Warning: preg_replace(): The /e modifier is deprecated, use preg_replace_callback instead in ..../includes/class_bbcode.php on line 2958

Warning: preg_replace(): The /e modifier is deprecated, use preg_replace_callback instead in ..../includes/class_bbcode.php on line 2958

Warning: preg_replace(): The /e modifier is deprecated, use preg_replace_callback instead in ..../includes/class_bbcode.php on line 2958

Warning: preg_replace(): The /e modifier is deprecated, use preg_replace_callback instead in ..../includes/class_bbcode.php on line 2958

Warning: preg_replace(): The /e modifier is deprecated, use preg_replace_callback instead in ..../includes/class_bbcode.php on line 2958

Warning: preg_replace(): The /e modifier is deprecated, use preg_replace_callback instead in ..../includes/class_bbcode.php on line 2958

Warning: preg_replace(): The /e modifier is deprecated, use preg_replace_callback instead in ..../includes/class_bbcode.php on line 2958
پنجره ای برای پرواز - صفحه 51
صفحه 51 از 56 نخستنخست ... 414950515253 ... آخرینآخرین
( مشاهده پاسخ شماره 501 تا 510 / از مجموع 551 پاسخ )

موضوع: پنجره ای برای پرواز

  1. #501

    تاریخ عضویت
    May 2010
    سن
    32
    نوشته ها
    1,322
    پسندیده
    29

    [ مورد پسند: 79 بار در 79 پست ]

    پیش فرض

    سلام..
    دستام حسابی خسته شد..
    از صبح در حال تایپ کردنم..
    فکر می کنم برای امروز کافی باشه..فردای هم که خونه نیستمو دیگه میره برای پس فردا..
    شاید پس فردا اگه برام کاری پیش نیاد بیام و ادامه این زندگینامه را بنویسم..
    بگذریم..
    دیروز رفته بودیم خونه مامان بزرگ همسری..
    متاسفانه مدتیه پدر بزرگش دیگه نمی تونه راه بره..
    خیلی ضعیف شده...
    و برای دست به آبش هم باید یکی ببرتش و کار هاش را انجام بده...
    مامان بزرگ و بابا بزرگ همسری ما دوتا را خیلی دوست دارن..
    همیشه میگن این نوشون و من با بقیه براشون فرق می کنن..
    دیشب بعد از اینکه ما رفتیم اونجا دایی بزرگش هم اومد..
    گفت میخوام یه حرفی را با خودت بزنم کاریم به شوهرت ندارم..
    خودت می دونی از وقتی عروسمون شدی من زیاد ازت خوشم نمی اومد..
    چون خیلی غد و مغرور بودی..رفتارت هم مثل بود..
    اما دو سه سالیه می بینم هرجا میرم همه ازت تعریف می کنن..
    خودمم دیدم رفتارت خیلی با بقیه فرق می کنه..
    شاید غد و مغرور باشی ولی حسنایی داری که اونو می پوشونه..
    این دوتا بنده خدا میگن با هیچ کس جز شما دوتا راحت نیستن..
    طبقه بالاشونم که خالیه..
    الان چند سالیه دارن بهتون میگن بیاین بالاسرشون بشینین اما شنیده تو قبول نکردی..
    من خودمم اوایل زیاد راضی نبودم..اما بعد دیدم انقدر که تو دلسوزی می کنی براشون نوه هاشم نمی کنن..
    بیا و اینجا بالاسرشون زندگی کن..
    گفتم ببینین دایی حرفتون متین..بزرگترین درست نیست رو حرفتون حرفی بزنم اما..
    این دوتا نیاز به مراقب دارن..منو شوهرم نمیتونیم همیشه مواظبشون باشیم..
    انقدر گرفتاری داریم که نتونیم شب و نصفه شب اگه اتفاقی براشون افتاد بهشون برسیم..
    بعد هم همسرم خودش مریضه..خودتون میدونین دیابت داره..به اندازه کافی رسیدگی داره ..
    اونوقت چطوری می تونم در کنارش به اونا هم برسم..
    گفت نمی خوایم رسیدگی کنی که!!
    می خوایم باشین..یه آشنا پیششون زندگی کنه بهتره..
    گفتم نه آدم خودش نمی تونه این کار را نکنه..مگه می تونم ببینم کاری دارن و نیام بهشون برسم؟؟
    بعدم اگه کسی بگه تو زندگی زناشوییش هیچ وقت با همسرش دعوا یا بحث نمی کنه دروغ میگه..
    گفت این که صد البته..
    گفتم منو همسری زیاد بحث نمی کنیم..شاید ماهی یه بار شایدم دوماهی یه بار..
    ولی همونم..زشته من یه روز صدامو براش بالا ببرم و خانوادش بفهمن..یا یه روز اون سر من داد بزنه و بقیه بفهمن..
    نمی تونم قبول کنم اینجا زندگی کنم..
    هرچقدر از خانواده ها دور باشیم بهتره..
    گفت خودت می دونی حرفات منطقیه..برای همین نمی تونم بگم اشتباه می کنی..
    اما بازم فکراتو بکن..می تونی این پولی که برای رهن خونه دادی یه زمین بخری و بسازیش و صاحب خونه بشی..
    بازم خودت خوب فکر کن به شوهرت بگو جوابشو بهم بده..
    گفتم چشم حتما دایی..
    بعد از رفتنش مامان بزرگش گفت من چون شمارا خیلی دوس دارم چند ساله به اینا می گفتم شمارا راضی کنن بیاین پیش ما..
    ولی می بینم راست میگی..مریم تو رو دروایسی حرفی را نزن..
    اون کاری را که میدونی درسته بکن..
    گفتم ممنون مامان جون..صورتش را بوسیدم و با همسری به خونه برگشتیم..
    چقدر این دوتا پیرزن و پیرمرد ماهن..
    چقدر دوسشون دارم..کاش می تونستم..
    اما میدونم که من پس بر نمیام..برای همین نمیرم اونجا..
    خوب دیگه من برم یه چیزی بخورم..
    مواظب عزیزترین افراد زندگیتون باشین..و قدر لحظه های باهم بودنتون را بدونین..
    فعلا




    دنیای آدم بزرگها خیلی زشته...

    تا لحظه ی مرگم هم..

    نمیخوام..

    "بزرگ................................بشم!!! "



  2. #502

    تاریخ عضویت
    May 2010
    سن
    32
    نوشته ها
    1,322
    پسندیده
    29

    [ مورد پسند: 79 بار در 79 پست ]

    پیش فرض

    سلام..
    دیروز خیلی روز بدی بود..یعنی خودش روز بدی نبود خبری که شنیدم باعث شد خیلی روز بدی برام به نظر بیاد..
    رفته بودم خونه خواهر همسری..
    در حال خوردن نهار بودیم که خواهرش گفت می دونین به مامانی دزد زده..
    مادر همسریم گفت نه بابا الکی میگه...
    گفتم اذیت نکن..جدی؟؟
    گفت آره به جون بچم دزد زده به مامانی..
    کفتم چی شده..چه طوری..
    شروع کرد به تعریف کردن که:

    روز پنج شنبه برای خوندن نماز ظهر میره مسجد..
    موقع برگشتن وقتی میخواسته بره سمت خونشون..
    موتور سواری که سر نشیناش خانوم و آقایی بودن میان سمتش و بهش میگن ببخشید خانوم منزل موسوی را می خواستیم..
    و خانومه از موتور پیاده میشه و با آدرسی در دست میره سمتش
    مادر همسری تا میاد ببینه آدرسه چیه..اون خانومه در دهنش را میگیره و مرده چاقویی در میاره و میگیره سمت قلبش
    و تیزیشو بهش فشار میده و میگه اگه سر و صدا کنی می کشیمت..
    بعد با لیزر النگوهاش را می برن و گوشواره هاش را تو گوشش می شکنن..و بعد هم اونو پرت می کنن روی زمین و خانومه با پا شروع به زدنش می کنه..
    بعد هم فرار می کنن..
    یعنی وقتی خواهر همسری این ماجرا را تعریف کرد..من وا رفتم..
    دستاش تموم سوخته بودن و پر تاول شده بود..
    گفت از پنج شنبه رفتیم دنبال کارهای شکایت ..گفتن شانس آوردین که چیزی نگفته چون تو این چند وقت یه نفرم با چاقوشون زدن..
    یه لحظه یاد مامانم افتادم..
    گفتم خدایا مامان منم مدام تنها اونجا میره جلسات قرآن و روضه و مسجد..
    چطوری بهش بگم که قبول کنه و کمتر تنها جای بره..
    تا می خواست شب بشه از استرس شدید دل و کلیه هام درد گرفته بود..
    شب که شد به خواهری پیام دادم و ماجرا را بهش گفتم..
    گفتم بهش بگو فکر نکنه بازی بازیه..واقعا طرف می کشتش..
    بعد هم تا صبح نتونستم بخوابم..اونقدر دردم زیاد شده بود که نمی تونستم از جام تکون بخورم..
    صبح که شد رفتم خونه مامی..
    ماجرا را دوباره خودم هم براش تعریف کردم..
    مامانم گفت نترس چیزی نمیشه..
    گفتم مادر من اتفاق یه بار میوفته..فکر کردی مامان اینم می دونسته قراره این طور بشه..؟؟
    گفت بیخود انقدر نگرانی..نترس ما طوریمون نمیشه..
    خواهری لباساشو پوشید قرار بود بره همایش..
    گفتم صبر کن تا همسری برسونتت..
    گفت وایی مریم ول کن..انقدر نگران ما نباش..
    اگه قراره اتفاقی بیوفته امروز نمی افته که شما هستین فردا می افته..
    چرا بیخودی داری خودتو اذیت می کنی!!
    راست می گفت..ولی مگه میشه نگران نبود...
    بازم خداراشکر که اتفاقی برای مادر همسری نیوفتاد و ضرر مالی بود..
    یعنی هر لحظه باید خدارا شکر کنن...
    وقتی برگشتیم خونه..هنوز کلیه هام درد می کرد..جوشونده خوردم تا آروم بشم..
    همسری گفت تو که نباید نگران باشی من همیشه دنبالتم..
    تو که هیچ وقت تنها جایی نمیری..
    گفتم نگران خودم نیستم..برای اونا نگرانم..
    گفت خدا لعنتشون کنه..چطور می تونن چنین مالی را بخورن..
    بعد هم رفت پای تیوی..
    منم اومدم اینجا شاید سرم باز با نوشتن گرم بشه آروم تر بشم..
    من برم یه چیزی برای شام آماده کنم..
    خیلی خیلی خیلی مواظب خودتون باشین..
    فعلا..






    دنیای آدم بزرگها خیلی زشته...

    تا لحظه ی مرگم هم..

    نمیخوام..

    "بزرگ................................بشم!!! "



  3. #503

    تاریخ عضویت
    May 2010
    سن
    32
    نوشته ها
    1,322
    پسندیده
    29

    [ مورد پسند: 79 بار در 79 پست ]

    پیش فرض

    سلام..
    فردا دوازدهم اردیبهشته..
    یعنی سالگرد اولین روز حضورم در سایت..
    روزی که برای اولین بار وارد سایت شدم و اینجا ثبت نام کردم..
    وای یعنی به همین زودی هفت سال گذشت؟؟
    چه زود!!
    بگذریم..
    این چند روز فقط دغدغم تموم کردن یلداست..
    نمی دونم چرا دلم نمیخواد دیگه بمونه برای بعدا..
    چون اگه موکولش کردم به آینده دیگه به این زودیا سراغش نمیرم..
    تازه بعد هم می مونه ویرایشش..
    اونو که دیگه تو سایت خودم انجام میدم فقط فعلا چرک نویسش را بنویسم تا تموم شه..
    بعد هم ببینم قوانین سایت تبدیل رمان ها به کتاب الکترونیکی چطوریه؟؟
    و اینکه قبول می کنن به کتاب تبدیلش کنن یانه؟؟
    باید برای اسمها هم یه فکری بکنم..
    تقریبا اکثرا عوض شده..
    باید یه تغییراتی هم اگه شد تو زمان ها و مکان ها بدم..
    که فردا بعد از انتشار رمان کسی ناراحت و دلخور نشه..
    هرچند فکر نمی کنم کسایی که توی رمان من نقش دارن اهل خوندن این جور کتابا باشن..
    و در آخرم یه اتمام جالب براش پیدا کنم..
    وای پس خیلی دیگه کار داره..
    یه جورایی از نوشتنش پشیمون شدم..
    نمیدونم اول اهداف زیادی برای نوشتنش داشتم..
    بعد هم که داستان چیستا یثربی را خوندم بیشتر دلم می خواست بنویسمش..
    اما الان دل زده شدم..نمیدونم..یه جورایی نتونستم اون چیزی که می خواستم را توی مطالبم بیارم..
    می خواستم عبرت آموز باشه..
    می خواستم کسی دیگه اشتباهات منو تکرار نکنه..
    اما حس می کنم نمی تونم اینا را توی مطالبم بیارم..
    خداکنه بعد ها بتونه مخاطبش را پیدا کنه!!!و هدفی که برای نوشتنش داشتم به ثمر برسه..
    من میرم یه چیزی برای عصرونه آماده کنم بعد هم اگه مسخرم نمی کنین گیم بازی کنم..
    فعلا..




    دنیای آدم بزرگها خیلی زشته...

    تا لحظه ی مرگم هم..

    نمیخوام..

    "بزرگ................................بشم!!! "



  4. #504

    تاریخ عضویت
    May 2010
    سن
    32
    نوشته ها
    1,322
    پسندیده
    29

    [ مورد پسند: 79 بار در 79 پست ]

    پیش فرض










    سلام
    عکس قشنگی بود ..
    با اینکه امروز یکم بهم ریخته بودم ولی نمی دونم این عکس کمی آرومم کرد..

    وقتی پشت پنجره ای میشینی که رو به دنیای خاطراتت باز میشه تنها چیزی که کمه..
    یه لیوان چایه..
    یه لیوان چای که عطرش کل فضا را پر می کنه ..
    و تورو مست مست از استشمامش..
    اون لحظه دیگه هیچی نمی تونه آزارت بده..
    نه تفکرات بیهوده ای که تو ذهنت می گذره..
    نه حتی عصبانیتت و نه حتی دلخوریت..
    فقط و فقط ذهنت درگیر فضای بیرون پنجره است و عطر دیوانه کننده ی چای..

    تصمیم گرفتم عکسش را توی پنجره ی کوچیکم بزنم..

    دلم گرفته..

    صد بار صد تا جمله را پاک کردم و دوباره نوشتم..
    اما هنوزم نمی دونم چی می خوام بنویسم..

    دیروز از صبح با خودم گفتم شاید بهتر باشه بگردم و بچه های قدیم سایت را پیدا کنم ..
    و بعد هم ازشون دعوت کنم برگردن سایت..
    اینستاگرام یکی از بهترین چیزاییه که هرکی را بخوای پیدا کنی تقریبا با کمی جستجو میشه پیداش کرد..
    وارد اینستاگرامم شدم و بعد از کمی سرچ اسم یکی را پیدا کردم..
    بعد از اون یکی یکی بقیشون هم پیدا شدن..
    بیشتر بچه ها هنوزم باهم در ارتباط بودن..
    برای همین دیگه نیازی به گشتن نبود..
    توی لیست فالووراشون می شد بقیه را هم پیدا کرد
    دعوتنامه کوچیکی نوشتم و ازشون خواستم برای فعالیت دوباره به سایت بیان..
    داشتم یکی یکی دعوتنامه ها را ارسال می کردم یه لحظه مکث کردم..
    من داشتم چکار می کردم؟؟!!!
    اصلا این کار درست بود؟؟؟
    من که نمی دونم اونا بعدش چه فکری می کنن!!
    خوب یا بد ؟؟هیچی معلوم نیست..
    برای همین پشیمون شدم..
    یکی یکی وارد اینستاگرام ها شدم و قبل از اینکه ببینن همه را پاک کردم..
    بعد از اون هم ، همه ی بچه ها را آنفالو کردم..

    با خودم گفتم کسی نباشه خیلی بهتر از اونه که برای خودم سوء تفاهم درست کنم..
    بعد هم صفحه ی رمانم را باز کردم و یه رمان جدید خوندم..

    جدیا..
    بهم نخندین ولی گاهی وقتها آرزو می کنم کاش دنیای خیال واقعیت داشت..
    یعنی وقتی یه چیزی را می نوشتی همون می شد..
    یا وقتی یه فضای خاصی را توی نوشته ای ترسیم می کردی می تونستی واقعا به اون فضا وارد بشی..
    اون وقت من هر بار دلم می گرفت می رفتم به دنیای خیالم..
    اون قدر تو فضای اونجا پرسه می زدم تا آروم می شدم و برمی گشتم به دنیای واقعیت!!
    یه زمانی وقتی تقریبا بیست سالم بود
    فکر می کردم اینترنت می تونه چیزی شبیه به این کار را برام انجام بده..
    برای همین عاشق اینترنت و دنیای مجازی بودم..
    اصلا همین باعث شد به اینترنت و به اینجاها عادت کنم..
    چون گاهی وقتها اونقدر غرقش می شدم که همه چیز را فراموش می کردم..
    اینکه کجام و اطرافم چی می گذره..
    اما الان..
    نمیدونم ..
    حتی اومدن به اینجا هم آرومم نمی کنه..
    شاید چون به این نتیجه رسیدم اینجا از واقعیت خیلی واقعی تره..
    اینجا خیلی ترسناک تر از دنیای واقعیه..
    چون دنیای واقعی را بدون نقاب می بینی..
    همه چیز توش معلومه..
    گول ظاهرش را نمی خوری..
    اما اینجا گول تفکر غیر واقعی بودنش را می خوری و وقتی واقعی بودنش جلوه می کنه..
    بیشتر از اون چیزی که فکر کنی اذیتت می کنه..

    امروز ذهنم خیلی مشوش شده..
    کلی فکرای درهم برهم توش چرخ می زنن..
    از خودم..خونمون..همسری..خانواده ..اینترنت..
    آدما..دوستام..و خیلی های دیگه..
    باورتون نمیشه ولی حتی امروز غریبه ترین غریبه ها هم از ذهنم عبور کردن...
    می خواستم یه دفتر بردارم و بنویسم و بنویسم و بنویسم..
    گفتم خیلی بهتر از اینه که بیام اینجا و انقدر تایپ کنم و بعد وقتی ارسالش کردم پشیمون بشم از اون همه نوشتن..
    و آخرم پاکش کنم..
    یا معذب باشم از نوشتن خیلی حرفها..
    اما نمی دونم چرا این عادت همیشگی اومدن به پنجرم باز منو به بهونه ی زدن یه تصویر زیبا
    کشوند به اینجا و باز مثل قدیم تایپ و تایپ..
    فعلا
    تصاوير پيوست شده
    • نوع فایل: jpg m.n.jpg (132.5 کیلو بایت, 14 نمايش)
    ویرایش توسط Dina : Saturday 03 June 17 در ساعت 16:20



    دنیای آدم بزرگها خیلی زشته...

    تا لحظه ی مرگم هم..

    نمیخوام..

    "بزرگ................................بشم!!! "



  5. #505

    تاریخ عضویت
    May 2010
    سن
    32
    نوشته ها
    1,322
    پسندیده
    29

    [ مورد پسند: 79 بار در 79 پست ]

    پیش فرض


    با سلام..
    متن زیر خیلی به دلم نشست..
    تصمیم گرفتم اون را اینجا درج کنم..





    روزی یک معلم در کلاس ریاضی شروع به نوشتن بر روی تخته‌سیاه کرد:

    9 × 1 = 7
    9 × 2 = 18
    9 × 3 = 27
    9 × 4 = 36
    9 × 5 = 45
    9 × 6 = 54

    وقتی کارش تمام شد به دانش‌آموزان نگاه کرد، آن‌ها دیگر نتوانستند جلوی خود را بگیرند و شروع به خنده کردند.

    وقتی او پرسید چرا می‌خندید،

    یکی از دانش‌آموزان اشاره کرد که معادله اولی اشتباه است.

    معلم پاسخ داد: "من معادله اول را عمدا اشتباه نوشتم، تا درسی بسیار مهم به شما دهم...

    دنیا با شما همین‌گونه رفتار خواهد کرد.

    " همان‌طور که می‌بینید من 5 معادله را درست نوشتم، اما شما به آن‌ها هیچ اهمیتی ندادید!

    همه‌ی شما فقط به خاطر آن یک اشتباه به من خندیدید و من را قضاوت کردید.

    دنیا همیشه به خاطر موفقیت‌ها و کارهای خوب‌تان از شما قدردانی نمی‌کند،

    اما در مقابل یک اشتباه سریع با شما برخورد خواهد کرد

    تصاوير پيوست شده
    ویرایش توسط Dina : Thursday 03 August 17 در ساعت 02:48



    دنیای آدم بزرگها خیلی زشته...

    تا لحظه ی مرگم هم..

    نمیخوام..

    "بزرگ................................بشم!!! "



  6. #506

    تاریخ عضویت
    May 2010
    سن
    32
    نوشته ها
    1,322
    پسندیده
    29

    [ مورد پسند: 79 بار در 79 پست ]

    پیش فرض



    یه عالمه دلتنگی..تنها برای بهترین دوران زندگی..

    دورانی که بهش میگن دهه ی شصت :

    دهه شصت‏ یعنی ...

    یعنی شیفت صبح مدرسه آخر حال و شیفت بعد از ظهر ضدحال

    یعنی عشق زنگ ورزش و با زیرشلواری مدرسه رفتن


    یعنی بخاری نفتی و مکافات روشن کردنش

    یعنی از این تمبر کوچیکا بسته ای ۱۰تا تک تومن

    یعنی بوی نارنگی و سیب قاچ شده توی کیف

    یعنی بستنی خوردن و تکرار “بستنیش خوشمزه تره مامان !”

    یعنی ویدئو قاچاقی کرایه کردن و یواشکی دیدن

    یعنی صف طولانی شیر، از اون شیشه ای ها که خامه اولشو با انگشت پاک می کردیم!

    یعنی ته کلاس بچه تنبلا، ردیف جلو خرخونا

    یعنی صدآفرین، هزار آفرین، کارت تلاش

    یعنی زنگای اول ریاضی، زنگای آخر انشا و تعلیمات مدنی

    یعنی از این بستنی توپیا که شکل زی زی گولو بود

    یعنی مشق شب نوشتن فقط با دوتا مداد: سیاه و قرمز

    یعنی تلویزیون سیاه و سفید که فقط دوتا کانال می گیره

    یعنی بوی رب گوجه همسایه توی حیاط، لواشک پهن کرده تو سینی و سفره رو پشت بوم

    یعنی کلاسی ۴۵نفر هر نیمکت سه نفر

    یعنی میکرو، سگا، آتاری کرایه کردن ساعتی ۲۰تومن

    یعنی دوست داشتن، دوست داشته شدن،

    صفا، صمیمیت، عشق






    تصاوير پيوست شده
    • نوع فایل: jpg m.d.jpg (69.3 کیلو بایت, 6 نمايش)
    ویرایش توسط Dina : Thursday 03 August 17 در ساعت 03:00



    دنیای آدم بزرگها خیلی زشته...

    تا لحظه ی مرگم هم..

    نمیخوام..

    "بزرگ................................بشم!!! "



  7. #507

    تاریخ عضویت
    May 2010
    سن
    32
    نوشته ها
    1,322
    پسندیده
    29

    [ مورد پسند: 79 بار در 79 پست ]

    پیش فرض


    مهم نیست

    گل قرمز باشیم یا سفید

    مهم نیست

    ڪه ڪوتاه باشیم یا بلند

    و حتی مهم نیست

    ڪه ڪجا رشد ڪرده باشیم

    مهم اینه ڪه

    وقتی می تونیم هم خار باشیم

    و هم گل

    گل بودن رو انتخاب ڪنیم



    تصاوير پيوست شده
    ویرایش توسط Dina : Thursday 03 August 17 در ساعت 03:05



    دنیای آدم بزرگها خیلی زشته...

    تا لحظه ی مرگم هم..

    نمیخوام..

    "بزرگ................................بشم!!! "



  8. #508

    تاریخ عضویت
    May 2010
    سن
    32
    نوشته ها
    1,322
    پسندیده
    29

    [ مورد پسند: 79 بار در 79 پست ]

    پیش فرض





    اين كاغذ اولش صاف بوده؛

    بعد مچاله اش كردن،

    بعد بازش كردن و اينجورى شده...

    دل شکستن و ناراحت کردن هم همین طوره...

    جاى چروک هاى مچاله اش می مونه...

    مراقب رفتارمون باشیم..






    تصاوير پيوست شده
    ویرایش توسط Dina : Thursday 03 August 17 در ساعت 03:10



    دنیای آدم بزرگها خیلی زشته...

    تا لحظه ی مرگم هم..

    نمیخوام..

    "بزرگ................................بشم!!! "



  9. #509

    تاریخ عضویت
    May 2010
    سن
    32
    نوشته ها
    1,322
    پسندیده
    29

    [ مورد پسند: 79 بار در 79 پست ]

    پیش فرض


    شاید برای بزرگ شدن زود بود..

    شاید باید کوچک می ماندیم

    تا 20 سالگی..،تا 30 سالگی

    تا 60 سالگی

    اصلاً..

    کوچک می ماندیم و زندگی می کردیم

    مثل 4 سالگی موقع دروغ گفتن خنده مان می گرفت

    دویدنمان از سر شوق بود

    و گریه هایمان بخاطر افتادن بستنی

    درد ها با بوسه ی پدر آرام و اشک ها روی دامن مادر خشک میشد..

    ما قد کشیدیم،

    ولی بزرگ نشده بودیم

    و هنوز خیلی کوچک بودیم که پلکی زدیم و دیدیم وسط یک مسابقه ی بزرگیم،

    آدم ها را دیدیم که می دوند،

    خسته می شوند،

    گریه می کنند،

    هل می دهند،

    زمین می خورند،

    بلند می شوند،

    باز می دوند می دوند و می دوند...

    تازه داشتیم آدم ها را نگاه می کردیم

    تازه می خواستیم بپرسیم اسم مسابقه چیست ؟

    چرا باید بدوییم؟

    اگر ندویم چه می شود؟

    تازه می خواستیم بند کفش هایمان را سفت کنیم...

    که یک نفر،دو نفر،ده نفر لگدمان کردند و رد شدند،

    وقتی که خوب له شدیم؛

    نفر هزارم قبل از آن که از روی مان رد شود،

    یقه مان را گرفت،

    بلندمان کرد و گفت :


    "پاشو...زندگیه...باید بدویی.."

    خدا خیر بدهد نفر هزارم را..

    ما می دویم...

    با کفش هایی که هنوز بندش باز است !!!




    تصاوير پيوست شده
    • نوع فایل: jpg 20.jpg (110.2 کیلو بایت, 6 نمايش)
    ویرایش توسط Dina : Thursday 03 August 17 در ساعت 03:16



    دنیای آدم بزرگها خیلی زشته...

    تا لحظه ی مرگم هم..

    نمیخوام..

    "بزرگ................................بشم!!! "



  10. #510

    تاریخ عضویت
    May 2010
    سن
    32
    نوشته ها
    1,322
    پسندیده
    29

    [ مورد پسند: 79 بار در 79 پست ]

    پیش فرض


    سلام..

    حالا هی از این سو

    غلت بخور به آنسو !

    حالا هی فکر و خیال کن !

    با غصه خوردن و دلشوره گرفتن هیچ چیز درست نمی شود رفیق !

    باور کن فلسفه ی دنیا ،

    قصه ی همان درویشی ست که وقتی از او خواستند زندگی را معنا کند ،

    خورجینش را زیر سر گذاشت و خوابید و دیگر بیدار نشد !

    نمان در گذشته !!!

    خاطرات را رها کن !!!

    جلو جلو هم ندو که از نفس می اُفتی...

    حال را دریاب تا حالت خوب باشد !

    چایت را دم کن...

    صدای موسیقی را کمی بلند...

    بایست مقابل پنجره...

    عمیق نفس بکش

    و فکر کن به هیچ چیز !

    به هیچ چیز فکر کن...!!

    شبتون پر از عطر نم بارون..




    تصاوير پيوست شده
    ویرایش توسط Dina : Thursday 03 August 17 در ساعت 03:38



    دنیای آدم بزرگها خیلی زشته...

    تا لحظه ی مرگم هم..

    نمیخوام..

    "بزرگ................................بشم!!! "



صفحه 51 از 56 نخستنخست ... 414950515253 ... آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

موضوعات مشابه

  1. آسیمو پیشرفته ترین ربات انسان نمای جهان
    توسط جواد نجفی در انجمن پروژه های مهندسی مکانیک
    پاسخ: 0
    آخرين نوشته: Friday 23 October 09, 10:48
  2. آشنایی با مبانی چاه‌نگاری
    توسط محمد بهبهانی در انجمن مقالات مهندسی شیمی
    پاسخ: 0
    آخرين نوشته: Thursday 22 October 09, 11:00
  3. هفت شگفتی عظیم در جهان فیزیک
    توسط yooseph367 در انجمن دانستنی ها
    پاسخ: 0
    آخرين نوشته: Wednesday 21 October 09, 00:10
  4. پاسخ: 0
    آخرين نوشته: Tuesday 06 October 09, 19:36
  5. فلزات و تغییر شکلشان
    توسط yooseph367 در انجمن مقالات مهندسی مکانیک
    پاسخ: 0
    آخرين نوشته: Tuesday 06 October 09, 19:10

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •