صفحه 52 از 55 نخستنخست ... 2425051525354 ... آخرینآخرین
( مشاهده پاسخ شماره 511 تا 520 / از مجموع 544 پاسخ )

موضوع: پنجره ای برای پرواز

  1. #511

    تاریخ عضویت
    اردیبهشت ۱۳۸۹
    سن
    32
    نوشته ها
    1,304
    پسندیده
    29

    [ مورد پسند: 79 بار در 79 پست ]

    پیش فرض



    سلام..

    دیشب برای دیدن چند تا خونه رفته بودیم بنگاه..
    بنگاه دار شخص مومنی بودن که از قبل می شناختیمش..
    رو کرد به ما و گفت تلگرام دارین؟؟
    گفتم من دارم چطور مگه؟؟
    گفت یه مسابقست برای فردا که روز تولد امام رضا (ع) است
    جواباش را هم بهمون داد و گفت حتما شرکت کنین..
    گفتم مطمئنین جواب ها درستن..؟؟گفت بله خودم طراح سوال بودم..
    وقتی برگشتیم وارد تلگرام شدم و هم با نام خودم و هم با نام همسری توی مسابقه شرکت کردم..
    همسری می گفت بی خودی شرکت نکن همش الکیه..
    بعد هم بین این همه آدم ما که برنده نمی شیم..ندیدی گفت از فریدون شهرم شرکت کردن..؟؟
    گفتم چرا ولی شانسیه..خدا رو چه دیدی شاید ما هم برنده شدیم..
    امروز صبح قرار بود توی شهرداری قرعه کشی بشه..
    تقریبا ساعت یک و دو بود که نتایج قرعه کشی را اعلام کردن..
    شروع کردم یکی یکی اسامی را چک کردن..
    به بیستمین برنده که رسیدم دیگه نا امید شدم و گفتم راست گفتی فکر نکنم برنده شده باشیم..
    همین طوری رفتم جلوتر سی امین نفر و در اصل آخرین نفر اسم همسری بود..
    کلی ذوق کردم گفتم بدو بیا برنده شدی..
    گفت الکی نگو..
    گفتم باور کن..یه سفر جمکران برنده شدی..
    خیلی خوشحال شد..
    راستش الان تقریبا سه ساله نذر کردیم بریم جمکران..
    ولی هر بار یه مشکلی پیش میاد و نمی ریم..
    و حالا اسم همسری در اومده..
    فردا هم قراره بریم جایزه را بگیریم..
    با همسری قرار گذاشتیم اگه قبول کردن منم هزینه سفرم را بدم و دوتایی با هم بریم..
    اگرم نشد که دیگه نشده دیگه..
    راستش وقتی نتایج را دیدم دلم یه ذره سوخت..
    حسودم دیگه..دارم بهش حسودی می کنم..
    در هر صورت مبارکش باشه..می دونم لیاقتش را داشت..
    امیدوارم همه ی ما تو مسابقه ی زندگی و انسانیت برنده باشیم..
    شب بخیر..





    سعید رضازاده (شنبه ۱۴ مرداد ۹۶)



    دلبسته به سکه‌های قلک بودیم
    دنبال بهانه‌های کوچک بودیم

    رؤیای بزرگ‌تر شدن خوب نبود
    ای‌کاش تمام عمر کودک بودیم



  2. #512

    تاریخ عضویت
    اردیبهشت ۱۳۸۹
    سن
    32
    نوشته ها
    1,304
    پسندیده
    29

    [ مورد پسند: 79 بار در 79 پست ]

    پیش فرض


    سلام..
    امروز داشتم برای بار چندم فیلم سینمایی سر به مهر را نگاه می کردم..
    دلم برای اینجا تنگ شد..
    دل نوشته های اون دختر وبلاگی خیلی برام جالب بود..
    اینکه همه ی ماها که اهل نوشتنیم و اهل خاطره نویسی..
    در پس زمینه ذهنمون قضاوت آدمها را ، قضاوت می کنیم..
    اونها را حدس می زنیم..عکس العملشون را..
    و حتی اینکه امکان داره چه برخوردی در مقابل افکار و رفتار ما داشته باشن..
    ازشون کلافه می شیم..می بخشیمشون..ازشون متشکر می شیم..و خیلی ، خیلی های دیگه..
    البته من خیلی روی خودم کار می کنم که اینطوری نباشم..ولی بالاخره بعضی وقتها بازم پیش میاد...
    اکثر ما فقط می خوایم بنویسیم..مهم نیست کسی می خونتشون یا نه..فقط می خوایم ثبت بشه..
    شاید حتی بعضی وقتها دلمون می خواد کسی نخونتشون..مثل بعضی وقت های من..
    که فقط می نویسم تا ذهنمو خالی کنم و دلم می خواد خونده نشن..
    مهم اینه ذهنمونو سبک کنیم..
    نمی دونم این چه سریه که تا ننویسیمشون کلمات توی ذهنمون درگیرن..
    جملات مختلفی وارد ذهنمون میشن و کلافمون می کنن..
    بعضیا دفتر خاطراتی بر می دارن
    و اونقدر سیاه نوشته از خودشون به جا می گذارن که تصمیم می گیرن بسوزوننشون..
    مثل قدیما..که اینترنت کمتر توی خونه ها بود و جایی برای تایپ کردن نبود..
    بعضیا وبلاگ می زنن و اونجا حرفاشون را تایپ می کنن..
    مثل اون روزها که وبلاگ نویسی باب شده بود ..
    و به قولی هر کسی از ننه باباش قهر می کرد یک وبلاگ داشت..
    یه سری افراد هم توی سایت های مختلف عضو میشن یا خودشون سایت می زنن و توی اون مطلب می نویسن..
    مثل آخرین روزهایی که افراد وقتشون را بدون گوشی و واتس آپ و اینستاگرام می گذروندن..
    و دسته ی دیگه هم افراد این دوره ان ..
    که توی اینستاگرام مطلب می زنن و منتظرن مطالبشون فالور و لایک داشته باشه..
    یه دسته ی متفاوت هم داریم که همه ی این دوره ها را گذروندن
    و خسته و کلافه و دلزده از تمامی این ها ..
    می گردن یه گوشه خلوت را پیدا می کنن و شروع به نوشتن می کنن..
    نمی گم من جزو این دسته ی آخرم نه ، چون اگه می خواستم خلوت ترین جا را پیدا کنم
    می رفتم سراغ قدیمی ترینشون یعنی همون دفتر یا وبلاگ..
    بگذریم..
    توی این فیلم بحث ترس شد..
    فوبیا..!!
    ترس خیلی چیز بدیه..اگه آدم بتونه ترس هاشو کنار بگذاره شاید بتونه توی خیلی از مراحل زندگیش موفق تر بشه..
    پیشنهاد می کنم حتما به ترس هاتون غلبه کنین ..
    چون متاسفانه اینطور که میگن از هر چیزی بترسی سرت میاد..
    از اینم بگذریم..
    چند وقت پیش سحر پیام داد...
    تلگرامش را نصب کرده بود و اومده بود اینترنت ..
    چقدر خوشحالم که از حالش با خبر شدم..
    چقدر خوشحالم که دست از لجبازی برداشتم و زمانی که پیام داد حالش را پرسیدم..
    اصلا ما انسانها زنده ایم به ارتباط برقرار کردن..
    زندگی ما برگرفته شده از ارتباطات اجتماعیه..
    و اگه این ارتباط ها نباشه از بین رفتن نسل بشر قطعیه...
    پس دیگه با خودم لج نمی کنم..
    بعد از حال و احوال پرسی با سحر..دختر شیرینش کلی برام شعر خوند..
    اما نمی شد شعر ها را ذخیره و ارسال کرد..
    البته فرمتشون نرم افزار می خواست برای ذخیره..نرم افزارش را هم نصب کردم اما باز هم نشد..
    دلم می خواست عکس و شعرهاش را اینجا بزنم برای آینده..تا خاطره بشن...
    اما نشد دیگه..

    چیز دیگه ای برای نوشتن ندارم..

    شاد باشید..




    دلبسته به سکه‌های قلک بودیم
    دنبال بهانه‌های کوچک بودیم

    رؤیای بزرگ‌تر شدن خوب نبود
    ای‌کاش تمام عمر کودک بودیم



  3. #513

    تاریخ عضویت
    اردیبهشت ۱۳۸۹
    سن
    32
    نوشته ها
    1,304
    پسندیده
    29

    [ مورد پسند: 79 بار در 79 پست ]

    پیش فرض

    سلام..
    دیشب تقریبا ساعت یازده و نیم شب بود با خودم گفتم خوبه یه سر به کامپیوتر بزنم و برم سر بازی..
    آخه من عاشق بازی نانسی درو هستم..
    یعنی هر بار بعد از تموم شدن یه فصلش..
    فصل های بعدش را هم دانلود می کنم و درگیرش میشم..
    آقا بهم نخندین نگین هنوز بچم..چون این بازی اصلا به درد بچه ها نمی خوره..
    بگذریم..داشتم می گفتم..
    وارد بازی شدم به این شرط که چند مینی را توش چرخ بزنم بعد برم بخوابم..
    این چند مین اول شد نیم ساعت..بعد شد یه ساعت بعد شد دو ساعت..
    یه دفعه سرمو چرخوندم دیدم ساعت چهار و نیمه صبحه و همه جا تاریکه..
    چون از تنهایی و تاریکی هم می ترسم همسری را صدا کردم..
    تا چراغ را روشن کنه و من بتونم کامپیوتر خاموش کنم..
    راستش توی این چند روز فکر می کنم علت واقعی ترسم از تاریکی را هم فهمیدم..
    البته هنوز مطمئن نشدم..
    چند وقت پیش توی سالن نشسته بودم و مشغول دیدن تلویزیون بودم..
    تقریبا هوا تاریک بود و چراغ ها را روشن کرده بودیم..
    یه دفعه برق رفت..
    همسری گفت اون چراغ اضطراری را بیار تا روشنش کنم..
    گفتم من برم؟؟من که جایی را نمی بینم...
    گفت اوناهاش توی دکوره دیگه..هرچقدر سعی کردم ببینم دیدم هیچی نمی بینم..
    زمین را لمس کردم تا دستم به موبایلم خورد..نور گوشی را انداختم روی دکور و رفتم براش آوردم..
    بعد از این که روشنش کرد گفت واقعا نمی دیدیش؟؟
    گفتم نه..مگه تو واقعا می دیدیش؟؟گفت آره..
    گفتم یه لحظه چراغه را خاموش کن..
    خاموش کرد..گفتم الان تو همه جا را راحت می بینی؟؟
    گفت آره ..مریم داری اذیت می کنی؟؟
    گفتم نه!!!!من هیچ وقت توی تاریکی نمی تونستم چیزی ببینم..
    همیشه مجردم که بودم..
    موقع شب می خواستم از اتاقم برم بیرون با نور گوشی می رفتم..
    من فکر می کردم همه همین طورن و نمی تونن ببینن..
    گفت یعنی شب کوری داری؟؟
    یه لحظه مکث کردم..واقعا من شب کوری دارم؟؟
    شاید علت واقعی ترس من از تاریکی اینه که شبها هیچی را نمی بینم و این باعث ترسم میشه..
    البته نمی دونم..شاید همسری داشته سر به سرم می گذاشته..
    شاید همه موقعی که همه جا تاریکه نمی بینن و اون داره سر به سرم می گذاره..
    کاش توی این یه مورد اینجا شلوغ بود و از بقیه می پرسیدم..
    ببینم بقیه هم همین طورن یا فقط منم که توی تاریکی نمی بینم..
    البته چیز مهمی هم نیست..
    سی سال این طوری زندگی کردم فکر کردم عادیه ، بقیشم همین طوری زندگی می کنم
    تازه کیفم میده..
    چون از وقتی همسری فهمیده توی تاریکی نمی بینم..
    شبها تا آب یا چیزی می خوام سریع میره برام میاره..
    تا تاریک میشه کل کارهامو می اندازم گردنش..
    توی کوچه و خیابونم اگه تاریک باشه کلی هوامو داره..این بده؟؟
    آخ انقدر کیف میده از موقعیتت سو استفاده کنی..
    بگذریم..
    چند وقتیه باز یه مسابقه گذاشتن برای عید غدیر خم ..
    باید جواب ها را از توی نهج البلاغه پیدا و ارسال می کردم..
    این کلمه ی برنده شدن خیلی حس خوبی به آدم میده..
    نه از روی اون حسودیه هااااا نهههه اصلا..
    فقط و فقط به خاطر اون حسه دلم می خواد این سری برنده بشم..
    دیدم اون سری حتی اسمم توی لیست کسانی که توی مسابقه شرکت کردن هم نیست
    با خودم گفتم شاید به این خاطره که آیدی تلگرامم با اسم خودم هم خونی نداره..
    تصمیم گرفتم برای مدت کوتاهی آیدیم را تغییر بدم ..
    ببین برای حسادت که نهههه !!!برای حس خوب برنده شدن چه سختیا که نمی کشم
    خو دیگه من برم ..
    شب بخیر


    تصاوير پيوست شده
    • نوع فایل: gif 10.gif (845 بایت, 25 نمايش)
    • نوع فایل: gif 43.gif (613 بایت, 25 نمايش)



    دلبسته به سکه‌های قلک بودیم
    دنبال بهانه‌های کوچک بودیم

    رؤیای بزرگ‌تر شدن خوب نبود
    ای‌کاش تمام عمر کودک بودیم



  4. #514

    تاریخ عضویت
    اردیبهشت ۱۳۸۹
    سن
    32
    نوشته ها
    1,304
    پسندیده
    29

    [ مورد پسند: 79 بار در 79 پست ]

    پیش فرض




    شب مانند پردہ سیاهی

    کل شهر را گرفته است

    قلمی بردار و فردایت را

    با ستارہ های درخشان به تصویر بکش

    بدان این تو هستی که

    فردایت را می سازی

    شب بخیر





    تصاوير پيوست شده
    • نوع فایل: jpg 023654.jpg (333.3 کیلو بایت, 13 نمايش)
    ویرایش توسط Dina : دوشنبه ۳۰ مرداد ۹۶ در ساعت ۰۰:۴۸



    دلبسته به سکه‌های قلک بودیم
    دنبال بهانه‌های کوچک بودیم

    رؤیای بزرگ‌تر شدن خوب نبود
    ای‌کاش تمام عمر کودک بودیم



  5. #515

    تاریخ عضویت
    اردیبهشت ۱۳۸۹
    سن
    32
    نوشته ها
    1,304
    پسندیده
    29

    [ مورد پسند: 79 بار در 79 پست ]

    پیش فرض

    سلام..
    این چند روز را دارم سعی می کنم بیشتر به سایت بیام
    چون برای یه مدتی نیستم..
    می خوام انقدر بوده باشم که جبران بعدا بشه
    نه خیلی حالا بودن منم تو پیشرفت سایت موثره..می خوام نبودم تو اون مدت حس نشه
    بگذریم..
    چند روزه مدام امضای سایتم را عوض می کنم اما هیچ کدوم به دلم نمی شینن..
    دلم یه متن خوشگل جدید می خواد..
    هم ادبی باشه..هم تاثیر گذار هم آموزنده هم خوب..
    همش با هم فکر نکنم یه جا جمع بشه..
    برای همین بیشتر دلم می خواد به دلم بشینه..
    کلی سایت و وبلاگ و کانال تلگرام را زیر و رو می کنما اما چیز جالبی هنوز پیدا نکردم..
    امروز توی راه که داشتم با همسری از جایی بر می گشتم
    یه لحظه به شعری که قمیشی می خوند گوش کردم دیدم قشنگه..
    البته به نظر من قمیشی هر چیزی که می خونه قشنگه..مگه چیز بدم داره؟؟؟!!!

    ولی خوب این قسمت از شعرش فعلا برای امضام خوبه..

    روی سکوی کناره پنجره
    همه شب جای منه
    چند ورق کاغذ و یک دونه قلم
    همیشه یار منه
    .....

    فعلا این آخرین چیزیه که برای امضا به ذهنم رسیده..
    تا بعد که ببینم بازم چیز قشنگی پیدا می کنم یا نه...
    مواظب شادی های زندگیتون باشین..
    فعلا



    __________________________________________________ _____________________________

    یه جمله ی جالب پیدا کردم فکر می کنم این برای امضام مناسب تر باشه...
    البته فکر کنم تا زمانی که هستم صد بار دیگه امضا عوض کنم تا به جمله ی دلخواهم برسم..

    بدون سختی و شکست، موفقیت به دست نمی‌آید ...

    خو دیگه من جدا برم فعلااااا...



    تصاوير پيوست شده
    • نوع فایل: gif 194.gif (14.3 کیلو بایت, 26 نمايش)
    • نوع فایل: gif 82.GIF (4.2 کیلو بایت, 26 نمايش)
    • نوع فایل: gif 4.gif (536 بایت, 26 نمايش)
    ویرایش توسط Dina : دوشنبه ۳۰ مرداد ۹۶ در ساعت ۲۰:۵۵



    دلبسته به سکه‌های قلک بودیم
    دنبال بهانه‌های کوچک بودیم

    رؤیای بزرگ‌تر شدن خوب نبود
    ای‌کاش تمام عمر کودک بودیم



  6. #516

    تاریخ عضویت
    اردیبهشت ۱۳۸۹
    سن
    32
    نوشته ها
    1,304
    پسندیده
    29

    [ مورد پسند: 79 بار در 79 پست ]

    پیش فرض

    سلام..
    گفته بودم این روزا بیشتر میام سایت تا بعد که نتونستم جبران کرده باشم..
    اما دیروز انقدر گرفتار بودم که فرصت نکردم ..
    البته گرفتار همین فضای مجازی بودما..
    تو اینترنت دنبال مشاور های مختلف بودم..
    از مشاور های حقوقی گرفته تا مشاور های پزشکی..
    و تو گروه های مختلفشون عضو شدم تا یکم اطلاعاتم بالا بره..
    مثلا شما می دونین دلیریوم چیه؟؟
    منم تا دیروز نمی دونستم..
    این بیماری علتهای مختلفی داره..
    هر چیزی امکان داره باعث بشه فرد دچار دلیریوم بشه..
    از کمبود آب و ضربه به سر و عصبانیت و فشار روحی و غیره گرفته تا خوردن مواد سمی و داروی اشتباهی..
    و متاسفانه دیروز به خاطر افت شدید قند همسری دچار دلیریوم شده بود..
    خیلی ترسیده بودم..و ندونستن این که اصلا چی هست و چرا فرد اینطوری میشه
    بیشتر باعث شده بود دست و پامو گم کنم..
    تجربه بود دیگه..این باعث شد به غیر از کانال های ادبی و علمی و رمان و غیره..
    تو کانال های پزشکی هم عضو بشم..
    خیلی خوبه ها..
    حالا هی بگن تلگرام بد اینترنت بد..اگه همین فضای مجازی نبود من مثلا باید چکار می کردم؟؟؟
    پس هرچیزی سر جای خودش اگه درست استفاده بشه خوبه..
    مثل پنجره ی خوشگل خودم که چون ازش درست استفاده می کنم خوبه
    من فعلا برم..
    مواظب شادی های زندگی تون باشین..
    فعلاااااااا



    تصاوير پيوست شده
    • نوع فایل: gif 23.gif (821 بایت, 19 نمايش)
    • نوع فایل: gif 10.gif (845 بایت, 20 نمايش)



    دلبسته به سکه‌های قلک بودیم
    دنبال بهانه‌های کوچک بودیم

    رؤیای بزرگ‌تر شدن خوب نبود
    ای‌کاش تمام عمر کودک بودیم



  7. #517

    تاریخ عضویت
    اردیبهشت ۱۳۸۹
    سن
    32
    نوشته ها
    1,304
    پسندیده
    29

    [ مورد پسند: 79 بار در 79 پست ]

    پیش فرض




    امروز وقتی داشتی بیدار می شدی ،

    یکی دیگه داشت آخرین نفسشو می کشید .

    واسه این روز شکرگزار باش !!

    هدرش نده ...!
    تصاوير پيوست شده
    ویرایش توسط Dina : دوشنبه ۱۳ شهریور ۹۶ در ساعت ۲۲:۰۴



    دلبسته به سکه‌های قلک بودیم
    دنبال بهانه‌های کوچک بودیم

    رؤیای بزرگ‌تر شدن خوب نبود
    ای‌کاش تمام عمر کودک بودیم



  8. #518

    تاریخ عضویت
    اردیبهشت ۱۳۸۹
    سن
    32
    نوشته ها
    1,304
    پسندیده
    29

    [ مورد پسند: 79 بار در 79 پست ]

    پیش فرض

    سلام...
    تقریبا ده روزی نبودم..
    دلم واسه پنجره کوچولوم تنگ شده بود..
    آقا سرعتم اینجا خیلی کمه
    یعنی کلیم از سرویس دهنده پرسیدم مطمئنین سرعتم با سرعت قبلی یکیه..
    گفت بله مطمئن باش هیچ فرقی با هم ندارن..
    اونوقت حالا که دارم استفاده می کنم می بینم سرعتم پایینه..
    مهم نیست..
    همین که انقدر سریع اینترنتم را وصل کردن عالیه..
    من که فکر می کردم یه ماهی طول می کشه..
    بگذریم..
    دیشب تولد مامانیم بود..
    رفته بودیم اونجا و کلی خوش گذروندیم..
    براش یه سینی قلم کاری شده گرفته بودم..
    کلی خوشش اومدو تشکر کرد..
    می خوام عکسش را یادگاری بزنم تو آلبومم تو سایت..
    اینم اولین دل نوشته و خاطره در پنجره ی کوچولوم بعد از چند روز دوری..
    شاد باشید
    فعلا...



    __________________________________________________ _________________________________________

    هورا هورا
    سرعتم درست شد..
    وای یه عکس نمی تونستم درست آپلود کنم..
    کلافه شدم زنگ زدم به سرویس دهنده گفتم این چرا اینطوریه..
    گفت تموم سیم های تلفن را خارج کن و به طور مستقیم وای فای را به کامپیوترت وصل کن..
    سرعتت را چک کن ببین چقدره..
    دیدم بعد از این کار سرعتم عالی شده..
    دوباره سیم تلفن را وصل کردم و گفتم سرعتم الان عالی شد...
    گفت پس یه قسمتی از سیم های خونتون مشکل داره ببین ایراد از کجاست که داره نویز می اندازه..
    تشکر کردم و رفتم تو اتاق خواب دیدم یکی از تلفنهامون ایراد داره...
    اونو دیگه کلا جمع کردم..
    الان سرعتم ماه شد..
    خدایا ما اون دوران چطوری با اینترنت لاک پشتی زندگی می کردیم..
    مرسیییییییییی پیشرفت..
    فعلاااااااا



    ویرایش توسط Dina : دوشنبه ۱۳ شهریور ۹۶ در ساعت ۲۱:۰۰



    دلبسته به سکه‌های قلک بودیم
    دنبال بهانه‌های کوچک بودیم

    رؤیای بزرگ‌تر شدن خوب نبود
    ای‌کاش تمام عمر کودک بودیم



  9. #519

    تاریخ عضویت
    اردیبهشت ۱۳۸۹
    سن
    32
    نوشته ها
    1,304
    پسندیده
    29

    [ مورد پسند: 79 بار در 79 پست ]

    پیش فرض

    سلام
    امروز داشتم تو یه کانال پرسش و پاسخ پرسه می زدم..
    یه نفر داشت می گفت برنامه نویس و طراح وبه..
    گفتم بزار ازش بپرسم ببینم چرا سایت اینجوری شده؟؟!!
    گفتم ببخشید من توی یه انجمن عضوم..
    تو قسمت ارسال پیام ها نمیشه پیام داد و میزنه پیج نات فوند..
    چرا اینطوری شده..
    گفت برو ببین بقیه هم همین طورن یا فقط مال تو مشکل داره..
    با نام خاطره وارد شدم و چک کردم دیدم با اونم نمیشه پیام داد..
    گفتم مال همه اینطوریه..
    گفت اگه فقط مال تو بود..می تونستی یه اکانت جدید بسازی
    و از مدیر سایت یا همون ادمین بخوای تا تموم سوابقت را ارسال کنه روی اون..
    ولی حالا که میگی برای همه همین طوره پس فقط خود ادمین می تونه بره و درستش کنه اونم تازه اگه حوصله بکنه..
    گفتم پس از دست من کاری ساخته نیس؟؟
    گفت نه..
    گفتم اگه بخوام خودم هاست بخرم و یه سایت خوشکل راه بندازم هاست چقدره و برنامه نویسی سختیش در چه حدیه..
    کلی ازش سوال پرسیدم بعدم که دیگه هیچی تو ذهنم نپرسیده نمونده بود ازش خداحافظی کردم و اومدم بیرون..
    وای چقدر خوبه یه نفر همه چی بدونه..
    چرا من ازین چیزا سر در نمیارم..!!!
    تصمیم دارم برای یه مدتی سیدی های برنامه نویسی و طراحی وب و اینجور چیزا را بگیرم ..
    اگه کتابیم داره بخرم بخونم تا حداقل ازین بی اطلاعی در بیام..
    خوبه ادم از هر چیزی تا حدودی سر در بیاره..
    زشته وقتی اصطلاحی را به کار می برن یا چیزی می گن مثل گیجا فقط نگاه کنی و چیزی نفهمی..
    به امید اون روز که منم در حد مبتدی ازین چیزا مطلع بشم...
    فعلاااااااااااااااااا
    راستی عیدتونم مبارکککککککککک..
    شب خوش..






    دلبسته به سکه‌های قلک بودیم
    دنبال بهانه‌های کوچک بودیم

    رؤیای بزرگ‌تر شدن خوب نبود
    ای‌کاش تمام عمر کودک بودیم



  10. #520

    تاریخ عضویت
    اردیبهشت ۱۳۸۹
    سن
    32
    نوشته ها
    1,304
    پسندیده
    29

    [ مورد پسند: 79 بار در 79 پست ]

    پیش فرض


    سلام..
    وقتی می خواستم بیام کلی حرف برای گفتن داشتم..
    ولی حالا که دکمه ورود را زدم.. ذهنم خالیه..!!!
    برای همین هرچی اومد به ذهنم می نویسم..
    دلم خیلی تنگ شده بود..خیلی..!!
    واسه اینجا..واسه نوشتن..
    روزای اول با خودم گفتم تو این مدت میرم سایت خودم..اونجا می نویسم..
    اما چرا دروغ..
    جز دو سه باری که از سر دلتنگی واردش شدم و باز هم از سر دلتنگی نوشتم..
    دیگه کار خاصی نکردم..
    حتی حوصله ی اونجا را هم نداشتم..
    گاهی وقتها..آدما نیاز دارن به تحول..
    نیاز دارن به تغییر..
    نیاز دارن به اینکه به نحوی خودشون را تنبیه کنن..
    به اینکه یه سری چیز ها را به خودشون یاد بدن..
    نمی دونم کار درستی کردم برگشتم یا نه..
    ولی یک درصد فکر می کنم باید می اومدم..
    زمانی که از اینجا رفتم از خیلی چیزا بدم اومده بود..
    از خودم..از آدما..از نوشتن..از خوندن .. از دنیا..از خاطرات .. یه جورایی از همه چیز..
    اما الان حالم خیلی بهتره..
    یه جورایی دیگه تصمیم گرفتم خودم باشم..
    من اینجوری به وجود اومدم..با احساسم..با منشی که اونقدرا هم خاص نیست..
    خیلی ها بودن که شبیه من بودن..
    سهراب سپهری..حسین پناهی..و خیلیا که اسمشون یادم نمیاد..
    پس نباید به خاطر این جوری بودنم..ناراحت باشم..و باهاش بجنگم
    فقط به این خاطر که دیگران براشون قابل فهم نیست..
    خیلیم باید شاکر خدا باشم که منو با احساساتی از جنس خودش به وجود آورده..
    حس می کنم بالاخره خودمو پیدا کردم و دیگه از هیچی متنفر نیستم..
    دلم خیلی برای اینجا تنگ شده بود...خیلی دلم می خواست زودتر برگردم ..
    اما صادقانه یه ذره ترسیدم..
    چون تقریبا دو سه ماهی نبودم..
    گفتم شاید برگردم یه چیزی بشه که پشیمون بشم از برگشتنم..
    اما امروز با خودم گفتم..مهم نیست دیگران چه فکری می کنن..مهم اینه من اینطوری خوشحال ترم..
    برای همین بعد از اینکه کارهامو انجام دادم اومدم اینجا..
    من فعلا برم..
    تا بعد..


    ویرایش توسط Dina : شنبه ۱۱ آذر ۹۶ در ساعت ۱۱:۲۶



    دلبسته به سکه‌های قلک بودیم
    دنبال بهانه‌های کوچک بودیم

    رؤیای بزرگ‌تر شدن خوب نبود
    ای‌کاش تمام عمر کودک بودیم



صفحه 52 از 55 نخستنخست ... 2425051525354 ... آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

موضوعات مشابه

  1. آسیمو پیشرفته ترین ربات انسان نمای جهان
    توسط جواد نجفی در انجمن پروژه های مهندسی مکانیک
    پاسخ: 0
    آخرين نوشته: جمعه ۰۱ آبان ۸۸, ۱۰:۴۸
  2. آشنایی با مبانی چاه‌نگاری
    توسط محمد بهبهانی در انجمن مقالات مهندسی شیمی
    پاسخ: 0
    آخرين نوشته: پنجشنبه ۳۰ مهر ۸۸, ۱۱:۰۰
  3. هفت شگفتی عظیم در جهان فیزیک
    توسط yooseph367 در انجمن دانستنی ها
    پاسخ: 0
    آخرين نوشته: چهارشنبه ۲۹ مهر ۸۸, ۰۰:۱۰
  4. پاسخ: 0
    آخرين نوشته: سه شنبه ۱۴ مهر ۸۸, ۱۹:۳۶
  5. فلزات و تغییر شکلشان
    توسط yooseph367 در انجمن مقالات مهندسی مکانیک
    پاسخ: 0
    آخرين نوشته: سه شنبه ۱۴ مهر ۸۸, ۱۹:۱۰

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •