صفحه 66 از 67 نخستنخست ... 165664656667 آخرینآخرین
( مشاهده پاسخ شماره 651 تا 660 / از مجموع 665 پاسخ )

موضوع: پنجره ای برای پرواز

  1. #651

    تاریخ عضویت
    February 2021
    سن
    34
    نوشته ها
    97
    پسندیده
    2

    [ مورد پسند: 0 بار در 0 پست ]

    پیش فرض

    سلام
    قبل از اینکه بیام داشتم دو_ر_می_فا_سل_لا_سی و پرونده ایتاوان (ایته وان) با بازی جانگ گئون سوک را نگاه میکردم..
    اولی که یه رمنس عالی بود..
    دومی هم فیلمی با داستانی کاملا واقعی وبراساس بازسازی حقیقی قتلی بود که در سئول اتفاق افتاده بود
    انقدر این فیلم خوب بود که فکر منو خیلی مشغول کرد..
    یعنی اگه ده ها بار هم این فیلم دیده بشه بازم قطعی نمیشه فهمید قاتل کیه...
    اگه کسی دلش یه فیلم جدید میخواد من حتما پرونده ایتاوان را پیشنهاد میکنم...
    حرفای زیادی دارم اما فک میکنم در جایگاهی نیستم راجبش صحبت کنم..
    و خوب اینجا هم جاش نیست..
    مثلا در مورد طرح پنج ساله شدن سربازی که دوسال اجباری و سه سال اختیاری هستش...
    یا در مورد تمدید خودکار قرارداد اجاره ها توسط دولت که صاحبخونه ها هیچوقت بهش عمل نمیکنند..
    یا در مورد خیلی چیزای دیگه..
    من که سیاسی نیستم
    پس بهتره دخالتم نکنم...
    شبتون بخیر...
    آسمان ابری است..

  2. #652

    تاریخ عضویت
    February 2021
    سن
    34
    نوشته ها
    97
    پسندیده
    2

    [ مورد پسند: 0 بار در 0 پست ]

    پیش فرض

    سلام..
    چند دقیقه پیش قبل از اینکه وارد بشم داشتم به این فکر میکردم
    زمان چقدر همه چیز را عوض میکنه..هم ظاهر یک چیز و هم باطن اون..
    مثلا یک بچه ده ساله بعد از ده یا پونزده سال به کل ازین رو به اون رو میشه..
    تبدیل میشه به یه جوون بیست تا بیست و پنج ساله..
    که دیگه ازون آدم شیرین یا شاید هم شیطون کوچولو خبری نیست..
    یاگذر زمان برای یه جوون بیست ساله بعد از ده سال اونو تبدیل میکنه به یه فرد سی ساله..
    اگه خانوم باشه شاید دسته ای از موهاش سفید و یا به جای اون موهای طبیعی موهایی رنگ شده روی سرشه..
    چاق یا شاید لاغر شده و خیلی کم پیش میاد شبیه اونروزاش باشه..
    اگرم پسر باشه حتما موهای زیادی را از دست داده..
    لاغر یا شاید هم چاق تر شده باشن..اونها هم هیچ شباهتی با زمانی که سن کمتری داشتن ندارن..
    اما چیزی که واقعا جالبه اینه همین گذر زمان باطن آدمها را هم تغییر میده..
    اون دختر یا پسر بیست ساله شاید از لحاظ اخلاقی هم هیچ شباهتی با سی سالگیشون نداشته باشن..
    و به کل یه انسان جدید میشن..
    یه زمانی یکی از دانشمندان ایرانی درست یادم نیست کدومشون
    چون یادم نیست با جدیت اسمی را نمیگم گمونم ملاصدرا..
    یه نظریه داده بود..و گفته بود..منی که اینجا ایستادم با منی که دستم را بالا میارم کاملا متفاوتیم..
    یعنی اون فرد کاملا از بین میره و فرد جدید به وجود میاد و این فرایند هر لحظه در حال اتفاقه..
    که قبلی از بین رفته و جدید به وجود میاد..
    کاملترش درست تو ذهنم نیست چون اینو خیلی سال پیش خوندم اما مضمون همینه..
    یه جورایی مشابه چیزیه که من گفتم اما نه به اون شدتی که اون دانشمند میگه..
    مثلا خود من خیلی با دختری که ده سال پیش بودم متفاوتم..
    چه ظاهری و چه اخلاقی..
    این خاصیت زمانه..برای همینه همیشه میگن..
    صبر کن زمان همه چیز را حل میکنه..
    چقدر چرت و پرت نوشتم
    بگذریم...
    دیشب باز خواب دیدم..
    چقدر خواب میبینم
    خواب دیدم برام کادو فرستاده بودن..
    یه دستمال سر..
    اما وقتی بازش کردم هیچ شباهتی به اون دستمال سر نداشت..
    مثل تیکه پارچه هایی بود که بهم وصله کرده بودن و کمی روش کثیف بود..
    تو خوابم خیلی دلخور شدم..
    از خواب که پریدم کلی فکر کردم ببینم تعبیرش چیه به هیچی نرسیدم..
    برای همین اومدم اینجا ذهنم خالی بشه..
    من برم..فعلا
    آسمان ابری است..

  3. #653

    تاریخ عضویت
    February 2021
    سن
    34
    نوشته ها
    97
    پسندیده
    2

    [ مورد پسند: 0 بار در 0 پست ]

    پیش فرض

    سلام..
    امشب قسمت هجدهم شب های مافیا (هنرمندان)را نگاه میکردم...
    تا ساعت تقریبا دو طول کشید...بعد هم بازی تو تلگرام و الان هم اینجام..
    حالم تقریبا خوبه..
    در حین بازی داشتم به این فکر میکردم امسال میشه ۳۵ سالم..
    مامانم هم سن من بود پسر بزرگش داشت میرفت دانشگاه..
    اونوقت من هنوزم فکرم و احساساتم شبیه بچه هاست..
    کودک درونم بیش از اندازه فعاله....
    خودم دلم نمیخواد بزرگ بشم..حتی یادم میوفته چندسالم شده ناراحت میشم...
    اما عرف چیز دیگری را میخواد..
    من برم لالا شب بخیر

    آسمان ابری است..

  4. #654

    تاریخ عضویت
    February 2021
    سن
    34
    نوشته ها
    97
    پسندیده
    2

    [ مورد پسند: 0 بار در 0 پست ]

    پیش فرض

    سلام..
    یه بازی جدید دان کردم..بامزس..برای همین این یکی دوروز همش در گیر اون بودم..
    اسمش درباره گلی هستش...
    ماجرای یه دختره که میره ویلای مامان بزرگش و میخواد اونجا را ترمیم کنه..
    اولش فکر میکنین بچه بازیه اما جورچینایی که توش داره و یکم سخته باعث میشه رنج سنی استفاده کننده را بالاتر ببره..
    اما امروز رفتم دکتر برای همسری انسولین بگیرم..
    دکتره ماسک نزده بود
    من نمیدونم واقعا حالیشون نیست!!!؟؟؟
    حتی اگه واکسن هم زده باشه درسته مبتلا نمیشه اما چون امکان داره ناقل باشه و بقیه را مبتلا کنه باید ماسک بزنه..
    دکترهامون که فهمشون پایین باشه وای به بقیه مردم جامعه...
    بعد از اون داشتیم میرفتیم خونه همسری گفت بریم ببینیم این مانتو فروشیه مانتوهاش چطوره..
    اخه قبل از عید فرصت نکردم برم خرید..با اینحال گفتم الان نمیخوام حوصلشو ندارم..
    گفت نه بیا بریم..
    رفتیم وبا همین نمیخوام نمیخوام..پنج تا مانتو گرفتم
    خوب خوشگل بودن..رفتم خونه مامانم اینا..خواهرم که دید گفت چقدر مانتوت قشنگه..منم میخوام..
    البته اون واسه عیدش دوتا گرفته بود..
    بردیمش مانتو فروشیه دوتا مانتو و یه شلوارم گرفت..
    متاسفانه اندازه من نداشت..اگه پارسال بود الان همشون اندازم بودنا..
    مکافاتی شده این چاق شدن..
    از قبل از ازدواجم تا الان دوازده کیلو اضافه کردم یعنی تو این ده سال...هر سال یه کیلو و دویست اضافه کردم
    قول میدم دیگه هرروز نون خامه ای و رولت نخورم..
    قول میدم دیگه رشته های سوپمو هم کمتر بخورم..
    قولم میدم عصرها باچای باقلوا نگیرم..فقط دوباره لاغر شم لطفا
    بعد از اینکه خریدیم..اون یکی خواهریم از مانتو این یکی خوشش اومد قرار شد بره سراغش..
    یعنی باید منو همسری بریم تو شرکت تبلیغاتی..
    با یه بار خرید کل خاندانمون میرن از طرف خرید میکنند..
    همه این بیمزه بازی ها را درآوردم و زدم به شوخی تا تهش برسم به این موضوع که..
    عمم با تموم بچه هاش و نوه هاش تو مهمونی لحظه نوروز که هرسال سال باهم تحویل میکنند..
    کرونا گرفتن..
    دوتا از پسر عمه هام چون قبلا پیوند کلیه کردن و بیماری براشون بده..
    متاسفانه شرایطشون اصلا خوب نیست..
    اون که میگفتم استاد دانشگاه و مدیر گروهه دانشگاه آبادانه و اون سال که دانشجو بودم پیششون بودم..
    تو کما رفته و متاسفانه هنوز به هوش نیومده..
    و دیگری هم نمیدونم چرا اما دچار خونریزی شده وخونش به شدت اومده پایین بهش خون وصل کردن..
    این مریضی خیلی وحشتناکه..تورو خدا مواظب خودتون باشین..
    اگه تو لحظه های عبادتتون خواستین برای کسی دعا کنین..لطفا برای پسرعمه های منم دعا کنین..
    ممنون
    شبتون بخیر
    آسمان ابری است..

  5. #655

    تاریخ عضویت
    February 2021
    سن
    34
    نوشته ها
    97
    پسندیده
    2

    [ مورد پسند: 0 بار در 0 پست ]

    پیش فرض

    سلام..
    دیشب کلی نوشته بودم بعد هم روی گوشی خوابم برده بود..
    االان که اومدم نخونده ارسالش کردم..
    بعد که خوندم دیدم تو گیجی و خواب آلودگی چقدر چرت و پرت نوشتم..
    همه را پاک کردم
    بگذریم..
    امروزم باز مثل این چندماه بارها سعی کردم با اکانت خودم بیام اما بازم نشد..
    نمیدونم مشکل سایت چیه که رمز جدید را به ایمیلم ارسال نمیکنه...
    اما هرچی که هست من نمیتونم رفعش کنم..
    فعلا برم..
    شبتون بخیر
    ویرایش توسط Dinaa : Friday 09 April 21 در ساعت 20:48
    آسمان ابری است..

  6. #656

    تاریخ عضویت
    February 2021
    سن
    34
    نوشته ها
    97
    پسندیده
    2

    [ مورد پسند: 0 بار در 0 پست ]

    پیش فرض

    سلام..
    چقدر خوب می شد اگه بعضی از رویاها واقعی میشدن..
    بعضی از داستانها و اتفاقات توی کتابها و رمانها واقعیت پیدا میکردن..
    بعضی از فیلمها تبلوری از واقعیت بود...
    آدما آدمای توی قصه ها میشدن..
    اونوقت دیگه هیچکس به هیچکس دیگه بدی نمیکرد..
    سرنوشت همه خیر و خوشی بود..
    دیگه جنگی در کار نبود و هیچکس به دیگری دروغ نمیگفت..
    ته همه ی زندگی ها خیر و خوبی بر شر و ظلم و بدی پیروز میشد..
    اونوقت دیگه هیچکس توی هیچ جا دلش نمیگرفت...
    امروز یه سریال نگاه میکردم..نمیگم اسمش چی بود..
    ولی بادیدن این سریال مدام به خودم میگفتم چی میشد این اتفاقاتی که داره تو طول داستان می افته واقعی میشد..
    اونقدر این فکر منو درگیر خودش کرد که از قسمت هشتم به بعدش دیگه نگاهش نکردم..
    گذاشتم برای یه زمانی که فکرم آزادتر بشه..
    دنیای خیال خیلی قشنگه..
    مثل دنیایی که تو رمانم وجود داره...دختری در باران..
    بارها خواستم بنویسمش ترسیدم مثل خاطرات زندگیم بشه که داغون بود و پاکش کردم..
    البته دختری در باران تقریبا نوشته شده..موضوعش هم فانتزیه..
    فقط یه بازنویسی و پاکنویسی میخواد..
    ته داستانم هم باز بود..اما دلم میخواد عوضش کنم و اینبار یه پایان خوش براش بنویسم..
    به احتمال زیاد میرم تو سایت خودم مینویسمش..
    حالا که بحث به اینجا رسید..
    شاید دوباره بیخیال اومدن اینجا شدم..
    نمیدونم فکرشو زیاد میکنم اما تا انجام عملش خیلی فاصلس...
    البته تا زمانی که بیخیال این پنجره و خاطراتش بشم..
    من دیگه برم تا باز رو گوشی خوابم نبرده..
    شب بخیر
    آسمان ابری است..

  7. #657

    تاریخ عضویت
    February 2021
    سن
    34
    نوشته ها
    97
    پسندیده
    2

    [ مورد پسند: 0 بار در 0 پست ]

    پیش فرض

    سلام..
    جدیدا تا میخوام بیام خوابم میگیره..
    عجیبه تا پای بازی کردن هستم خوابم نمیاد اما همینکه میام اینجا گیج خواب میشم..
    چند روز دیگه شروع ماه مبارک رمضانه..
    من که روزه نمیگیرم یعنی نمیتونم بگیرم..فکر کنم قبلا نوشتم بخاطر کلیه هام نمیتونم..
    همسری هم چون دیابت داره نمیتونه....عجب خونه ی بی خیر و برکتی داریما..
    بگذریم..
    یه زمانی دلم برای اون قدیمای سایت تنگ میشد...
    حالا دلم واسه ماه رمضونای این چند سال تو سایتم تنگ میشه..
    هرسال که میگذره..همه چیز بدتر میشه..
    نمیدونم برای بقیه هم پیش اومده چشماشونو ببندن و برای دقایقی خودشونو تو کوچه پس کوچه های کودکیشون حس کنند؟؟
    دلشون بخواد ساعت ها تو همون جاها و همون ساعت ها بمونند؟
    من گاهی وقتها قبل خواب وقتی اومدن اینجا یا حتی بازی کردن با کلماتور و نرم افزارها خوابم نمیکنه..
    چشمامو میبندمو گذشته و کوچه پس کوچه های قدیمو تجسم میکنم..
    سعی میکنم بوی علائدین و بوی نفت رو حس کنم..
    بوی نون تازه..و گلهای رز توی حیاط..
    و خودمو ساعت ها اونجا مشغول میکنم..لذت عجیبی داره..
    همیشه آرزو می کنم و از خدا میخوام زمانی که خواست منو ازین دنیا ببره..
    برای چند ثانیه ببرتم توی گذشته ها..
    همون موقع هایی که تا ساعت دو و سه شب با بچه های عمه توی پارک بودیم
    و من روی تاب نشسته بودمو در حالی که چشمامو بسته بودم به حرفای پسرعمه هام میخندیدم..
    دلم خیلی واسه بچگیام تنگ شده..
    میدونم نوشته هام سرو ته نداره..
    خیلی درهم برهمه..همش به خاطر ذهنمه..نمیتونم روی یه چیز خاص تمرکز کنم..
    بیخیال من برم..
    شب بخیر
    ویرایش توسط Dinaa : Sunday 11 April 21 در ساعت 23:37
    آسمان ابری است..

  8. #658

    تاریخ عضویت
    February 2021
    سن
    34
    نوشته ها
    97
    پسندیده
    2

    [ مورد پسند: 0 بار در 0 پست ]

    پیش فرض

    سلام
    دیشب راجب درمان کودکان بیماران مبتلا به اس ام ای (sma) حرفی زدم که امروز با دیدن دختربچه ای به اسم نورا حرفم را پس میگیرم..
    من تا دیشب فکر میکردم این بچه ها به دوسالگی نمیرسن و اگه درمان نشن زیر دو سال فوت میکنند..
    اما این دختر بچه زیبا چهار سالشه..قدرت درک زندگی را داره..
    میخوام با تمام وجودم ازش حمایت کنم..
    ممنون میشم به خانوادش کمک کنین تا بتونن این زیبای کوچولو رادرمان کنند..
    به قول دوست عزیزی اگه از ده میلیون جمعیت ایران نفری پنج هزار تومن هم کنار بگذاریم
    و بشون بدیم میتونیم جونشون را نجات بدیم..
    لطفا دریغ نکنین!!
    ممنون
    شب که دیگه نه...
    صبحتون بخیر..
    ویرایش توسط Dinaa : Tuesday 13 April 21 در ساعت 12:36
    آسمان ابری است..

  9. #659

    تاریخ عضویت
    February 2021
    سن
    34
    نوشته ها
    97
    پسندیده
    2

    [ مورد پسند: 0 بار در 0 پست ]

    Talking نورا حاجی حسین لو


    سلام..
    اینجا پست میزنم..
    توصفحه اصلی هم یه پست مختص براش میزنم..شاید این صفحات اسباب خیری شد برای نجات این دختر زیبا‌‌...

    https://www.instagram.com/p/CNebe_rp...d=ksirnjf7ot0f

    شماره حساب مختص به این دختر زیبا:

    6104337494101304

    به نام نورا حاجی حسین لو..

    2s4t_img_20210413_142043_548.jpg

    50t3_img_20210413_142043_559.jpg

    ویرایش توسط Dinaa : Tuesday 13 April 21 در ساعت 16:09
    آسمان ابری است..

  10. #660

    تاریخ عضویت
    February 2021
    سن
    34
    نوشته ها
    97
    پسندیده
    2

    [ مورد پسند: 0 بار در 0 پست ]

    پیش فرض

    سلام..
    چطوری بنویسم؟؟!!!
    چرا روزای ما اینطوری شده؟!
    یعنی تو همه ی خانواده ها همین وضعیته؟؟!!
    یکی از پسر عمه هام فوت کرد
    اون یکی هنوز از کما بیرون نیومدهمیگن بهش امیدی هم نیست..
    عمم که دوروز پیش داشتم تلفنی باهاش حرف میزدم الان خبر دادن حالش خیلی بده
    و اونم تو وضعیت بدیه..
    لعنت به این ببماری..
    برای یه مهمونی شب عید..
    برای یه سال تحویل کردن...
    خدایا این ها را دیگه زنده نگهدار..
    فعلا
    آسمان ابری است..

صفحه 66 از 67 نخستنخست ... 165664656667 آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

موضوعات مشابه

  1. آسیمو پیشرفته ترین ربات انسان نمای جهان
    توسط جواد نجفی در انجمن پروژه های مهندسی مکانیک
    پاسخ: 0
    آخرين نوشته: Friday 23 October 09, 10:18
  2. آشنایی با مبانی چاه‌نگاری
    توسط محمد بهبهانی در انجمن مقالات مهندسی شیمی
    پاسخ: 0
    آخرين نوشته: Thursday 22 October 09, 10:30
  3. هفت شگفتی عظیم در جهان فیزیک
    توسط yooseph367 در انجمن دانستنی ها
    پاسخ: 0
    آخرين نوشته: Tuesday 20 October 09, 23:40
  4. پاسخ: 0
    آخرين نوشته: Tuesday 06 October 09, 19:06
  5. فلزات و تغییر شکلشان
    توسط yooseph367 در انجمن مقالات مهندسی مکانیک
    پاسخ: 0
    آخرين نوشته: Tuesday 06 October 09, 18:40

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •