صفحه 57 از 57 نخستنخست ... 747555657
( مشاهده پاسخ شماره 561 تا 562 / از مجموع 562 پاسخ )

موضوع: پنجره ای برای پرواز

  1. #561

    تاریخ عضویت
    May 2010
    سن
    32
    نوشته ها
    1,337
    پسندیده
    30

    [ مورد پسند: 84 بار در 84 پست ]

    پیش فرض







    سلام..
    آخیش چه سایتمون تمیز و خوب شدا...
    مرسی مدیری ...
    امروز رفته بودم باغ مامان بابای همسری...
    خیلی خوش گذشت کلی دوچرخه سواری کردم..
    خروسشونو که همه ازش میترسیدن اذیت کردم..
    باورتون میشه خروسه همسریو میزد..بابا همسری ازش در میرفت...
    من که رفتم سراغش ازم فرار میکرد میرفت پشت مرغا قایم میشد...
    مامان همسری گفت..نه دیگه حالا حق میدم پسرم انقدر ازت حساب ببره..
    من به این مظلومی...
    خروسه لوس بود خو...
    بعد رفتم وسط باغشون ی قسمتش زمین خالیه جدای از درختا..توش هندونه و کدو وگرمک و بامیه و شادونه و ...کاشتن..
    منم اولین بارم بود کشت اینارا از نزدیک میدیدم..
    انقدر ذوق واسشون کردم..
    کلیم عکس گرفتم..
    فردا میرم خونه خالم..
    بعدش اگه زود برگشتم ...عکسا را یه نگاه میندازم اگه قابل ارسال بودن میفرستمشون تو سایت..
    من دیگه برم لالا..
    فعلا
    شب همه خوش







    دنیای آدم بزرگها خیلی زشته...

    تا لحظه ی مرگم هم..

    نمیخوام..

    "بزرگ................................بشم!!! "



  2. #562

    تاریخ عضویت
    May 2010
    سن
    32
    نوشته ها
    1,337
    پسندیده
    30

    [ مورد پسند: 84 بار در 84 پست ]

    پیش فرض

    سلام
    این مدت حال روحیه خوبی نداشتمو ندارم..
    برای همین نیومدم..
    بابا حالش اصلا خوب نیس..
    عفونت بیماریش وارد بدنش شده و حال خوشی نداره..
    دو سه روز بود پادرد شدد داشت..
    هرچقدر گفتم بزار ببرمت دکتر نگذاشت..دیروز پاش خیلی ورم کرده بود..
    گفتم بیا تا بریم دکتر خطر داره..
    گفت نه اثر عفونته بزار جواب ازمایشم بیاد بعد..
    هرچقدر اصرار کردم نگذاشت..
    نصفه شب حالش بدتر میشه..
    امروز صبح داداشم میبرتش دکتر..
    میگن رگهای پاش پاره شده و خونریزی کرده..خون تو پاهاش لخته شده ..
    بهش گفتن بیماری اصلیت اونقدر خطرناک نیس که الان این خطرناکه..
    باید با سرنگ لخنه را از پاهات خارج کنن..
    اما چند تا بیمارستان رفتن قبول نکردن اینکار انجام بدن..
    آخه سن بابا بالاست..72 سالشه...
    بدجوری ترسیدمو نگرانم..
    دیگه مغزم نمیکشه..
    اینکه نمیتونم کاری براش انجام بدم داره داغونم میکنه..
    جلوی چشمامون بابا درد میکشه و هیچ کاری ازم بر نمیاد..
    پسر عموم داداشمو فرستاده یکی از بیمارستانها گفته اونجا اشنا دارم شاید اونجا قبول کنن..
    امیدوارم بتونن برای بابا کاری انجام بدن..
    مامان خیلی ترسیده بود..
    میگفت اگه نشه و فلج شه یا مجبور شن پاهاشو قطع کنن چی..
    به خدا نمیدونستم چی جوابشو بدم..
    از صبح تو خونه راه میرم ...به مامان میگم بیام اونجا میگه نه بیای مگه میتونی کاری انجام بدی...
    اومدم اینجا ولی انقدر ذهنم داغونه..که نمیدونم باید چی بگم چی نگم..
    فقط دعا کنین حال بابا خوب بشه..




    دنیای آدم بزرگها خیلی زشته...

    تا لحظه ی مرگم هم..

    نمیخوام..

    "بزرگ................................بشم!!! "



صفحه 57 از 57 نخستنخست ... 747555657

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

موضوعات مشابه

  1. آسیمو پیشرفته ترین ربات انسان نمای جهان
    توسط جواد نجفی در انجمن پروژه های مهندسی مکانیک
    پاسخ: 0
    آخرين نوشته: Friday 23 October 09, 10:18
  2. آشنایی با مبانی چاه‌نگاری
    توسط محمد بهبهانی در انجمن مقالات مهندسی شیمی
    پاسخ: 0
    آخرين نوشته: Thursday 22 October 09, 10:30
  3. هفت شگفتی عظیم در جهان فیزیک
    توسط yooseph367 در انجمن دانستنی ها
    پاسخ: 0
    آخرين نوشته: Tuesday 20 October 09, 23:40
  4. پاسخ: 0
    آخرين نوشته: Tuesday 06 October 09, 19:06
  5. فلزات و تغییر شکلشان
    توسط yooseph367 در انجمن مقالات مهندسی مکانیک
    پاسخ: 0
    آخرين نوشته: Tuesday 06 October 09, 18:40

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •