صفحه 7 از 7 نخستنخست ... 34567
( مشاهده پاسخ شماره 61 تا 69 / از مجموع 69 پاسخ )

موضوع: داستان های کوتاه و آموزنده

  1. #61

    پیش فرض

    خری به درختی بسته شده بود..

    شیطان خر را باز کرد..

    خر وارد مزرعه همسایه شد و تر و خشک را با هم خورد..

    زن همسایه وقتی خر را در حال خوردن سبزیجات دید..

    تفنگ را برداشت و یک گلوله خرج خر نمود..

    صاحب خر وقتی آن صحنه را دیدعصبانی شد

    و زن صاحب مزرعه را کشت

    صاحب مزرعه وقتی جسد خونین همسرش را دید..

    صاحب خر را از پای در آورد..

    به شیطان گفتند چکار کردی؟؟؟

    گفت من فقط یک خر را رها کردم...

    نتیجه:

    وقتی می خواهی یک شهر را خراب کنی..

    خران آن را آزاد کن..
    زندگی یعنی یک سار پرید..
    به همین آسانی..

  2. #62

    پیش فرض








    مامان بزرگ هر سال از ته کمد چوبی طرح دارش
    که هرروز دستمال می کشیدش
    یه کاسه بزرگ میاورد بیرون،
    کاسه ای که از اول شروع سوز سرما
    تا ریختن آخرین برگا رو توش پر از زندگی کرده بود
    چون نمیتونم بگم اسمش آجیل بود،
    چون وقتی خانواده شو که با زحمت جمع کرده بود دعوت میکرد
    یه عطری میگرفت خونه رو !!!!
    نمیدونم از دونه های انارش بود که از درخت خونش می چید
    یا هندونه هایی که تو اتاق یخچالیش میزاشت
    وای که بوی هیچکدومشون نبود
    بوی عطر مهرش بود
    یه روز ازش پرسیدم :
    عزیز چطوری حرفایی که بقیه میزنن و
    ناراحتت میکنن رو فراموش میکنی ؟!
    گفت:
    آدمها برای این پیش هم نیستن
    که اشتباهات هم رو فراموش کنن
    برای این پیش همن
    که اشتباهات هم رو ببخشن
    اگه اینجوری نبود که دیگه جمعی نبود
    خونه ای نبود....
    عطری نبود...
    هیچ شب طولانی نبود....
    همدیگرو ببخشیم طولانی
    (به طولانی شب یلدا)











    _پ.ن:این مطلب بهتر بود در شب یلدا درج بشه ولی چون مطلب قشنگی بود و نگران بودم فراموش کنم امشب درجش کردم!_




    زندگی یعنی یک سار پرید..
    به همین آسانی..

  3. #63

    پیش فرض


    پیرمرد داخل سالن یه گوشه ای تنها نشسته بود. داماد جلو آمد و‌ گفت: سلام استاد ، من رو یادتون هست؟ معلم گفت خیر عزیزم فقط می‌ دانم مهمان دعوتی از طرف داماد هستم.
    داماد خودش رو معرفی کرد و گفت: مگه میشه من رو از یاد برده باشید؟ یادتان هست ساعت گران‌قیمت یکی از بچه‌ ها گم شد و شما فرمودید که باید جیب همه دانش‌ آموزان کلاس را بگردید. گفتید همه ما باید سمت دیوار بایستیم ومن هم که ساعت را از روی بچگی دزدیده بودم از ترس و خجالت خیلی ناراحت بودم ، که آبرویم را می‌برید
    ولی شما ساعت را از جیبم بیرون آوردید و تفتیش جیب بقیه‌ دانش‌ آموزان را تا آخر انجام دادید. تا پایان آن سال و سال های بعد هم در آن مدرسه هیچ کس موضوع دزدی ساعت را به من نسبت نداد و خبردار نشد.
    معلم گفت: من باز هم شما را نشناختم! ولی واقعه را دقیق یادم هست. چون من موقع تفتیش جیب دانش‌ آموزان چشم‌ هایم را بسته بودم.

    تربیت و حکمت معلمان، دانش‌ آموز را بزرگ می نماید....
    زندگی یعنی یک سار پرید..
    به همین آسانی..

  4. #64

    پیش فرض


    فقط دو روز مانده بود تا تولد بهترین دوستم...
    فکر و ذکرم شده بود انتخاب هدیه برای او...
    می دانستم دلش اسیر یک جعبه ی مداد رنگی بیست و چهارتایی ست..
    چون بارها درباره اش با من حرف زده بود اما من فقط هشت سالم بود...
    پول تو جیبی هایم کفاف این هدیه را نمی داد...
    فقط یک راه داشتم ، اینکه به سراغ قلکم بروم...
    قلکی که چند ماه تمام امانت دار پول تو جیبی هایم شده بود تا بتوانم اسکیت بخرم ...
    اما من می خواستم دوستم را به آرزویش برسانم...
    قلکم را بالا بردم و به زمین کوبیدم...
    آرزوی خودم را شکاندم ...
    می دانستم وقتی هدیه ی من را باز کند خوشحال ترین آدم دنیا می شود ولی...
    ولی آنقدر هدیه ی خوب برایش آورده بودند که اصلا هدیه ی من به چشمش نیامد...
    حتی یک تشکر هم نکرد...
    من برای خوشحال کردنش از آرزوی خودم گذشته بودم؛
    همه ی پس اندازی که مدت ها برایش از خواسته هایم زده بودم را خرج برآورده شدن آرزوی او کرده بودم..
    اما او هرگز نفهمید...
    من ماندم و یک قلک شکسته ی خالی...
    حالا بعد از این همه سال به این فکر می کنم که آدم ها
    هر کدام قلک هایی دارند که در آن چیزهایی مهم تر از پول را پس انداز می کنند...
    محبت، وفاداری و عشق را ذخیره می کنند تا در زمان مناسب خرجش کنند...
    اما گاهی قلکشان را برای آدم اشتباهی می شکنند...
    کسی که چشمهایش به روی محبت و فداکاری و عشق آن ها بسته ست...
    کاش حواسمان باشد قلکمان را برای چه کسی می شکنیم... قلکی که خالی شود خیلی سخت پر می شود ..
    زندگی یعنی یک سار پرید..
    به همین آسانی..

  5. #65

    پیش فرض

    گروهی به ملاقات استادی رفتند.
    استاد به آنها قهوه در فنجان های
    متفاوت تعارف کرد.
    استاد گفت:

    اگر توجه کرده باشید تمام فنجان های
    خوش قیافه و گران برداشته شدند
    در حالیکه فنجان های معمولی جا ماندند.
    هر کدامیک از شما بهترین فنجان ها را
    خواستید و آن ریشه استرس و تنش شماست.

    آنچه شما واقعا میخواستید قهوه
    بود نه فنجان.
    قهوه، همان زندگی ست
    فنجان ها هم پول، موقعیت و
    غيره هستند.
    فنجان ها وسیله هایی
    هستند برای نگهداری آنها زندگی را
    فقط در خود جای داده اند.

    لطفاً نگذارید فنجان ها کنترل شما
    را در دست گیرند. از قهوه تان لذت ببرید..


    پ.ن:با این متن مخالفم شدید
    به هیچوجه زندگی قابل مقایسه با قهوه ..
    و مادیات ، معنویات و جایگاه قابل مقایسه با فنجان نیست..
    با یک فنجان قدیمیه رنگ و رو رفته ی لب پر ترک خورده هم میشه قهوه نوشید..
    ولی بدون مادیات و جایگاه مناسب به هیچوجه نمیشه زندگی کرد..
    شاید هرکسی نتونه پی نوشت من را درک کنه..
    مگه اینکه با چشماش پیرمرد و پیرزن ها و یا کودکان کاری را دیده باشه که اوج زمستون گوشه ی ایستگاه از سرما خودشون را جمع کردن و روی کارتنی روی زمین خوابیدن..
    متاسفانه بالای پنجاه درصدشون معتاد نیستن!!!!
    و خیلیاشون صبح را نمیبینن!!
    زندگی یعنی یک سار پرید..
    به همین آسانی..

  6. #66

    پیش فرض

    کودکی از مسئول سیرکی پرسید:
    چرا فیل به این بزرگی را با طنابی به این کوچکی و ضعیفی بسته اید؟
    فیل میتواند با یک حرکت به راحتی خودش را آزاد کند و
    خیلی خطرناک است!
    صاحب فیل گفت:
    این فیل چنین کاری نمیتواند بکند.
    چون این فیل با این طناب ضعیف بسته نشده است.
    آن با یک تصور خیلی قوی در ذهنش بسته شده است.
    کودک پرسید چطور چنین چیزی امکان دارد؟
    صاحب فیل گفت:
    وقتی که این فیل بچه بود مدتی آن را با یک طناب بسیار محکم بستم.
    تلاش زیاد فیل برای رهایی اش هیچ اثری نداشت،
    و از آن موقع دیگر تلاشی برای آزادی نکرده است.
    فیل به این باور رسیده است که نمیتواند این کار را بکند!


    پ.ن:در علم روانشناسی به این عمل شرطی سازی گفته میشه..
    نه تنها حیوان و انسان بلکه تمام موجودات قابل شرطی سازی هستن!!

    زندگی یعنی یک سار پرید..
    به همین آسانی..

  7. #67

    پیش فرض

    زندگي همچون انعكاس صوت است

    پسر بچه اي كه از مادر خود عصباني شده بود، بر سرش فرياد كشيد: «از تو متنفرم، متنفر!» و از ترس تنبيه شدن، از خانه فرار كرد. او از دره اي بالا رفت و فرياد زد: «از تو متنفرم، متنفر!» انعكاس صدايش به خودش بازگشت: «از تو متنفرم، متنفر!»

    از آنجا كه او تاكنون هرگز انعكاس صوت را تجربه نكرده بود، ترسيد و براي درامان ماندن، به سوي مادرش رفت و به وي گفت: «در دره پسر بچه بدي بود كه فرياد مي زد: «از تو متنفرم، متنفر» مادر كه پي به موضوع برده بود، از پسرك خواست به دره برگردد و اين بار فرياد بزند: «دوستت دارم، دوستت دارم!» پسرك به دره بازگشت و فرياد زد: «دوستت دارم، دوستت دارم!» و انعكاس همين كلمات به سويش بازگشت و به پسرك آموخت كه:

    زندگي ما، همچون انعكاس يك صوت است؛ آنچه را كاشته ايم، درو مي كنيم.
    زندگی یعنی یک سار پرید..
    به همین آسانی..

  8. #68

    پیش فرض


    راننده ماشینی در دل شب راهش را گم کرد و
    بعد از مسافتی ناگهان ماشینش هم خاموش شد.
    همان جا شروع به شکایت از خدا کرد:
    خدایا پس تو داری اون بالا چکار میکنی؟ و...
    در همین حال چون خسته بود خوابش برد.
    وقتی صبح از خواب بیدار شد از شکایت شب گذشته‌اش خیلی شرمنده شد.
    ماشینش دقیقا نزدیک یک پرتگاه خطرناک خاموش شده بود
    همه ما امکان به خطا رفتن را داریم،
    پس اگر جایی دیدیم که کـارمان پیـش نمی‌رود،
    شکایت نکنیم، شاید اگر جلوتر برویم پرتگاه باشد..
    زندگی یعنی یک سار پرید..
    به همین آسانی..

  9. #69

    پیش فرض


    راننده تاکسی گفت: میدونی بهترین شغل دنیا چيه؟

    گفتم: چیه؟ گفت: راننده تاكسی.

    خنديدم.

    راننده گفت:جون تو.

    هر وقت بخوای ميای سركار، هر وقت نخوای نميای،

    هر مسيری خودت بخوای می‌ری، هروقت دلت خواست يه گوشه می‌زنی بغل استراحت می‌كنی،

    مدام آدم جديد می‌بينی، حرف‌های مختلف، داستان‌های مختلف.

    گفتم: خوش به حالتون.

    راننده گفت:

    حالا اگه گفتی بدترين شغل دنيا چيه؟

    گفتم: چی؟

    راننده گفت:
    راننده تاكسی و ادامه داد:

    هر روز بايد بری سركار، دو روز كار نكنی ديگه هيچی تو دست و بالت نيست،

    از صبح هی كلاچ، ترمز، پادرد، زانودرد، كمردرد. با اين لوازم يدكی گرون،

    يه تصادفم بكنی كه ديگه واويلا می‌شه،

    هر مسيری مسافر بگه بايد همون رو بری،

    هرچی آدم عجيب و غريب هست سوار ماشينت می‌شه، همه هم ازت طلبكارن.

    حرف بزنی يه جور، حرف نزنی يه جور، راديو روشن كنی يه جور،

    راديو روشن نكنی يه جور. دعوا سر كرايه، دعوا سر مسير،

    دعوا سر پول خرد، تابستون‌ها از گرما می‌پزی،

    زمستون‌ها از سرما كبود می‌شی. هرچی می‌دويی آخرش هم لنگی.

    به راننده نگاه كردم.

    راننده خنديد و گفت:

    زندگی همه چيش همين‌جوره.

    هم می‌شه بهش خوب نگاه كرد، هم می‌شه بد نگاه كرد.
    ویرایش توسط مریم : 01-09-2022 در ساعت 01:59 AM
    زندگی یعنی یک سار پرید..
    به همین آسانی..

صفحه 7 از 7 نخستنخست ... 34567

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

موضوعات مشابه

  1. داستان ( كوتاه ) آموزنده
    توسط nema30mrs در انجمن شعر و داستان
    پاسخ: 2
    آخرين نوشته: 09-13-2010, 09:10 AM
  2. بر وزن گلستان سعدی
    توسط پروان در انجمن طنــــز
    پاسخ: 1
    آخرين نوشته: 08-21-2010, 06:19 AM
  3. داستان کوتاه :
    توسط محمد سراج زاده در انجمن شعر و داستان
    پاسخ: 0
    آخرين نوشته: 05-10-2010, 10:42 AM
  4. سخنانی ارزنده و آموزنده از استاد دکتر علی شریعتی درباره زن
    توسط محمد سراج زاده در انجمن سخنان بزرگان
    پاسخ: 0
    آخرين نوشته: 04-28-2010, 08:07 AM
  5. استاندارد تعيين وزن مخصوص خاك در محل به روش مخروط ماسه
    توسط محمد مرادزاده در انجمن مقالات مهندسی عمران
    پاسخ: 0
    آخرين نوشته: 09-14-2009, 09:36 AM

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •