سایت یک مرد آفریقایی به اسم الکس در دوران جوانی مال و اموال کمی داشت و با تمام دارایی هایش در دریا تجارت می کرد ، یک روز در راه برگشت به خانه وارد فروشگاهی شد ، خرید خودش رو انجام داد ، زمانی که در حال حساب کردن خرید هاش خودش بود پسر کوچکی را دید که یک بستنی در دست دارد و جلوی او در نوبت پرداخت است ، متصدی فروش بستنی پسر رو گرفت و گفت پسر جان این بستنی 5 دلار قیمت داره ، اما پسر فقط 1 دلار همراهش بود ، پسر از خرید بستنی منصرف شد و از فروشگاه بیرون رفت ، الکس که ناراحتی پسر رو دید بستنی رو برای اون خرید و در بیرون از فروشگاه به اون گفت پسرم این بستنی رو از من بگیر ، فقط در ازای اون یه زمانی در زندگیت دل کسه دیگه ای رو شاد کن ، پسر بستنی رو گرفت و خوشحال و خندان رفت.


سال ها گذشت...
الکس در طی یک خادثه دریایی تقریبا به جز یک خانه کوچک و نمور ، تمام دارایی هایش رو از دست داد ،


یک روز زمستانی روز تولد الکس بود
پسر و نوه الکس در یکی از روزها برای تهیه غذا در یک فروشگاه بودند ، پسر الکس یک کیک زیبا تمشکی دید و خواست برای پدرش بخرد ، اما پول زیادی همراهش نبود ، منصرف شدن و خواستن با همان مواد اندک برای پدر جشنی کوچک بگیرن در مسیر برگشت ، یک مرد جوان به سمت آنها آمد و گفت : هی آقا هی آقا ، امروز سال روز ازدواج من و همسرم است ، همسرم از من خواسته تعدادی کیک و شیرینی بخرم و به صورت تصادفی به چند نفر بدهم ، لطفا این کیک و شیرینی رو از من قبول کنید فقط برای ما آرزوی خوشبختی کنید و دل یک نفر رو شاد کنید ...


آن پسر بچه رو به یاد دارید ..