیلترینگ کوچولو هم بعضی وقتا لازمه

    راستی،گاهی اخبار کوچک و مختصر و مفید و جالب و از این حرفها هم اگر داشتم مینویسم

    ی مطلب دیگه هم هست...امیدوارم از این تاپیک استقبال بشه،و مفید...من فکر میکنم نوشتن یادداشتهای من ی بهانه باشه،دوست دارم اینجا بشه محیط گفتگو ابراز احساس و عقیده و بیان تجارب مشابه...
    اگر دوستش نداشتید،حذفش میکنم
    اما تا مدتی ب روز میشه تا شماها چی بخواید

    اعصابم خرده...نمیتونم درست فکر کنم،الان کلی حرف داشتم ،خیلی هم نوشتم اما پاک کردم....
    کاش میشد ی وقتایی ادم داد بزنه و چیزهایی رو ک همیشه از دیگران پنهان میکنه با خیال آسوده فریاد کنه،نمیدونم اینجوری حالم بهتر میشه یا نه؟؟!اما فکر نکنم بدتر بشه...
    تا حالا شده از شخصیت دوگانه خودتون عذاب بکشید و اذیتتون کنه؟؟اینکه مجبور باشید هر جایی،در برخورد با هر شخصی،ی جور خاص وانمود کنید،چیزی باشید ک نیستید و باز یک ساعت دیگه،یا فردا ی ادم دیگه بشد؟؟این ماسکهایی ک هر روز میزنیم ب صورتمون و در طول روز مرتب عوضشون میکنیم...چقدر دربارشون فکر میکنید؟؟؟
    ......
    الان ی دفعه ب هم ریختم...دارم دیگه حرفهای عجیب غریب میزنم!!

    برم فعلا

  5. #5

    تاریخ عضویت
    April 2010
    رشته
    مهندسی شيمي
    سن
    31
    نوشته ها
    683
    پسندیده
    0

    [ مورد پسند: 8 بار در 6 پست ]

    پیش فرض خوش اومدي

    نقل قول نوشته اصلی توسط Robot نمایش پست ها
    سبز ترین و خالصانه ترین احساساتم رو تو قلبم جمع میکنم و به همیگی سلام میکنم

    سریع میرم سر اصل مطلب میدونید چیه...خیلی وقت بود دلم میخواست همچین تاپیکی رو بذارم،اما یه جورایی روم نمیشد،فکر میکردم چی بنویسم که جالب باشه
    اما امروز دل به دریا زدم،من همیشه این دوروبر،نزدیکتون بودم،نمیدونم چرا!با اینکه پرحرفماینجا کم حرف میشم
    بازم دارم حاشیه میرم...
    دوستان،میخوام تا جایی که برام امکان داره هر روز روزانه هامو بنویسم براتون،من سالهاست اینکارو میکنم،اما تنها خواننده اونها خودم بودم،اما همیشه دوست داشتم چاپشون کنم،هرچند میدونم قابل این کارا نیستن...
    اما با خبر کردن دیگران از حس های درونیم،همیشه جزو دغدغه هام بوده و هست،کما اینکه بعد از جریانات سیاسی اخیر،بیشتر اینکارو میکنم و سعی میکنم در جهت آگاهی دیگران به کار بگیرمش
    البته قبل از هرچیز از مدیر سایت اجازه میگیرماجازه؟؟؟

    دوستان،از امروز دوست دارم اگر قابل میدونید و میایید اینجا،اگر نوشته منو خوندید،نظر بدید،احساستون رو بگید،اگر افکار مشابه داشتید دریغ نکنید،این تاپیک برای همه ماست
    و البته اگر وقت نداشتین،قلب و بوس و عینک و از این چیزا هم پذیرفته میشود نقد

    با اجازه....ما اومدیم
    خوشومدي پسر
    سبزتيم

    زانو نميزنم حتي اگر سقف آسمان از قد من كوتاه تر باشد

    (كورش كبير)


  6. #6

    تاریخ عضویت
    July 2009
    رشته
    مهندسی شیمی
    سن
    31
    نوشته ها
    2,467
    پسندیده
    364

    [ مورد پسند: 68 بار در 52 پست ]

    Unhappy

    نقل قول نوشته اصلی توسط Robot نمایش پست ها

    راستی،گاهی اخبار کوچک و مختصر و مفید و جالب و از این حرفها هم اگر داشتم مینویسم

    ی مطلب دیگه هم هست...امیدوارم از این تاپیک استقبال بشه،و مفید...من فکر میکنم نوشتن یادداشتهای من ی بهانه باشه،دوست دارم اینجا بشه محیط گفتگو ابراز احساس و عقیده و بیان تجارب مشابه...
    اگر دوستش نداشتید،حذفش میکنم
    اما تا مدتی ب روز میشه تا شماها چی بخواید

    اعصابم خرده...نمیتونم درست فکر کنم،الان کلی حرف داشتم ،خیلی هم نوشتم اما پاک کردم....
    کاش میشد ی وقتایی ادم داد بزنه و چیزهایی رو ک همیشه از دیگران پنهان میکنه با خیال آسوده فریاد کنه،نمیدونم اینجوری حالم بهتر میشه یا نه؟؟!اما فکر نکنم بدتر بشه...
    تا حالا شده از شخصیت دوگانه خودتون عذاب بکشید و اذیتتون کنه؟؟اینکه مجبور باشید هر جایی،در برخورد با هر شخصی،ی جور خاص وانمود کنید،چیزی باشید ک نیستید و باز یک ساعت دیگه،یا فردا ی ادم دیگه بشد؟؟این ماسکهایی ک هر روز میزنیم ب صورتمون و در طول روز مرتب عوضشون میکنیم...چقدر دربارشون فکر میکنید؟؟؟
    ......
    الان ی دفعه ب هم ریختم...دارم دیگه حرفهای عجیب غریب میزنم!!

    برم فعلا
    فکر کنم اگه بین بچه جا بیفته تاپیک باحال و پر بازدیدی بشه..
    این نیست که ما از هرچی خوشمون بیاد میزاریمش اگه نیاد پاک میکنیم. بعضی وقتا بعضیا یه چیزایی میزارن که واقعاً درست نیست. یا اینکه مستقیماً شروع به توهین و بدو بیرا گفتن میشن بجا اینکه بشینن منتقی انتقاد و بحث کنن.. خلاصه هرچی باشه ما هممون دانشجو هستیم یکم منطق باید داشته باشیم که برای انتقاد و یا پیشنهاد از چه راحی وارد شد که بشه بهترین جواب رو داشته باشه..

    اگه یکم سرم خلوت تر بشه حتماً خودمم این کار رو ادامه میدم و به جمع نویسندگان این تاپیک میپیوندم.. این چند روزه بیش از حد سرم شلوغه.. آرزوی یه خواب راحت و بدون دغدغه رو دارم..


  7. #7

    تاریخ عضویت
    April 2010
    نوشته ها
    781
    پسندیده
    14

    [ مورد پسند: 17 بار در 16 پست ]

    پیش فرض

    تازه رسیدم خونه عذر میخوام نشد دیشب نت باشم!!!
    امروز مامی جون لوبیا پلو داره درست میکنه،آخه کی میتونه لوبیا پلو بخوره
    آبجی کوچولو هم رفته مدرسه داداشا نیستن و بابای محترم هم داره با ماشین لباسشویی کشتی میگریه درستش کنه

    هوا ی کم گرفته س...ته دلم ی جورایی شده تو قلبمو میگم...یه حس خوبی دارم...
    راستی...تا حالا شده هوس کنید عاشق بشید؟؟مثلا با شنیدن ی موسیقی،یا دیدن ی فیلم زیبا،یا ....؟؟البته من الان اونجوری نیستم!حسی ک من الان دارم،ی آرامش خیلی عجیب و زیباست ک دوست دارم توصیفش کنم،اما نمیشه...ولی اینی ک پرسیدم خیلی حس جالبیه...قبلا این حسو پیدا کردم...ادم دوست داره متعلق ب کسی باشه،منظورم فقط فرد نیست البته...من عاشق زندگی هم شدم!عاشق نفس کشیدن..مامیو بابی جونم ....دوستم!!وای خیلی قشنگه...بهش فکر کنید و سعی کنید این نوع عاشق شدنم تجربه کنید...بهتون آرامش خاطر میده

    یادمه نوجوون ک بودم ی بار عاشق شدمو اون تنها عشقی بود ک منو درگیر خودش کرد و البته ی عشق افلاطونی و تخیلی بود ک منو از زندگی انداخت خیلی سخته واسه ی پسر بچه ک هنوز نمیدونه عشق چیه،عاشق بشه و هیچ ﮐس هم ندونه!!حتی اونی ک عاشقش شدی ولی زیباترین روزهای زندگی هر کسی دوران نوجوونیشه...شیطنت های بچه گانه با دوستام،تو راه مدرسه و خونه...عجب دنیایی داشتیم دل خوشیامون خیلی کوچیک و دست یافتنی بود

    اونم زیبایی های خودشو داره،الان ک رویاهام سر ب فلک میزنه،بازم برام قشنگه
    راستی...من اینجا شاید گاهی زیادی شخصی و خصوصی بنویسم،دوست دارم اونارو با زندگی خودتون مقایسه کنید،ب فکر فرو برید...تو فکرش بودم گاهی خاطرات سالها پیشمو از دفترم براتون اینجا بیارم...بعضی هاش واقعا خنده داره،دوست دارم با دنیای کوچولوی من آشنا بشید
    خلاصه..........
    امروز یکشنبه س،ساعت نزدیک 8 صبه،از اون یکشنبه های خیلی معمولیه...ک تا حد زیادی بهم آرامش میده...قبلنا روزها خونه ما همیشه جنگ و دعوا بودو الان ک دیگه نیست میتونم علتشو پیدا کنم،بلاخره هرچی نباشه روانشناسی و از این چیزا خوندم دیگه میدونید...اونوقتا،مثلا 3،4سال پیش،ما هنوز نمیتونستیم همدیگرو خوب انالیز کنیم،وقتی همه تو خونه بودیم،خوب ب علایق همدیگه توجه نمیکردیم،همدیگرو زیاد ناراحت میکردیم،و میشه گفت همه روز های ما ی جنگ اعصاب درست میشد و فرداش برای من بیرون رفتن از خونه مصیبتی بود ولی کم کم انگار خیلی به هم نزدیکتر شدیم،یاد گرفتیم با همدیگه دوست باشیم

    الان دیگه ما زیاد به بابا غر نمیزنیم وقتی جمعه ها تو خونه س چرا مثلا فلان کارو میکنی یا بهمان کارو نمیکنی!!!میذاریم جمعه ها رو حداقل چیزی باشه ک دوست داره،و اون هم واقعا دیگه مسن شده بیرون از خونه اذیت میشه و دوست داره تو خونه ش هرکار میخواد بکنه تلوزیون ببینه،بخوابه و .... بنابراین میذاریم راحت باشه،و اونم با ما مهربونتر شده ی جورایی باج میدیم...میدونید،اینجوری کمتر گیر میده ک کجا میری،با کی میری کی میای

    ی کم البته دارم شوخی میکنم،ولی تا حدی رگ خواب دیگران رو ب دست اوردن،هنره واسه اینکه امتیاز بدی و امتیاز بگیری،این ی اصله تو زندگی البته من شخصا ی کم فمینیستمو ب هیچ مرده دیگه ای حاضر نیستم امتیاز بدم فقط بابی جونم،و باباجونم ک خیلی عاشقشم
    بگذریم...دیروز روز خوبی بود و ب شدت به خانواده خوش گذشته بود ،مهمون داشتند ولی خب من خونه نبودم ،حالا باید برم دانشگاه از اونطرف برگردم سر کار!!!

    فعلندش
    ویرایش توسط Robot : Sunday 25 April 10 در ساعت 07:51

  8. #8

    تاریخ عضویت
    July 2009
    رشته
    مهندسی شیمی
    سن
    31
    نوشته ها
    2,467
    پسندیده
    364

    [ مورد پسند: 68 بار در 52 پست ]

    پیش فرض

    یادش بخیر، دبیرستان بودم (اول دوم) هم شعر میگفتم هم داستان مینوشتم. شعر نه فکر کنید از این در پیت-یا.. نه.. قصیده و مثنوی.. گاهی هم دوبیتی (درحد تیم ملی ) گاهاً برا دوستان میخوندم با حافظ و سعدی اشتباه میگرفتن
    داستان هم همیشه داستان کوتاه، به زبان عامیانه (البته نه فولکولور) و حاصل تخیلات و اتفاقات زندگی.. البته تقریباً همیشه سر شار از درد و رنج.. نمیدونم با درد و رنج بیشتر حال میکنم تا خوشی و سرمستی..


  9. #9

    تاریخ عضویت
    April 2010
    رشته
    مهندسی شيمي
    سن
    31
    نوشته ها
    683
    پسندیده
    0

    [ مورد پسند: 8 بار در 6 پست ]

    Wink

    نقل قول نوشته اصلی توسط سعید رضازاده نمایش پست ها
    یادش بخیر، دبیرستان بودم (اول دوم) هم شعر میگفتم هم داستان مینوشتم. شعر نه فکر کنید از این در پیت-یا.. نه.. قصیده و مثنوی.. گاهی هم دوبیتی (درحد تیم ملی ) گاهاً برا دوستان میخوندم با حافظ و سعدی اشتباه میگرفتن
    داستان هم همیشه داستان کوتاه، به زبان عامیانه (البته نه فولکولور) و حاصل تخیلات و اتفاقات زندگی.. البته تقریباً همیشه سر شار از درد و رنج.. نمیدونم با درد و رنج بیشتر حال میکنم تا خوشی و سرمستی..
    به قول خومون هشصد.
    ایول حافظ ،سعدی، بابا طاهر هم که بودی دیگه چیکارا می کردی پسر.
    آخ بمیرم واست که با دردو رنج مینوشتی
    حالا عاشق بودی می نوشتی؟
    سبزتيم

    زانو نميزنم حتي اگر سقف آسمان از قد من كوتاه تر باشد

    (كورش كبير)


  10. #10

    تاریخ عضویت
    July 2009
    رشته
    مهندسی شیمی
    سن
    31
    نوشته ها
    2,467
    پسندیده
    364

    [ مورد پسند: 68 بار در 52 پست ]

    پیش فرض

    نه بابا.. بچه اول، دوم دبیرستانی چیو به عشق و عاشقی..

    از شاعرای محبوبم پروین اعتصامیه.. اول راهنمایی که بودم بعضی از شعراشو حفظ بودم..
    مخصوصاً این تیکه از شعرش که رو سنگ مزارشه:

    اینکه خاک سیهش بالین است / اختر چرخ ادب پروین است
    گرچه جز سختی از ایام ندید / هرچه خواهی سخنش شیرین است
    صاحب آن همه گفتار امروز / سائل فاتحه و یاسین است
    دوستان به که زوی یاد کنند/ دل بی دوست، دل غمگین است

    دیگه بقیش رو یادم نیست..
    ولی این دو بیت آخرش رو یادمه:

    زادن و کشتن و پنهان کردن / دهر را رسم و ره دیرین است
    خرم آن کس که در این محنت‌گاه / خاطری را سبب تسکین است

    یادمه همون سال درباره پروین تو کلاس ادبیات کنفرانس دادم..
    یادش بخیر.. مثل برق گذشت..

    اگه بخوام ادامه بدم این تاپیک میشه یه دفترچه از اشعاری که از اشعار محبوب من بودند..


صفحه 1 از 23 12311 ... آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

موضوعات مشابه

  1. دانشجوی دم بخت
    توسط فاطمه رشیدی در انجمن طنــــز
    پاسخ: 13
    آخرين نوشته: Friday 07 May 10, 14:07

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •