صفحه 45 از 45 نخستنخست ... 254142434445
( مشاهده پاسخ شماره 441 تا 447 / از مجموع 447 پاسخ )

موضوع: پنجره ای برای پرواز

  1. #441

    پیش فرض

    سلام..
    قرار بود مثلا پنجره را ببندم..ولی باز هرروز اینجام..
    امروز از صبح داشتم سریال تولدی دیگر را میدیدم..
    دیروز کل قسمتهاشو دانلود کردم..
    آخه خیلی این سریال را دوس دارم..
    یاد دورانی می افتم که برای یه مدت توی مهدکودک و آمادگی مربیگری می کردم..
    روزهای فوق العاده ای بودن..روزایی که هیچوقت فراموش نمیشن..
    بچه ای که اونجا بیشتر از همه بهش توجه میکردم اسمش سپهر بود..
    مثل سهیل توی این سریال، یه وروجک خیلی شیطون و بامزه..
    یه خواهر هم داشت به اسم سارا که از خودش کوچیکتر بود و تو کلاس سه ساله ها بود..
    من سپهر را خیلی دوس داشتم..
    برای همین روز آخری که داشتم برای همیشه از اونجا می رفتم ازش عکس گرفتم و
    هر بار دلم براش تنگ میشه میرم نگاهش می کنم..
    تقریبا این ماجرا باید مال سال 85 باشه..یعنی یه چیزی حدود پونزده سال پیش..
    سپهر اون موقع پنج شایدم شش سالش بوده..نمیدونم نیمه اولی بود یا دوم..یعنی یادم نمیاد..
    اگه نیمه دومی باشه شش سالش بوده و اگه نیمه اولی پنج..
    الان تقریبا بیست شایدم بیست و یک سالشه..
    ای جانم یعنی جوجه رنگیم خودش یه جوون بیست سالس..
    چقدر زمان زود میگذره ها..یه پسر بچه هم بود به اسم آرش..
    همیشه سعی می کرد جلب توجه کنه..می گفت خاله تو سپهر را بیشتر از همه دوس داری..
    منم میگفتم ،من همه ی شماها را خیلی دوس دارم..
    یادم نمیره سال بعدش تو خیابون چطوری دست مامانشو ول کرد دوید بغلم..
    من اصلا نشناختمش..گفت خاله دلم برات خیلی تنگ شده بود چرا دیگه نیومدی پیشمون..
    تازه یادم اومد آرش کوچولوئه..اونم حتما الان برای خودش آقایی شده..
    یا فرشته کوچولوی قشنگم..که تو کلاس چهار ساله ها بود..
    اصلا ازم دور نمیشد..مربی های دیگه دعواش میکردن..
    مامان و باباش هردوشون پزشک بودن و روزای اول خیلی لوس و بی ادب بار اومده بود..
    تقریبا دو سه هفته ای هم بعد از شروع سال اومده بود اونجا..
    روزای آخر چقدر حرف گوش کن و خوب شده بود..
    چه روزایی بود..دلم خیلی تنگ شده برای اون حس و اون حال و هوا..
    چقدر زود گذشت...
    بگذریم..
    این چند روز تقریبا روزی یکی دوبار زنگ میزدمو حال مامان و بابا را می پرسیدم..
    امروز دیگه زنگ نزدم...دیروز که زنگ زدم مامانم میگفت عمه بزرگم یعنی مامان همون پسر عمه هاییم که تازه فوت شدن..
    زنگ زده و گفته چرا مریم زنگ نمیزنه..
    خیلی بی معرفته، نمیکنه یه حالی بپرسه..
    من بی معرفت نیستم، تا اواخر اردیبهشت ماه هم مدام زنگ میزدم اما همش گوشیش خاموش بود..
    بعد از اون هم بهم گفتن به عمت زنگ نزن..چضعیت روحی خوبی نداره..
    و هنوز از فوت بچه هاش بی خبره..زنگش بزنین یه وقت میفهمه..
    الان زنگش بزنم آخه چی بگم..!!
    همینجوریش از تماس گرفتن با فامیل فراری بودم دیگه حالا که اوضاع روحیشم این مدلیه چی بگم آخه..
    میدونم زنگ بزنم حال مامان و بابا را بپرسم باز میگن زنگش بزنم..
    برای همین نزدم..
    بازم بگذریم..
    قرار بود اپلیکیشن هارا برای آپلود بزنم تو سایت..
    فرصت نکردم بریزمشون تو گوشیم آخه اصلشون تو لبتابمه..
    من دیگه برم..فعلا..
    ویرایش توسط Dina : 09-13-2021 در ساعت 12:44 AM
    زندگی یعنی یک سار پرید..
    به همین آسانی..

  2. #442

    پیش فرض

    سلام..
    دندون درد خیلی بده
    کلا درد بده..ولی در حال حاضر چون دندون درد دارم این بدتره..
    راههای زیادی برای رفعش هست..
    جوهرلیمو ، ژلوفن ، گل میخک ، اسپری لیدوکائین ، پماد سرکننده موضعی دندون..
    همشو هم داریم..ولی همسری خوابه..هی تحمل کردم گفتم بهتر میشه..
    الان آروم میشه ولی داره بدتر میشه..
    شیطونه میگه دل و بزن به دریا و بیدارش کن برات یه چیزی بیاره انقدر درد نکشی..
    یکم دیگه تحمل میکنم آروم نشد به حرف شیطونه گوش میدم و بیدارش میکنم..
    بگذریم..
    بابا صبح زنگ زد گفت برین واکسنتون را بزنین..
    من که فکر نکنم هنوز نوبتم شده باشه..
    چون ماه پیش هم که همسری را ثبت نام میکردم برای من زده بود هنوز زمان ثبت نام شما نرسیده..
    فقط همسری ثبت نام شد..که همونم رفتیم بهش واکسن بزنیم آخرشم نزدیم و برگشتیم چون تموم کرده بودن..
    الان هم به خاطر اینکه بابا اینا که کرونا داشتن رفتیم دنبالشون باید دوهفته صبر کنیم
    تا مطمئن شیم کرونا نگرفتیم بعد بریم برای واکسن زدن..
    امیدوارم همسری زودتر بزنه..
    بازم بگذریم..
    امروزی که گذشت یعنی ۲۲ شهریور سالگرد ازدواج منو همسری بود..
    نه سال از سالگرد ازدواجمون گذشت و آبان که بیاد میشه ده سال از زمانی که متاهل شدم گذشته..
    عین برق و باد گذشت..
    بگذریم
    دندون درد منم خوب نشد که نشد برم ببینم چکارش باید بکنم..
    خودم که نمیتونم برم سراغ جعبه کمک های اولیه..
    خونه تاریکه منم از تاریکی طبق معمول میترسم..ببینم میتونم همسری را بیدار کنم..
    فعلا ..شب بخیر

    زندگی یعنی یک سار پرید..
    به همین آسانی..

  3. #443

    پیش فرض

    سلام..
    دیشب بالاخره بیدارش کردمو برای دندونم اسپری زد..
    دردش خوب شده بود، ولی صبح که برای رفتن به سر کار همسری بیدار شدم،
    و کولر را موقتا روشن کردیم باز درد گرفت..همش مال این کولره..
    البته اینکه دندون پزشک ... دندون سالمم را شکست هم بی تاثیر نیس‌...
    جای خالی را هم خودتون به سلیقه خودتون پر کنین
    ازون روز دیگه از دندون پزشکی می ترسم..هرچقدرم دیشب همسری گفت بزار صبح ببرمت گفتم نه..
    برم دوباره یکی مثل اون بزنه یه دندون سالم دیگم را هم بشکنه..
    بگذریم..
    همسری که رفت سر کار..منم کلافه بودم گفتم طبق معمول بیام اینجا..
    البته قبلش تصمیم داشتم موزیک گوش بدم،
    ولی خوب مموری گوشیم به خاطر سریال تولدی دیگر که دان کرده بودم تو تلویزیونه ..
    فرصت نکردم بزنم تو لبتاب و وارد فلش کنم..
    موزیک هامم تو مموریه..برای همین چون نشد موزیک گوش بدم، اومدن اینجا را انتخاب کردم..
    البته میشد با خود تلویزیون گوش داد..اما با هندزفری موزیک گوش دادن را بیشتر دوس دارم..
    بگذریم..
    قرار بود انجمن بروزرسانی که شد پنجره را ببندم..
    انجمن هنوز که هنوزه درحال بروزرسانیه..
    فکر کنم حالا حالاها میخواد بروزرسانیش ادامه پیدا کنه..
    از نوشتن اینجا خسته نمیشم...
    ولی صادقانه جدیدا هربار تو پنجره خاطره می نویسم حس بدی دارم..
    مخصوصا از وقتی تصمیم گرفتم ببندمش و باز دوباره بازش کردم..
    انگار بستش آرامش بیشتری برام داره..
    اگه ببندمش که جاهای دیگه سایت هستم..فقط این بسته میمونه...
    البته روزانه نویسی من هم مثل قانون انرژی از بین نمیره..
    بلکه از یه سایت به سایت دیگه ای انتقال پیدا میکنه..
    بازم بگذریم..
    فعلا که بازه..هروقت تصمیم جدی برای بستنش گرفتم..
    قفلش را میزنم..فعلا برم که دندون دردم باز شروع شده..
    موفق و شاد باشین..
    ویرایش توسط Dina : 09-14-2021 در ساعت 09:14 AM
    زندگی یعنی یک سار پرید..
    به همین آسانی..

  4. #444

    پیش فرض

    حس زیبای زندگی یعنی...
    پا برهنه بر روی علف های سرسبز بدوی...
    انگشتانت را بی هیچگونه مانعی..
    در آب خوشگوار و زلال جاری فرو کنی...
    و با تمام وجود به صدای زیبای طبیعت گوش بدهی...
    چقدر وصف ناپذیر.....
    (م.ش)
    ویرایش توسط Dina : امروز در ساعت 03:28 AM
    زندگی یعنی یک سار پرید..
    به همین آسانی..

  5. #445

    پیش فرض

    پاییز..
    همان نقاش چیره دست...
    همان که رنگها را روی بوم میزند...
    می رقصد و رنگ میزند و هنر می آفریند...
    با دستهایش..
    بر تن گرم تابستان...
    لباسی از برگهای رنگارنگ فروریخته می کند...
    و او را به جشنی از سپیدی دعوت میکند...
    ساعتها مثل یک آرایشگر ماهر زمین فارغ از گرمای تابستان را می آراید...
    و منتظر می ماند تا جشن با شکوه زمستان آغاز شود...
    (م.ش)
    ویرایش توسط Dina : امروز در ساعت 03:21 AM
    زندگی یعنی یک سار پرید..
    به همین آسانی..

  6. #446
    ویرایش توسط Dina : امروز در ساعت 03:09 AM
    زندگی یعنی یک سار پرید..
    به همین آسانی..

  7. #447
    ویرایش توسط Dina : 09-18-2021 در ساعت 08:53 AM
    زندگی یعنی یک سار پرید..
    به همین آسانی..

صفحه 45 از 45 نخستنخست ... 254142434445

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

موضوعات مشابه

  1. آسیمو پیشرفته ترین ربات انسان نمای جهان
    توسط جواد نجفی در انجمن پروژه های مهندسی مکانیک
    پاسخ: 0
    آخرين نوشته: 10-23-2009, 10:18 AM
  2. آشنایی با مبانی چاه‌نگاری
    توسط محمد بهبهانی در انجمن مقالات مهندسی شیمی
    پاسخ: 0
    آخرين نوشته: 10-22-2009, 10:30 AM
  3. هفت شگفتی عظیم در جهان فیزیک
    توسط yooseph367 در انجمن دانستنی ها
    پاسخ: 0
    آخرين نوشته: 10-20-2009, 11:40 PM
  4. پاسخ: 0
    آخرين نوشته: 10-06-2009, 07:06 PM
  5. فلزات و تغییر شکلشان
    توسط yooseph367 در انجمن مقالات مهندسی مکانیک
    پاسخ: 0
    آخرين نوشته: 10-06-2009, 06:40 PM

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •