صفحه 55 از 56 نخستنخست ... 54553545556 آخرینآخرین
( مشاهده پاسخ شماره 541 تا 550 / از مجموع 559 پاسخ )

موضوع: پنجره ای برای پرواز

  1. #541

    تاریخ عضویت
    May 2010
    سن
    32
    نوشته ها
    1,334
    پسندیده
    30

    [ مورد پسند: 84 بار در 84 پست ]

    پیش فرض

    سلام...
    نماز و روزه هاتون قبول باشه...
    داریم روزهای پر برکتی را پشت سر می گذاریم...
    تو این روزها و شب ها من را از دعای خودتون بی نصیب نگذارین...

    شب بخیر...
    ویرایش توسط Dina : Tuesday 05 June 18 در ساعت 19:50

    سعید رضازاده (Thursday 27 September 18)



    دنیای آدم بزرگها خیلی زشته...

    تا لحظه ی مرگم هم..

    نمیخوام..

    "بزرگ................................بشم!!! "



  2. #542

    تاریخ عضویت
    May 2010
    سن
    32
    نوشته ها
    1,334
    پسندیده
    30

    [ مورد پسند: 84 بار در 84 پست ]

    Post











    تصاوير پيوست شده
    ویرایش توسط Dina : Monday 28 January 19 در ساعت 23:15



    دنیای آدم بزرگها خیلی زشته...

    تا لحظه ی مرگم هم..

    نمیخوام..

    "بزرگ................................بشم!!! "



  3. #543

    تاریخ عضویت
    May 2010
    سن
    32
    نوشته ها
    1,334
    پسندیده
    30

    [ مورد پسند: 84 بار در 84 پست ]

    پیش فرض






    سلام

    از تقریبا اواسط آبان بود که با گروهی آشنا شدم به اسم کلبه مهر...
    آدمای جالبین..
    یاسمین..ستاره..دلارام..دلقک.. شیرین ..فاطمه و خیلیای دیگه ..
    نمیشه اسمشون را نوشت چون تقریبا بالای سی چهل نفرن..
    از بین همه ی اونا جالب ترینشون دلقکه..
    آدم عجیبیه..
    کلی مشکلات تو زندگیش داره ولی همیشه در حال خندوندن دیگرانه..
    یه عکس دلقک گذاشته روی پروفایلشو به کسی اجازه نمیده اسم واقعیش را صدا بزنن..
    همیشه حرفاش جالبه..سنش از همه پاییین تره ..تقریبا 21 سالشه..
    ولی چیزایی میگه و اعتقاداتی داره که خیلی از ماها جلوش کم میاریم..
    شاید من اگه مشکلات اونو داشتم خیلی سریع خودمو می باختم اما اون همیشه میخنده و شاده..
    یه استیکر معروف داره که عکس یه قورباغه سبز رنگه..
    یعنی من عاشق این استیکرشم..
    بگذریم..
    اصل مطلب اون دلقک و گروه نبود..
    اینا را نوشتم تا برسم به اینکه تقریبا دو هفته پیش با تبلتم در حال پیام دادن تو گروه به همین دلقک بودم
    که چند لحظه خوابم برد و تبلت از دستم خورد زمین و تاچ و ال سیدیش شکست..
    منم تقریبا بیشتر کارهام را با تبلتم انجام میدم..
    چون یه جورایی تنبلیم میشه بخوام بیام سراغ لب تاب یا کامپیوترم..
    همینم دلیلی شد برای اینکه نتونم زودتر از این بیام سایت..
    امروز که یکم وقت آزادتر داشتم تصمیم گرفتم بیام پای لبتابمو به اینجا سری بزنم...

    بازم بگذریم...

    پس فردا تولد همسریه..
    نمیدونم کادو تولد براش چی بخرم..
    با دوستانم قراره برای روز تولدش پیتزا درست کنیم..ولی دلم می خواد در کنارش کادو هم بگیرم..
    اما نمیدونم واقعا چی...خیلی سخته برای مردها کادو گرفتن...
    مخصوصا یکی مثل همسری که هیچوقت نمیگه چی دوس داره..
    هر وقت ازش می پرسی میگه من همه چی دوست دارم..
    شاید یه ساعت براش گرفتم...شایدم....
    نمیدونم...
    من دیگه میرم شام..
    مواظب قشنگی های زندگیتون باشین..
    شب بخیر...








    دنیای آدم بزرگها خیلی زشته...

    تا لحظه ی مرگم هم..

    نمیخوام..

    "بزرگ................................بشم!!! "



  4. #544

    تاریخ عضویت
    May 2010
    سن
    32
    نوشته ها
    1,334
    پسندیده
    30

    [ مورد پسند: 84 بار در 84 پست ]

    پیش فرض



    سلاااااااااممممم

    سلام پنجره کوچولوی خودم..

    دلم برات یه ذره شده بود..

    یعنی تو این یه ماه و نیم انقدر درگیر کار بودم که وقت سر خاروندنم نداشتم..

    قبلا یکی می گفت در گیر کارم وقت نمی کنم کاری انجام بدم..

    می گفتم برو بابا یارو یه چیزی میگه..

    مگه میشه آدم حتی پنج دقیقه وقت نداشته باشه به کاراش برسه ...

    تو این یه ماه خودم به حرف بقیه رسیدم...میگن زود قضاوت نکنا..اینه!!

    صبح ساعت شش از خواب بیدار می شدم صبحونه آماده می کردم ..

    هفت از خونه می زدیم بیرون می رفتیم سر کار..

    ساعت هشت می رسیدیم..

    ساعت نه و نه و نیم شب تعطیل می شدیم..

    انقدر درگیر ترافیک می شدیم که ساعت یازده شب می رسیدیم خونه..

    شام می خوردیم نهار برای فردا درست می کردم.. می شد ساعت یک و نیم تا دو شب !!

    یعنی تو کل شبانه روز چهار ساعت فقط وقت خواب داشتم..

    حتی فرصت چک کردن تلگراممو هم نداشتم ...

    شاید یکی دوبار تو این یه ماه و نیم به اونم سر زدم..

    جدا دلم تنگ شده بود..

    روز خود عید هم سر کار بودم..

    یازده که رسیدم سریع فقط فرصت کردم خونه را مرتب کنم..

    سفره هفت سین بچینم ..همسری را بیدار کنم و شام بخوریم..

    یعنی سه دقیقه مونده بود به سال تحویل کارهام تموم شد...

    پای سفره هی چرت می زدیم..

    صبح اول عید رفتیم دیدن خانواده همسری..

    تا شب هم اونجا بودیم چون قرار بود برن شمال..

    روز دوم عید رفتیم خونه مامان اینای خودم تا شب باز اونجا بودیم..

    چون تازه داداشمو خانومش اومده بودن..

    روز سوم عید رفتیم خونه عمو و دایی..

    روز چهارم عید رفتیم خونه داداش همسری ..

    ای جانم یه ماهه صاحب یه نینی کوچولوی ناز شدن..

    اسمش را گذاشتن محمد حسن خیلی با مزس..

    قربونش برم انقدر با مزه بود..انقدرم خوشگل می خندید...

    ولی وای به زمانی که شیر می خواست جوری جیغ می زد انگار بلندگو براش گذاشته بودن

    کل خونه به صدا در می اومد..

    بعد از نهار رفتیم باغشون..باغ قشنگی داشتن..

    به پای باغ بابای همسری نمی رسید ولی اینم قشنگ بود..

    باز شب رسیدیم خونه..روز پنجم رفتیم سر کار...

    امروزم ششمه...سر کار بودیم تا ساعت چهار..

    تا رسیدم خونه اول استراحت کردم بعدم گفتم دیگه باید بیام اینجا..

    همسری رفت یه چیزی بخره برای خونه با چای بخوریم..

    منم پریدم پای کامپیوتر..

    ولی جدا عجب ماهی بود این یه ماه...

    راستی متاسفانه شیراز سیل اومده..

    یه سری از عزیزان را از دست دادیم..

    صحنه های خیلی وحشتناکی تو فضای مجازی دیدم..

    قرار بود ما بریم شیراز پیش داداشم اما روز اول عید اونا اومدن سمت اصفهان...

    هر لحظه به این فکر می کنم اگه رفته بودیم...

    شاید ماهم یکی از کسایی بودیم که درگیر سیل می شدیم..

    فقط خدا می دونه اون لحظه چقدر لحظات سختی براشون بوده..

    سر کار که بودم بچه ها هم از سیل دوباره امروز صبح گفتن..

    مثل اینکه دوباره امروز هم سیل اومده بوده..

    کاش بلایای طبیعی دست از سر مردم کشورم برداره..

    مردم من ، به اندازه کافی خودشون بدبختی می کشن..

    فقر ...گرونی..بیکاری..و خیلی مشکلات دیگه..

    حالا هم مدام سیل و زلزله و طوفان..

    خدایا به مردم کشورم رحم کن..!!!


    من دیگه برم..

    مواظب خودتون باشین..

    روزتون خوش و سال نوی شما هم مبارک..



    تصاوير پيوست شده
    ویرایش توسط Dina : Tuesday 26 March 19 در ساعت 20:18



    دنیای آدم بزرگها خیلی زشته...

    تا لحظه ی مرگم هم..

    نمیخوام..

    "بزرگ................................بشم!!! "



  5. #545

    تاریخ عضویت
    May 2010
    سن
    32
    نوشته ها
    1,334
    پسندیده
    30

    [ مورد پسند: 84 بار در 84 پست ]

    پیش فرض







    سلام..
    حسابی گیج خوابم..
    خیلی وقته میخوام بیام سایت و نمیشه...
    هربار میگم فردا حتما میرم..
    اما این فرداها انقدر عقب افتادن که ازشون چند هفته میگذره..
    امشب با خودم گفتم هر طوری شده ..
    حتی اگه قراره مثل قدیم پای گوشی خوابم بیره بیام..
    کلی مطلب آماده کردم برای زدن..امیدوارم وقتش بشه..
    دلم خیلی برای اینجا و خاطراتم تنگ شده بود...
    نمیدونم چرا هرچقدر جلوتر میریم وقت آزادمون کمتر میشه..
    اما تنها چیزی ک هیچوقت عوض نمیشه دلتنگ شدن برای وابستگیهامونه..
    مثل دلتنگی برای نوشتن. .
    مثل دلتنگی برای یه پنجره ..
    و مثل دلتنگی برای یه دفترخاطرات کوچیک که برات اندازه یک دنیا می ارزه...
    من فعلا برم ..
    امیدوارم زودتر بتونم بازم یه وقت آزاد پیدا کنمو بیام ...
    شب همگی خوش.






    ویرایش توسط Dina : Wednesday 08 May 19 در ساعت 02:49



    دنیای آدم بزرگها خیلی زشته...

    تا لحظه ی مرگم هم..

    نمیخوام..

    "بزرگ................................بشم!!! "



  6. #546

    تاریخ عضویت
    May 2010
    سن
    32
    نوشته ها
    1,334
    پسندیده
    30

    [ مورد پسند: 84 بار در 84 پست ]

    پیش فرض

    سلام...

    تمام مطالبم در اثر یه اشتباه کوچیک پاک شده..
    هیچ کاریشم نمی تونم بکنم...
    اون دوستیم که تو جمع آوری مطالب کمکم کرده بود به خاطر امتحانش تا تقریبا اواسط تیر نمیاد..
    چرا اینجوری شد؟؟؟

    بعد از مدتها اومدم ..کلی دنبالش گشتم دیدم نیست...
    آخرشم فهمیدم حذف شدن..

    بگذریم..

    صبح ساعت پنج از خواب بیدار شدم..
    بازم گیج خوابم...


    آخییییییییییی یه زمانی چقدر عاشق این شکلک بودم....

    دلم واسه یاهو مسنجر یه ذره شده...

    یادش بخیر....


    میرم بخوابم..

    شب همگی بخیر...




    تصاوير پيوست شده
    • نوع فایل: gif 33س.gif (1,014 بایت, 17 نمايش)
    • نوع فایل: gif 2.gif (1,001 بایت, 16 نمايش)
    • نوع فایل: gif 37.gif (1.8 کیلو بایت, 17 نمايش)



    دنیای آدم بزرگها خیلی زشته...

    تا لحظه ی مرگم هم..

    نمیخوام..

    "بزرگ................................بشم!!! "



  7. #547

    تاریخ عضویت
    May 2010
    سن
    32
    نوشته ها
    1,334
    پسندیده
    30

    [ مورد پسند: 84 بار در 84 پست ]

    پیش فرض

    سلام...


    اول گلگی..
    به نظرتون گلگی بکنم یا نه ؟؟؟

    نه نمی کنم..بی خیال...

    فقط یه چی میگم..؟؟؟؟!!!!



    چقدر به حال و هوای الان میاد نه؟؟؟

    از بس سرده ما کولر روشن می کنیم شما چطور؟؟؟


    بگذریم شاید مدیریم مثل من که یه مدت سرم حسابی شلوغ بود درگیر کاره بنده خدا...

    صادقانه این روزا نمی دونم چرا هر چقدر سعی می کنیم وقتای خالی پیدا کنیم دیگه نمیشه..

    من تا یک شب سرم شلوغه و کار دارم..

    انقدر گاهی وقتا از پر بودن وقتم کلافه میشم که میگم کاش ساعت برنارد را داشتم و زمان را برای چند ساعت متوقف می کردم..

    اونوقت حسابی می خوابیدم...

    بعدم می اومدم اینجا و به اندازه تموم وقتایی که نبودم میبودم...!!

    من اینجوری سرم شلوغه و کارام رو هم طلنبار شده وای به مدیری..

    بازم بگذریم..

    دیروز همینطور که مشغول کارهام بودم..

    یه لحظه رفتم به سالها پیش..

    نمیدونم چی شد که یاد لاله افتادم..

    یاد اون روزا که می رفتیم مزار شهدا...

    اون روزا که بعد از مزار شهدا مسیر خونه را می پیچوندیمو می رفتیم دنبال بیمارستان ها و بهزیستی ها...

    من و لاله اون روزا سنی نداشتیم ولی تصمیمای بزرگی داشتیم..

    می گفتیم اگه نمی تونیم دنیا و کشورمون را عوض کنیم میتونیم یه سهمی هرچند کوچیک داشته باشیم..

    پول تو جیبیانمونو با دست مزدی که از تئاتر می گرفتم کنار می گذاشتم

    تا بتونم بیمارستان هایی که بیماران سرطانی را نگه میدارن پیدا کنم و بریم و به بچه هاش سر بزنیم و خوشحالشون کنیم..

    حتی خیلی گشتیم جایی که بچه های بی سرپرست را نگه میدارن پیدا کنیم و بتونیم شادشون کنیم..

    یه مدت توی پارکی نزدیک خونمون یه میز گذاشته بودن و دفتچه هایی روش..

    می گفتن با ماهی ده تومن میشه صاحب یه فرزندی شد که ازش حمایت ماهیانه کرد...

    حتی قرار شد از بین اونا یکی را انتخاب کنیم و یکی از بچه ها را حمایت کنیم..

    اما نمیدونم چی شد که نشد...شاید برای اینکه بعضی جاها که می رفتیم به خاطر پایین بودن سنمون جدی نمی گرفتنمون...

    نمی دونم...

    الان یادم نمیاد دلیل اینکه نشد بریم چی بود..

    میدونم چند ماه دنبالش بودیم تا بریم..حتی یادمه چند تا بیمارستانم رفتیم و برای این کار صحبت کردیم..اما نشد

    بقیش یادم نیس..

    چه روزای جالبی بود...

    کاش بر میگشتم به اون روزا و دوباره دنبال اون آرزوهای بزرگ بودم..

    لاله الان صاحب یه مغازه لوازم آرایش فروشیه و شنیدم صاحب یه بچه شده..فک کنم بچش پسر بود..

    خونه ی مامانش یه کوچه با خونه ی مامانم فاصله داره ولی حتی وقتی میرم به مامان اینا سر بزنم..

    نمی دونم یه چیزی نمیزاره برم بپرسم کجاست و چکار میکنه..


    آخرین بار اون بود که شمارمو از مامانم گرفته بود و بهم زنگ زد..

    حتی شمارشو سیوم نکردم...

    شاید اگه داشتم می شد گهکداری حداقل حالش را پرسید...چقدر بی معرفت بودما

    کلا دخمل بدی شدم

    امروز یکم کارهام سبک تر شده بود..

    بالاخره تونستم بیام..

    امیدوارم این مدیری هم کارهاش سبک بشه بیاد یه دستی به سر و روی این سایت بکشه..

    من دیگه برم به کارهام برسم..

    ...نماز روزه هاتون قبول درگاه حق...

    دعا واسه منم یادتون نره...



    تصاوير پيوست شده



    دنیای آدم بزرگها خیلی زشته...

    تا لحظه ی مرگم هم..

    نمیخوام..

    "بزرگ................................بشم!!! "



  8. #548

    تاریخ عضویت
    May 2010
    سن
    32
    نوشته ها
    1,334
    پسندیده
    30

    [ مورد پسند: 84 بار در 84 پست ]

    پیش فرض













    سلام

    دلم گرفته...

    واسه همین نصفه شبی اومدم سایت..

    کلافم..

    هیچ چیزی حس و حالمو عوض نمیکرد..

    صفحه گوشیمو چند بار باز و بسته کردم..

    حتی فیلتر شکن گوشیمو چندبار روشن خاموش کردم...

    ولی اونقدر بیحوصله بودم ک حتی به تلگرامم هم سر نزدم.

    دلم گوشه خلوت خودمو میخواست..

    همون جایی ک ساعتهام پر میشد از حضور در اون...

    نمیدونم چی شد ادرس این جا را توی مرورگر گوشی نوشتمو وارد شدم...

    انگار هنوزم فکرم و ناخودآگاه ذهنم هیچ جا را آرامش بخش تر و دنج تر از پنجره کوچولوم نمیدونه..

    وقتی میام..حتی اگه حرفای دلمم ننویسم..همین که وارد دنیای خاطراتم میشم همه چی یادم میره..

    پنجره کوچولوی قشنگم مرسی ک هستی و می گذاری حرفامو تو صفحاتت بنویسم...

    شاید فردا پاکتون کنم...فعلا ک ذهنم حسابی درگیره..فردارو نمیدونم

    باز خوبه اینجا بود که کمی آروم بشم...

    ..بهتره برم بخوابم..

    شب همگی بخیر





    ویرایش توسط Dina : Sunday 26 May 19 در ساعت 03:18



    دنیای آدم بزرگها خیلی زشته...

    تا لحظه ی مرگم هم..

    نمیخوام..

    "بزرگ................................بشم!!! "



  9. #549

    تاریخ عضویت
    May 2010
    سن
    32
    نوشته ها
    1,334
    پسندیده
    30

    [ مورد پسند: 84 بار در 84 پست ]

    پیش فرض

    پس پست دیشب من کوووووووووو وووو
    ویرایش توسط Dina : Wednesday 03 July 19 در ساعت 02:52



    دنیای آدم بزرگها خیلی زشته...

    تا لحظه ی مرگم هم..

    نمیخوام..

    "بزرگ................................بشم!!! "



  10. #550

    تاریخ عضویت
    May 2010
    سن
    32
    نوشته ها
    1,334
    پسندیده
    30

    [ مورد پسند: 84 بار در 84 پست ]

    پیش فرض










    سلام
    دلم خیلی تنگ شده بود
    وقتی سایت مشکلی نداشت و خودم فرصت نمیکردم بیام زیاد ناراحت نبودم
    اما خیلی عجیب بود برام
    وقتی سایت دچار مشکل شد و دیگه بالا نیومد
    انگار یکی از وسایل قیمتیم گم شده بود..
    چقدر خاطرات برام با ارزشن...
    میگن انسانها باید گذشتشون را فراموش کنند و در حالی ک به آینده فکر میکنند
    در حال زندگی کنند. .
    پس چرا من نمیتونم..

    فایل پیوست 2652

    ب نظرم اگه قرار بود انسان خاطراتش را بریزه دور و به آینده فقط فکر کنه
    خدا حافظه طولانی مدت یعنی بخشی ک خاطراتمون در اونجا ثبت میشه را نمیگذاشت..
    پس من خیلیم کار خوبی میکنم..

    بگذریم...

    راستش دقیق نمی دونم.ولی شاید از اوایل تیر تا مدتی نتونم بیام نت...
    واسه همین خیلی ناراحت بودم ک سایت خراب شده..
    همش میترسیدم تیر ماه برسه و دیگه نتونم.ب اینجا سر بزنم...
    البته هنوزم معلوم نیس...
    ولی دلم نمیخواست باز بیخبر برم
    ...
    ازین چیزا بگذریم...
    قبلا هم گفته بودم عاشق کره و چین و کلا مردم چشم بادومیم...
    جدیدا شبکه جم یه شبکه جدید به نام جم کره زده و توش سریال و شو کره ای پخش میکنه
    من کلا بر خلاف باقی خانوما از جم بدم می اومد و کلا از دیدن سریال متنفرم...
    اما از وقتی این شبکه اومده از زمانی ک تلویزیون روشن میشه تا زمان خواب یاخاموشی تلویزیون فقط جم کره است
    و یه کار جدیدی هم که دارم انجام میدم اینه که:
    دارم زبان کره ای یاد میگیرم
    خیلی عالیه!!!
    تقریبا خوندن و نوشتن را یاد گرفتم و الان دارم قواعد را یاد میگیرم...
    میدونم شاید از نظر خیلیا کار خنده داری باشه و بگن اخه
    زبان کره ای به چه دردی میخوره...
    ولی علاقست دیگه...و جالب اینجاست به خاطر همین علاقه دارم.سریعم یاد میگیرم..
    صبح باید ساعت ششو نیم.هفت بیدار بشم...
    تا بیام اینم فونتشو درست کنم خ طول میکشه...
    فعلا میرم تا بعدا ک فرصت کنمو بیام ...
    ...شب همگی بخیر...



    ویرایش توسط Dina : Wednesday 03 July 19 در ساعت 02:49



    دنیای آدم بزرگها خیلی زشته...

    تا لحظه ی مرگم هم..

    نمیخوام..

    "بزرگ................................بشم!!! "



صفحه 55 از 56 نخستنخست ... 54553545556 آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

موضوعات مشابه

  1. آسیمو پیشرفته ترین ربات انسان نمای جهان
    توسط جواد نجفی در انجمن پروژه های مهندسی مکانیک
    پاسخ: 0
    آخرين نوشته: Friday 23 October 09, 10:18
  2. آشنایی با مبانی چاه‌نگاری
    توسط محمد بهبهانی در انجمن مقالات مهندسی شیمی
    پاسخ: 0
    آخرين نوشته: Thursday 22 October 09, 10:30
  3. هفت شگفتی عظیم در جهان فیزیک
    توسط yooseph367 در انجمن دانستنی ها
    پاسخ: 0
    آخرين نوشته: Tuesday 20 October 09, 23:40
  4. پاسخ: 0
    آخرين نوشته: Tuesday 06 October 09, 19:06
  5. فلزات و تغییر شکلشان
    توسط yooseph367 در انجمن مقالات مهندسی مکانیک
    پاسخ: 0
    آخرين نوشته: Tuesday 06 October 09, 18:40

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •